۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

مردی که با قلم فریاد شد!




شماره ویژه پیشرو

داد نورانی را از سالهایی می شناختم که هنوز نوجوان بودم. برای اولین بار او را در میان کوهستان های مرزی دیدم. بر ستیج بود و با گلبن واژه هایش، یاد رفیق و رهبر جانباخته اش را تجلیل میکرد. از همان روز، گلواژه های سرخ این مرد بر قلبم سبز شدند.
بعدها او را در مهاجرت، برای دومین بار در یکی از کمپ های خاکی پشاور دیدم، باز هم بر ستیج بود و شبِ شعری داشت و از زندگی برزخی صحبت و دردها و رنج ها را یادآوری می کرد و زمان ما را به زندگی هندلی تصویر میکرد و از گفتنی ها می گفت و متواتر با کف زدن های شرکت کنندگان آن شب بدرقه می شد.
احساس عجیبی مرا فرا گرفته بود. این مرد را متفاوت تر از دیگران یافتم، تا آن زمان هر چیزی که بنام رهبر و مسوول می شناختم، آدمهایی بودند که غرق تسویۀ حسابات مالی بودند و چیز تازه ای برای گفتن و آگاهی جوانان در چنته شان نبود و چنته شان فقط لست مالی بار میکرد!!
به زودی با هم آشنا شدیم। آن روزگار، من هم گاه گاه خامه ای می ریختم درهم وبرهم و بی ریخت و بی وزن. او «مشعل راه بشر» می سرود و من ماتیک لب ها را. او در تندر اعتصابات پاریس، رعد واژه ها را صف می زد و من پرش پلک های زیبا را. او در آتش بود و در خون شنا می زد و ساطور خشم در دستش به جنگ دژخیمان می رفت و من...


و من که این مرد را طور دیگری یافته بودم باید چشمانم را طور دیگری می شستم و از هیچستانم بیرون می آمدم تا دنیای واقعی را درک کنم. او روزها مصروف بود، اما شامگاه فرصت می یافت تا سخنی در مورد شعر، نقش آن در تحولات اجتماعی و سیاسی و ماندگاری آن صحبت کند. شاملو را با او شناختم. اخوان ثالت را با او درک کردم و با اشعاری که از فروغ می خواند، تولدی دیگر یافتم.
تأکید می کردم که در میان این همه باروت، بربریت و جنایت، بیجا نخواهد بود تا گاه گاه عطری نیز از عشق به مشام ما برسد؛ می پذیرفت و به عشق شاملو به آیدا اشاره می کرد که فراتر از عشق خیالی پرواز می کند و به عشق انسانی تبدیل می شود و زیباترین شبانه ها، به ماندگارترین شعرهای عاشقانه عصر ما تبدیل می شوند و گاهی هم از ابتهاج و گالیا و غزلهایش می گفت.
با آنکه شاعر نشدم، ولی به یاد دارم که یکی از کتابچه های دست نویس شعرش را در کویته به من تقدیم کرد. «تقدیم به دوست شاعرم پیکان». آن روزها، پیکان تخلص می کردم. او ریش انبوه بر سیمایش داشت، چون در فراه بود و حکم طالبی چنین تقاضا میکرد. آمده بود تا کارهایی را انجام دهد، چون مرد کار بود. شبها تا ناوقت می نشستیم، در مورد شعر می گفتیم و او تازه ترین شعرش (مرز کسالت) را برایم می خواند: سرخها گاهی زرد/ زردها هیچ به هیچ/ من درین شهر که در هر خم آن/ وسوسه میکوبد در/ سرِ تشویش به دامن دارم. از اینکه دوستانش به مرز کسالت رسیده بودند، ابراز تشویش میکرد و در صدد شکستن این بن بست بود، ولی آن روزگار همه میدانند که شکستن این بن بست چه دشواری هایی که نداشت: اندرین مرزِ کسالت/ اندرین وادیِ وسواس/ رسم سهراب چه خوب/ «چشم ها را باید شست/ جور دیگر باید دید».
رفت به فراه و پس از مدتی او را دوباره در کمپ دیدم. مسوولیت مستقیم کار دو لیسه را بر عهده داشت. مطمئناً تمام شاگردانش اعتراف خواهند کرد که او چگونه و چطور به این لیسه ها سر و سامان بخشیده بود. کتابی در مورد ادبیات دری نوشته بود، که اولین و مؤثرترین کتاب در این زمینه به حساب میرفت. بعدها، دو کتاب دیگرش را دیدم: دستی در آتش و دستی در خون. هر دوی این کتابها از پولی به چاپ رسیده بود که به خاطر مصرف ماهانه خانواده اش که مبلغ ناچیزی بود، داده میشد. چاپ این دو مجموعۀ شعری، عصبیت رهبری را برانگیخت، چون به دستور ایشان به چاپ نرسیده بود!!
محصل پوهنتون کابل بودم که تصادفاً با هم روبرو شدیم. پرسیدمش، چطور اینجا؟
گفت: آمده ام که برای آخرین بار با «مسوولان» کار کنم، چون وعده کرده اند که مرز کسالت را می شکنند. او کار کرد: نشریۀ «روزگاران» را به نشر سپرد. با وجودیکه مسوولیت مستقیم محتوای آنرا «مسوولان» در اختیار داشتند ولی او با همت جوانان قلمبدست شب و روز برای آن قلم زد. پس از مدتی، متوجه شد که بر خط نادرست روان است. تصمیم به کناره گیری از روزگاران گرفت. تا جمع و جور شدن یک هیئت تحریر جدید، مسوولیت نشریۀ ترقی را گرفت. تلاش داشت خط این نشریه را در سمت و سوی جدید قرار دهد، اما تنها بود. دیگران چنین نمی خواستند. از آن جدا شد. هیئت تحریر جدید پیشرو جمع و جور شد. در همین زمان رسماً در صحبت با دو تن از «مسوولان» برای همیشه با جمع گذشته وداع کرد، اما اندیشه اش را هیچگاهی ترک نگفت. فردایش با من و شماری از دوستان دیگر تلفنی تماس گرفت، با هم تعهد سپردیم و آغاز کار جدید را روی دست گرفتیم.
شروع شد. بسیار عالی بود و عالی است. نشریۀ پیشرو تا اکنون به نشر می رسد. در کنار این، به کارهای بزرگی دیگری نیز دست زد که واقعاً انرژی اش را به تحلیل برد. شب از روز نمی شناخت، متواتر کار می کرد، می نوشت، تماس می گرفت، رهبری می کرد و هدایت می داد و زمانی یکی از حامیان مدالگیران به طعنه گفته بود که نورانی رهبر درجه یک لمبه است، و دقیقاً همین طور بود. او نه تنها که رهبرم بود، استاد، رفیق و دوست خوبم بود. از او در طول سالهای گذشته و بخصوص در پنج سال کار مشترک، آنقدر آموختم، که در طول سالیان متمادی با مسوولان نامنهاد، نه تنها که هیچ نیاموختم، بلکه بسیار بد آموختم، که ای کاش نمی آموختم.
مجموعۀ ذره هرم و بعداً مجموعۀ ساطور خشم را به نشر سپرد. یکی از مجریان برنامه های ادبی رادیو کلید آنرا به نویسندگان «سرشناس» برد تا نقد شود. هیچ «سرشناس»ی حاضر نشد. یکی حاضر شد، اما چیزی گفت که داد با او سخت مخالف بود، او گفته بود: مجموعۀ او یکی از بهترین و با ارزشترین نوع شعر سیاسی با ظرافت و زبان آهنگین است. نورانی می گفت ای کاش از زبان این «سرشناس» چنین ستایشی نمی شنیدم، اما دردا که شنیده بود!
داد نورانی را از سالهایی می شناختم که هنوز نوجوان بودم. برای اولین بار او را در میان کوهستان های مرزی دیدم. بر ستیج بود و با گلبن واژه هایش، یاد رفیق و رهبر جانباخته اش را تجلیل میکرد. و اکنون برای آخرین بار او را در زیر تپۀ قلعه زمان خان کابل در تابوتش می بینم و یاران و رزمندگانش سوگمندانه، اما متعهد به راه و رسم زندگی اش، مقاوم ایستاده اند و او را تجلیل میکنند. اکنون تنها مزارش است و یادش و اندیشه هایش و گلبرگهای سرخی که بر مزارش ریخته، تا یاد و خاطرۀ او را سرخ و سرختر نگه دارند!

یادش سرخ باد!

۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه

شبانه های من (12)

شبانه امشب را با زنده یاد احمد شاملو آغاز می کنم:

"آدم بر حسب اتفاق به دنیا می آید، ولی وقتی به دنیا آمد مرگش قطعی است. انسان است... تولد است و مرگش هست که دیگر انسان نیست. خاطره ای است ازش.... اونهای که الگوی زندگی ما بودند می دانستند چه می کنند... اونا به مرگ فکر نکردند فقط به زندگی فکر کردند و چه خوبه که ما هم بتوانیم واقعا به آنجا برسیم که مرگ برای مان وجود نداشته باشد در حالیکه قاطعیت وجودش بیشتر از زندگیه... عملا وجود نداشته باشد... یعنی عملا طرد بشه. اهمیت و ارج زندگی در همینه که موقته. اینه که تو باید جاودانگی خود را در جای دیگر بجوئی.

- آنجا کجاست؟

انسانیت! فرصت هم نداریم، فرصت بسیار کم است॥ ॥خیلی کمه। بطرز بیشرمانه کوتاه است زندگی। ولی هر چند هم کوتاه است اهمیتش در همان کوتاهیش اس."

اینک، زندگی بطور بیشرمانه کوتاه می شود و مردی از تبار هنر و آزادگی بر زمین می افتد و خاطره اش در نسیم آزادی به جولان می آید تا توفان آزادی را توفانی تر سازد.

جولیانو مرخمیس بازیگر آزادیخواه اسرائیلی در شهر جنین با شلیک پنج گلوله از پادرآمد. او در سال 2006 در کمپ مهاجرین فلسطینی تاتر آزادی (مسرح الحریه) را راه اندازی نمود و با رفتن بروی ستیژ از حقوق فلسطینی ها دفاع می کرد و روحیه آزادگی و صلح را در میان توده های فلسطینی تشویق می نمود، امری که بنیادگرایان فلسطینی با نفرت به آن می دیدند.

جولیانو در سال 1958 در یک خانواده مسیحی مبارز در اسرائیل بدنیا آمد و تعهد مبارزاتی و عشق به مردم و دفاع از حقوق ایشان در مقابل اشغالگران اسرائیلی، از شاخص های عمده مبارزاتی این هنرمند محسوب می شود. پدر جولیانو، صلیبا خمیس از رهبران حزب کمونیست اسرائیل بود و مادرش زنی یهودی بود که زندگی اش را وقف دفاع از حقوق فلسطینی ها نمود.

این هنرمند، 52 سال قبل بر حسب تصادف به دنیا آمد، به مرگ فکر نکرد، فقط به زندگی فکر کرد.

... و چه خوب خواهد بود که ما هم به آنجا برسیم که مرگ برای مان وجود نداشته باشد.

تا یک شبانه دیگر.

۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

شبانه های من (11)

کوتاه ترین شبانه

امشب از حزب کار ایران (توفان) خواندم که در گزارشی - برگزاری موفقیت آمیز چهارمین کنگره حزبی - نوشته است:

"... در شرایط خفقان، در شرایطی که مامورین امنیتی و لباس شخصی های فکل کراواتی در همه جا وول می خورند تکیه عمده بر جنبه پنهانکاری است و نه بر علنی گرائی। علنی گرائی یک بیماری بورژوائی لیبرالی است که با رفتار خود ثابت می کند به صداقت خویش مبنی بر آنچه می گوید نیز ایمان نداشته و می خواهد گواهینامه "دموکراتیک" بودن خویش را از بورژوازی کسب کند. می خواهد بورژواها برایش دست بزنند و سالن کنگره اش به محیط آشفته ای از ایدئولوژیهای التقاطی و مامورین پلیس بدل شود. آنها بیک محیط عسس بیا مرا بگیر بیشتر نیاز دارند تا یک محیط مبارزاتی کمونیستی. همین روش کار نشان می دهد آنها تا به چه درجه نسبت به کار خویش جدی هستند. حزب آنها به کیفیت اهمیت نمی دهد برایش سیاهی لشکر و کمیت مطرح است."

ما هم کسانی را داریم که بجای اینکه به کار درازمدت بیاندیشند، عشق برای ایجاد محیط – بیا مرا بگیر- آنانرا به سیاسیون لاابالی ای تبدیل کرده اند که به سادگی می توان به "صداقت" ایشان به آن چه می گویند پی برد – به ایشان می گویند "دموکرات " های سرگردان کوچه ریز!! آیا سرگردان های کوچه ریز در کار شان جدی هستند؟ آیا از ایدئولوژی های التقاطی بیزار هستند؟؟ آیا می توانند محیط مبارزاتی ایجاد نمایند؟؟ آیا ایشان از سیاهی لشکر اجیر متنفر هستند؟ و بالاخره این کوچه ریزها می توانند، مبارزات واقعی خیابانی را رقم بزنند؟؟

و....؟؟؟؟؟؟

تا یک شبانه دیگر।

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

شبانه های من (10)


شبانه های من، سلسله ای از یادداشت های شبانه ام بوده است که از مدتی به اینسو آغازش کرده ام، ولی با هزار درد که روزگار بیرحم و سنگدل حتی نمی گذارد شبها را نیز با خودم باشم و از دنیای بردگی – برای لحظه ای- برون، با دنیای انسانیت رابطه بزنم.

اما، امشب با وجود تمام خسته گی از زندگی برده وار کنونی، باید به شبانه ام پناه ببرم.

دوست خوب و رفیق عزیزم، موسوی ارجمند، ضمن آخرین ایمیلی که به مناسبت نوشته "بنیامین زافانیا و وضعیت مسخره مدالگیران ما" برایم ارسال داشته بود، از من خواسته بود تا شبانه هایم را فراموش نکنم و ادامه اش بدهم، اما من....

اما من، پس از مدتی است که فرصت می یابم و به شبانه هایم پناه می برم. زیرا، امشب مشعل فروزان ای چنان در ذهنم، تنم، شریانم و قلبم می درخشد و می سوزد که سالهاست در قلب خاکی زمین، شعله هایش راه پر پیچ و خم و تاریک زمستانی را آفتابی می سازد و راهیانش، سبد نور بر شانه ها، با عشق زمینی به جنگل خلق میروند تا تیرگی را با نور مشعلش، سپیده ای ماندگار بسازند.

راهیانش، سبد نور بر شانه؛ "راهیانش" سبد مدال بر شانه؛ راهیانش، درفش استقلال در کف؛ "راهیانش" نشان امپراتوری در کف؛ راهیانش، نفرت از استعمار؛ "راهیانش" عشق به قصر استعمار؛ راهیانش، بر راهش استوار؛ "راهیانش" راهش را حراج.... و امشب، این منم، شاخه ای از جنگل، که باید بسوی نور فریاد کشم که "راهیان" دیگر بس است!!

دیگر، بس است! یادواره آن نستوه مرد بزرگ در کنار تصدیق ها و نشان ها و مدال ها و ایواردها و انجو ها شرم می کند. بگذارید ما راهیان راستینش، نور یادواره این ستاره درخشان شب های تیره و تار کشورمان را در کنار ستاره های دیگر این آسمان - با خشم ما بر ضد دژخیم استعماری، با نفرت ما در برابر چکمه پوشان ناتویی و با مبارزه پیگیر ما علیه پوشالی های امپراتوری جهانی – فروزانتر بسازیم.

دیگر بس است، بگذارید ستاره ما در آسمان ما بدرخشد!

دیگر بس است، بگذارید ستاره ما در شبانه های من بدرخشد!


تا یک شبانه دیگر.

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

شرکت در انتخابات پوشالی، شرکت در سیاست های استعماری است


یادداشت:
به دنبال نشر لیست به اصطلاح کاندیدهای انتخابات در "ولسی جرگه" و با مشاهده نام های تنی چند از آنانیکه ادعای سابقه مبارزاتی می کردند، یک تن از گزارشگران پورتال ابتکار به خرچ داده، ضمن طرح یک سوال مختصر خواست نظر آنانی را در زمینه جویا شود که سابقه مبارزاتی داشته موضعگیری شان در قبال همچو مسایلی می تواند خط فکری طیف وسیعی از هوادران و متعلقین جنبش چپ را در جهت درستی متاثر سازد. به همین سلسله، از نخستین کسی که پرسش به عمل آورده ایم، آقای "ش. آهنگر" است که در ذیل پرسش ما و پاسخ ایشان را تقدیم می داریم:
اداره پورتال AA-AA

فرد دوم: یکی از شخصیت های طراز اول جنبش ملی دموکراتیک
فرد سوم: مبارز نستوه آقای داکتر میر عبدالرحیم عزیز یک تن از متصدیان پورتال
فرد چهارم: داوود فیضی یک تن از فعالین جنبش انقلابی کشور
فرد پنجم: هیوادوال کابلی یک تن از مبارزان آگاه و اندیشمند جنبش انقلابی و همکار قلمی پورتال
فرد ششم: انسان آگاه و وطنخواه شاذ دپلوم انجنیر خلیل الله معروفی یک تن از متصدیان پورتال
فرد هفتم: احمد برومند یکی از فرزندان رنج و مبارزه و پاسدار خون شهدای به خون خفته جنبش انقلابی
فرد هشتم: نجیب ثاقب شاعر و نویسنده آزادیخواه و یک تن هوادران جنبش انقلابی افغانستان
فرد نهم: حکیم رضائی یک تن از فعالان جنبش انقلابی کشور
فرد دهم: نویسنده، شاعر، مترجم و مبارز آگاه و متعهد کشور لمبه

بعد از تعارفات معمولی:
سوال:
در این روزها با اعلام نام نویسی کاندیداهای انتخابات پارلمانی تب وکیل شدن بالا گرفته و عده زیادی، من جمله تنی چند از روشنفکرانی که سابق دم از مبارزه میزدند، نام ها و عکس های شان را در لیست کاندیداها به نمایش گذاشته اند. می خواهم نظر شما را در مورد انتخابات و به ویژه، در شرایط حاکم در افغانستان داشته باشیم.


دوستان عزیز، نخست اجازه بفرمایید بخاطر ابتکاری که به منظور افشا نمودن ماهیت اصلی انتخابات پوشالی رویدست گرفته اید، صمیمانه به شما تبریک بگویم و از تمام دوستانی که تا اکنون با نظرات بسیار ارزشمند شان در این پروسه سهم گرفته اند، ابراز سپاس نمایم.

این قلم در نوشته ی" ذوقزذگی و پوپولیزم حاکم در سیاست" که در سوم جون 2009 در پورتال رزمنده "افغانستان آزاد – آزاد افغانستان" نشر شده است، ضمن انتقاد از خود، در باره انتخابات پوشالی گفته بودم:
"چهار سال و اندی قبل، با خیالبافی "بد، بدتر و بدترین"، رفتیم بپای صندوق رای تا رئیس جمهوری برای رژیم پوشالی "انتخاب" کنیم و شرکت مان را هم این پا آن پا کرده، بر بنیاد اصول کلاسیکران "تیوریزه" کردیم و نقل قولی نبود که از آستین نکشیدیم تا ملامت روزگار نباشیم، بدون اینکه بدانیم که در چه نوع جامعه ای حضور داریم و آیا حق داریم زنجیر های اسارت را خود بر گلوگاه ما و خلق ما سفتر و محکمتر ببندیم."

و اینک جای بس خوشی است که این بحث، از محدوده چند قلم بیرون می شود و به یکی از بحث های کلیدی روشنفکران مبارز تبدیل شده و جبهه ضد انتخابات پوشالی – یا در کلیت ضد استعمارِ- روشنفکران مبارز وسعت بیشتر می یابد و سنگر فرسوده "چپ"، "روشنفکران" و "روشنگرانِ" را که در پلورالیزم اشغالگران برای فرمانروایانش اسفند دود می کنند و مثل بره های معصوم استعمار بپای صندوق های رای می روند، از بنیاد می لرزاند.

بحث شرکت در انتخابات پوشالی، مدتها قبل، بخاطر شرکت عده ای سرشناس در انتخابات پوشالی و حاضری دادن ایشان بپای یونس قانونی و همبزم شدن با سیاف و محقق و پیرم قل و راکتی و آری گفتن ایشان به استعمار چهل و دو کشور استعمارگر آغاز شد که با عکس العمل ذهنیت های توطئه جویانه "چپ" فرسوده روبرو شد.

دوستانی که این بحث را آغاز کردند، می دانستند که با دماغ های سرد و خجولی روبرو خواهند شد که پاسخی جز سوالات شعارگونه "تروریستی" (1) نخواهند شنید و می دانستند که با مشکل ترین و ناگوار ترین وظیفه روبرو هستند (2) و بایست این وظیفه را به آخر برسانند.
.....
و اما پاسخ به پرسش مطرح شده شما:
در کشوری که در هر کوچه اش خون از چکمه های استعمارگران می ریزد، در کشوری که آزادگی هنوز یک رویای بیش نیست، در کشوری که "دموکراسی" با قتل عام ارزگانی ها، کندهاری ها و کنری ها و لغمانی ها عجین می شود، در کشوری که "دموکراسی" در میان ضجه های زنان خوستی – که با سگ دریده می شوند – به داد و فریاد دیوانه وار جامعه مدنی، احزاب سرکاری، نهادهای حقوق بشری، فاشیست های مذهبی و "چپ" های مبتذل تبدیل می شود؛ یک روشنفکر انقلابی و مبارز چگونه می تواند، جزو این داد و فریاد های پوشالی باشد؟

انتخابات در کشوری که استقلال سیاسی اش در پایگاه های امپراتوری جهانی به اسارت رفته است، بیشتر از یک صد و چهل هزار ستمگر تا اکنون هزاران هموطن ما را نیست و نابود کرده اند و دولت پوشالی – مافیایی با همدستی و تبانی با این جلادان چیزی جز بدبختی هدیه نمی کنند، به شوخی بد مزه ای می ماند که فقط خوشباوران و لوده های سیاسی از آن لذت برده می توانند!!

کار برای برگزاری انتخابات پوشالی آغاز شده است و در این میان عده ای که ادعای مبارزه دارند و یا مربوط به سازمان های ظاهراً انقلابی اند، اینبار نیز – البته بدون ذکر نام حزب شان – کمر بسته اند تا در این پروسه استعماری شرکت کرده و در کنار سیاف، قانونی، قدریه یزدان پرست، نورزیه اتمر و سایر شیادان استعمار، به دموکراسی این جلادان لبیک گفته و استعمارزدگی شان را یکبار دیگر به اثبات برسانند.

این جمع که به غلط اکت استفاده از تضاد ها را می نمایند، یا نادان هستند و یا هم عمدی خود را به حماقت زده اند و یا هم زیر نام تضاد و استفاده از شرایط علنی، مصروف محکم کردن روابط بیشتر با کشورهای خاص استعمارگر هستند؛ ورنه هر انسانی با آگاهی نیمه سیاسی – ولی با وجدان انقلابی – می داند که ساخت و پاخت زیر پرچم استعمار - زیر هر نام و اصطلاح سیاسیی که باشد- خیانت به ارزش های استقلال طلبانه است.

در حال حاضر، تضاد عمده در کشور ما – تضاد خلق با جامعه جهانی (امپریالیزم) است- و تمام مجراهای مبارزاتی باید در خدمت مبارزه علیه استعمار قرار بگیرد، هر کسی که وسایل و ابزار مبارزاتی علیه استعمار را ترک و بعوض ابزار و وسایل استعماری را بخاطر "مبارزه برای مردم و افشا کردن دولت پوشالی" کار می گیرد، نه تنها که کوچکترین خدمتی به خلق کرده نمی تواند، بلکه خود نیز در کرسی خیانت به استقلال کشور و خدمت به دولت پوشالی و استعمار جهانی حرام می شود.

در انتخابات پوشالی دوره گذشته شورا های ولایتی و ولسی جرگه دیده شد که آنانی که خود را ولی و وصی مردم جا زده بودند، نه تنها که کوچکترین کاری برای مردم – که همانا تشریک در مبارزه ضد استعمار است – نکردند بلکه در وزارتخانه ها و ریاست ها و سفارت ها و موسسات و دفتر والی ها؛ بورس تحصیلی، پروژه، استخدام و واسطه گدایی کردند و چیزی بنام "استفاده از تضاد" از این عالیجنابان دیده و شنیده نشد.

و مبرهن و واضح است که اینبار نیز این "ولی ها و وصی ها مردم" که نام خدا تجربه کافی در خدمت به استعمار حاصل نموده اند، به تکدی و گدایی و رشوه ستانی بیشتر از دولت پوشالی مصروف خواهند بود و بیش از پیش از تربیون استعمار به سود استعمار عمل خواهند کرد.

اجازه بدهید در آخر از هاینریش هاینه، شاعر آلمانی برایتان بگویم که گفته بود: "کسی که با کتابسوزی آغاز کند کارش به آدمسوزی می کشد." و در کشور ما کسی که از پارلمان استعماری آغاز کند، کارش به مردمکشی می کشد.

تشکر.


(1) "می دانم که عوامفریبی ای که در این نوع ذهنیت توطئه جویانه وجود دارد غالباً در قالب سوالات شعارگونه "تروریستی" و از پیش متهم کننده ظاهر می شود مانند: چرا در این شرایط خاص؟ بطوری که پرسش ها مستقیماً از وجود یک "توطئه پیچیده" و خطر آن و "دست هائی که در نهان در کارند" حکایت می کنند و بدین وسیله راه را بر هر پرسش و کنکاشی می بندند، زمام گفتگو را به دست می گیرند و هر گونه تلاش را برای ادامه بحث با چماق خیانت متوقف کرده صداها را در گلو خفه می کنند." – صادق جلال العظم، سلمان رشدی و حقیقت در ادبیات، ص 7
(2) "از مشکل ترین و ناگوار ترین وظایف این حرفه {نقد} این است که در باره ی اشخاص سرشناس و یا حتی از آن بدتر، در باره ی آنهایی که در نظر آدم {منتقد}، بزرگ و معتبر هستند، نکاتی مطرح می شود که ناخوشایند جلوه می کنند." – فونتانه، نویسنده و منتقد آلمانی، شپیگل، نوامبر 1996

"بنیامین زافانیا" و وضعیت مسخره مدالگیران ما



ترجمه بسیار خوبی از آقای فرهاد ویار در پورتال رزمنده "افغانستان آزاد – آزاد افغانستان" توجم را جلب کرد. این ترجمه در شرایط خاص کشور ما که یخن کنی برای مدالگیری از اشغالگران حد و مرزی نمی شناسد و از راست گرفته تا "چپ" فرسوده و "مدنی" و "انجویی"؛ همه سرهای شان را بپای این مدالها خم می کنند و به قول زیبای بنیامین زافانیا در این بازار "خریده و فروخته می شوند"، اهمیت بسزایی دارد.
در پرتو همین اهمیت، تلاش می کنم در این نوشته کوتاه، بر چند پاراگراف نوشتۀ "من و مدال امپراتوری؟" بنیامین زافانیا مکث زودگذر داشته باشم و قسمت هایی از نوشته این هنرمند متعهد انگلیسی را با وضعیت مسخره مدال گیران ما به مقایسه بگیرم:

1. " صبح 13 نوامبر از خواب بیدار شدم و در فکر بودم که چطور می توان حکومت را سرنگون کرد و چه چیز را می توان جایگزین آن نمود و بعد دیدم خطی از دفتر صدراعظم رسیده است. در این خط نوشته شده بود:"صدراعظم از من خواسته است بطور کاملاً محرمانه به اطلاع تان برسانم که او در نظر دارد در مراسم اعطای نشان های افتخاری سال نو، نام شما را به ملکه تقدیم کند تا علیا حضرت التفات کرده و مراتب رضایت خود را برای انتصاب شما به عنوان عضو عالیمقام "او بی ای" ابراز فرمایند."
به من؟ فکر کردم، به من نشان امپراتوری بدهند؟ با خودم گفتم به دوزخ بروید. من هر زمانی کلمه"امپراتوری" را می شنوم عصبانی می شوم. این کلمه مرا به یاد آن می اندازد که چطور به مادرکلان های من تجاوز کردند و با پدرکلان های من با خشونت رفتار کردند.... اینکه ما برده متولد شدیم، بنابرین باید ممنون باشیم که اربابان دلسوز سفید پوست ما به ما آزادی داده اند... بنیامین زافانیا و نشان امپراتوری؟ - نه، هرگز آقای بلر! نه، هرگز خانم ملکه من عمیقاً ضد امپراتوری هستم."

و اما، مدالگیران ما چه؟
با دریغ و درد که مدالگیران ما چه از جنس راست و چه از جنس "چپ" با محض شنیدن این پیام که قرار است فلان کشور اشغالگر به ایشان مدال اعطا فرمایند، از خوشی شادی مرگک می شوند و حتی یکبار با خود تکرار نمی کنند که "ما و مدال اشغالگران؟"، عکس این، اگر به رادیو ها گوش بدهید و مجلاتی را مرور کنید؛ مدالگیران "چپ" به غیظ آمده و شعار می دهند که فلان و بهمان خانم پارلمانی لیاقت این مدال را نداشته و این مدال می باید به این یا آن خانم قهرمان حقوق بشر داده می شد و چانه زنی خانم پارلمانی به دفاع از لیاقتش برای دریافت این مدال، انسان را از شرم آب می کند.
این مدالگیران بی آزرم، هیچگاه، حتی در میان چند همصحبت شان نیز، فریاد نشدند که اشغالگران با مدال تان "به دوزخ بروید" و هیچگاه نگفتند که با شنیدن کلمات مدال، اشغالگر، اتحادیه اروپا، کنگره امریکا، وزیر خارجه ایتالیا، وزیر خارجه امریکا و عضو پارلمان این و یا آن کشور اشغالگر عصبانی می شنوند و این عبارات، تجاوز بر مادرکلانهای شان در خوست، کندهار، ارزگان، هلمند، کنر، شیندند و شکنجه پدرکلان های شان و قتل عام هزارن فرزند این سرزمین و بمباران مراسم عروسی آن بانوی حنادست را در ذهن شان تداعی می کنند.
مدالگیران ما به عوض این همه فریاد، خلق ما را به سراب می برند: مدالگیر راست، ممنون و سپاسگزار "اربابان دلسوز سفید پوستش" است که به بانوی عزیز آزادی اعطا فرموده اند تا در پارلمان و نهاد های مدنی سخن براند؛ ومدالگیر "چپ"، خطرناکتر از مدالگیر راست، از جلادان ما می خواهد که محکمه و محاکمه راه بیاندازد و ما "روشنفکران دموکرات و آزادیخواه" را بر کرسی استعمار نت و بولد کنند.
و اینجاست که نه مدالگیر راست و نه مدالگیر "چپ" هیچ کدام شهامت نیافتند که فریاد بزنند: نه، هرگز آقای برلسکونی! نه، هرگز خانم کلنتن، ما عمیقاً ضد اشغال هستیم. با مدال تان به دوزخ بروید!

2."این چیز امپراتوری قرار است برای خدمات من در ادبیات، به من داده شود... چرا نمی توانند یکی را به مبارزه من علیه راسیسزم بدهند؟ چطور است دادن یکی از آنها به من به خاطر همه نامه هایی که به زندانیانی نوشته ام که بی گناه در قفس هستند؟ من ممکن است جایزه ای را بپذیرم که به خاطر کارهای من در خدمت میلیون ها انسانی که علیه جنگ عراق بر پا خواستند، داده شود."

و مبرهن است که مدالگیران ما بخاطر خدمت به حقوق بشر استعماری، عدالت انتقالی استعماری، جامعه مدنی استعماری، پارلمان استعماری و دموکراسی استعماری مدال دریافت می کنند. این سینه چاکان مدال هرگز نمی توانند برای مبارزه شان علیه اشغال و استعمار از اشغالگران مدال دریافت کنند، می توانند؟ این مدالگیران نمی توانند بخاطر افشا بی چون و چرای جنایت های امریکا، ناتو، ایتالیا و اسپانیا که مردم ما را در بگرام و کندهار به زولانه بسته اند، مدال دریافت کنند، می توانند؟ آیا می توانند یکی از این "چیز" های اشغال را به خاطر بسیج کردن مردم شیندند علیه جنایت و قتل عام ایتالیا، دریافت کنند؟

نه! نه مدالگیر راست و نه هم مدال گیر "چپ"، هیچکدام تا هنوز برای چنین کاری مدال دریافت نکرده اند و این همه "چیز" ک های اشغال که تا اکنون هر دو طرف بدست آورده اند؛ بخاطر چرخیدن بر محور مشترک استعمار بوده است.

3." تعداد زیادی نویسندگان سیاه هستند که نشان امپراتوری را دوست دارند، در آنها این احساس را ایجاد می کند که موفق شده اند. وقتی برایشان مناسب باشد از مبارزه علیه طبقه حاکم و بهره کشی که می بینند بر ما تحمیل می شود، استقبال می کنند، ولی به کمپ بهره کشان می پیوندند. ورود به خانه بزرگ بابیلون که به نام قصر شناخته می شود به آسانی هوش از سر آنها می برد. برای آنها ملاقات ملکه و تعظیم در حضورش لحظه مهمی محسوب می شود."

مدالگیران ما نمونه بارزی این وضعیت و احساس هستند. ایشان هم هر گاه مدالی دریافت دارند، مجله های شان را با تیتر کلان تقدیرنامه های افتخاری آرایش می کنند و فضای وب سایت های شان را با این مدال ها پر کرده و اینجا و آنجا به تبلیغ آن می پردازند و "قلمچه" های شان آنرا موفقیت زن افغان نامیده و به مبارزین واقعی که علیه این "چیز" می نویسند، پیغور می دهند!
اما، در این میان مدال گیران "چپ" رند تر و هوشیارتر، ولی ویرانگرتر عمل می کنند. "وقتی برایشان مناسب باشد از مبارزه علیه طبقه حاکم {اشغالگران} و بهره کشی {استعمار}... استقبال می کنند، ولی به کمپ بهره کشان {اشغالگران} می پیوندند." ایشان گاه گاه از اشغال صحبت می کنند و تند و تیز می گویند؛ ولی هرگاه پای مدال کنگره امریکا، پارلمان اتحادیه اروپا، تقدیر وزیر خارجه ایتالیا، همدردی و همبستگی وزیر دفاع اسپانیا و ورود به کاخ سفید مطرح باشد، دیگر ایشان در کمپ اشغالگران هستند و با کف زدن های متواتر بدرقه می شوند. "ورود به خانه بزرگ بابلیون {پارلمان اتحادیه اروپا و کاخ سفید} که بنام قصر {سفید} شناخته می شود به آسانی هوش از سر آنها می برد. برای آنها ملاقات ملکه {معاون پارلمان اروپا} و تعظیم در حضورش لحظه مهمی محسوب می شود." و با کانگریس زنان امریکا و وزیر زنان اروپایی لبخند ساز می کنند و نشست با خلیلزاد را نیز غنیمت می شمرند.

4."برای من تکان دهنده بود که ببینم تعداد زیادی از نویسندگان همکار من وقتی ملکه در 9 جولای 2002 "روز ملاقات با نویسندگان" ترتیب داد، فرصت را غنیمت شمرده و برای رفتن به کاخ باکینگهام از جای پریدند:"من این کار را به خاطر مادرم کردم."، "من این کار را به خاطر بچه هایم کردم"، "من این کار را بخاطر مدرسه کردم"، "من این کار را به خاطر مردم کردم" و غیره."

و برای من تکان دهنده نیست وقتی از یک مدالگیر راست می شنوم که فرصت را غنیمت شمرده و به خاطر دموکراسی، جامعه مدنی، تقویت پارلمان استعماری، ایجاد میکانیزم صلح با طالبان، بحث در مورد سهمیه زنان در کابینه به کاخ سفید و سیاه و زرد و نیمه زرد و نارنجی رفته است. ولی حقا، برایم تکاندهنده است که از مدالگیران"چپ" می شنویم که "این کار را بخاطر مادران ستمدیده کرده اند"، "بخاطر سپانسر و تداوی فرزندان توده ها کرده اند"، "بخاطر انتظارگاه برای مردم بیچاره و پرورشگاه برای یتیمان کرده" و در نهایت " این کار را بخاطر مردم کرده اند"!! و از "تضاد میان دشمنان" سود برده اند!! و...

5." من هرگز ندیده ام که یکی از دریافت کننده گان نشان امپراتوری آشکارا از سلطنت انتقاد کند. آنها رسماً دوست هستند، و این است هدف اصلی پروژه متفاوت نظام امپراتوری. به ستاره های متفاوت راک، زنان موفق تاجر و سیاه هایی که مبارزه جو بوده اند، نشان امپراتوری می دهند تا این تصور را ایجاد کنند که همه را در بر می گیرد."

و درد جانکاه ما هم همین است. در اینجا نیز دریافت کنندگان مدال های امپراتوری جهانی و کشورهای مزدور هیچگاه به طور آشکار به جنایت های امپراتوری اعتراض نمی کنند و انها رسماً دوست همدیگر هستند و یکی به دیگری ابراز همدردی دارند و تعدادی هم به "انتقاد" رو آورده، در صدد اصلاح امپراتوری اند. مثلاً هیچ مدال گیری که از ایتالیا مدال و جایزه و افتخار شهروندی دریافت داشته است با صراحت بر جنایت های ایتالیا اعتراض نکرده است، هیچ مدال گیری که از اسپانیا مدال و جایزه دریافت داشته است، تا اکنون بر خیانت های این جانیان اعتراض شایسته نداشته است، هیچ کاندیدای جایزه حقوق بشر پارلمان اتحادیه اروپا تا هنوز بر نقش استعماری این اتحادیه انگشت نگذاشته است و فقط خواهان ایفا نقش مثبت این پارلمان بوده است و مدالگیرانی که از کنگره و در کل دولت اضلاع متحده امریکا جایزه، تصدیق نامه و مدال و نشان دریافت نموده است، به شکل مرگباری سکوت اختیار کرده و یا هم هفت سال بعد از اشغال به کشف اشغال رسیده اند!!
در کشور ما نیز استعمارگران جهانی به اخوانی، بنیادگرا، تکنوکرات، "چپ"، راست، سبز، "سرخ"، مدال میدهند تا این تصور را ایجاد کنند که چه "چپ" و چه راست، چه تکنوکرات و چه بنیادگرا همه و همه به استعمار ما تمکین نموده و به دموکراسی استعماری ما سر خم نموده اند و به این گونه همه را می توانند با مدال شان بخرند و دوباره آنانرا از طریق نهادهای مدنی، انجوها، احزاب سرکاری، پارلمان و... به فروش برسانند.


خریده شد و به فروش رسید

مدال های بزرگ هوشمندانه و پول و جایزه
دارد جان شعر سیاه را می گیرد
{دارد جان استقلال ما را می گیرد}
این سانسور و دیکتاتور ها نیست که هنر ما را میجوند
{این تنها پوشالی ها نیست که استقلال ما را میجوند}
حقه بازی ملاقات های شاهانه
{حقه بازی ملاقات های اشغالگرانه}
و تماس با جمع عالیمقام
{و تماس با جمع اشغالگران}
دارد خلاقیت را خفه می کند و قلب را می خورد
{دارد استقلال را خفه می کند و آزادی را می خورد}
اجداد ما باید در گور خود بچرخند
آن سیاهان فقیر که زمانی برده بودند باید حیران شوند
{آن نیاکانی که زمانی اسیر بودند باید حیران شوند}
چطور روح ما فروخته شد
و چک کنید استراتیژی ها ما را
امپراتوری پاتک میزند و دست تکان می دهد
{اشغالگران به تعظیم بر می خیزند و کف می زنند}
جنجگویان رام شده با سر خم رژه میروند
{مبارزان مدال گیر با سر خم مدال می گیرند}
وقتی آنچه را به آنها گفته اند انجام دادند
{وقتی اشغال را به سود ملت تیوریزه کردند}
آنوقت مدال های خود را می گیرند.



یادداشت: کروشه ها از منست.

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

ژورنالیزم امپریالیستی و برخورد با قهرمان مردم


باورم بر این است که در دنیای امروز که سخت به طرف طبقاتی شدن میرود و طبقات میانه آهسته آهسته از میان رفته و فقط دو قطب متضاد طبقاتی (سرمایه و کار) در مقابل هم قرار می گیرند، هیچ پدیده ای را نمی توان از مرز طبقاتی بیرون کشید.

شماری از این پدیده ها و وسایل با آنکه بالذات طبقاتی نیستند، ولی طبقات گوناگون اجتماعی می توانند این وسایل و ابزارها را مورد بهره برداری طبقاتی قرار بدهند، از جمله ژورنالیزم و رسانه.

جهان امروز ما – اگر بهتر گفته باشم، اکثریت مطلق زحمتکشان- در زیر فشار پنج انحصار امپریالیستی: انحصار مالکیت تکنالوژی مدرن، انحصار کنترول جریان های مالی در سطح جهان، انحصار کنترول راه های بهره برداری از منابع طبیعی کره زمین، انحصار کنترول وسایل ارتباطی و رسانه ای و انحصار سلاح های کشتار جمعی * خرد و خمیر می شوند.

از جمله وسایل ارتباطی و رسانه ای (به حیث رکن چهارم دولت های امپریالیستی) نقش چشمگیری در سمت و سو دادن و عادت کردن مردم با سیاست های استعمارگرانه و ارتجاعی بازی می کند و در حقیقت انحصار تبلیغ سیاست امپریالیستی را بمیان می آورد.

این امر را می توان در جهات گوناگون زندگی امروز ما مشاهده کرد. ولی در این نوشته کوتاه مکثی چند لحظه ای بر برخورد بی بی سی( ارگان نشراتی امپریالیزم انگلیس) با یکی از رهبران کبیر پرولتاریا و فاتح جنگ ضد فاشیستی – ستالین – خواهم داشت.

بی بی سی در مقطع های مختلف زمانی به ستالین پرداخته و در این اواخر به بهانه تجلیل از 65 مین سالگرد پایان جنگ جهانی دوم یکبار دیگر او را "رهبر خودکامه ی "اتحاد شوروی"" لقب داده، بدون اینکه اصل بیطرفی (؟!!) را رعایت کرده باشد.

با آنکه این بنگاه نشراتی متوجه شده و نقل کرده است که "از زمان انحلال "اتحاد شوروی" در سال 1991 نه تنها نام و نفوذ یوزف استالین، رهبر خود کامه ی "اتحاد شوروی" کاهش نیافته است، بلکه روز به روز بیشتر شده است." و "نسل پیشین، کهنه سربازان و بلشویک های قدیمی، همچنان با عکس و شمایل استالین به خیابان می آیند. عکس ها و مجسمه های او، به ویژه در روستاها و شهرهای کوچک همچنان در خانه ها، کارگاه ها و باشگاه ها خودنمایی می کند." و از قول نیکلای زوانیدزه، تاریخ دان روس می نویسد که"نسل جوان نیز استالین را ستایش می کند" و نتیجه می گیرد که ستالین: "شبحی که همچنان زنده است."**

ولی بلافاصله می نویسد که "این روند هم توجه جامعه شناسان و مورخان را جلب کرده و هم نگرانی مدافعان حقوق بشر را برانگیخته است."و "رئیس جمهور روسیه از بازگشت شبح ستالین اظهار تاسف می کند." و در بخش آخر این گزارش، که بر بنیاد اصول خبرنویسی مهمترین بخشی رساندن آخرین گپ و ثبت آن در ذهن خواننده است- چنین حکم صادر می کند:"مورخین تخمین می زنند که در زمان ستالین بیش از 20 ملیون نفر از مردم اتحاد شوروی (سابق) در بازداشتگاه ها و اردوگاه های کار اجباری جان خود را از دست داده اند."

اکنون از بی بی سی باید پرسید که چگونه یک مرد قاتل، خودکامه، مسئول کشتار جمعی و جنایتکار پس از گذشت 56 سال هم میان مردم نام و نفوذی دارد و هر روز این نفوذ بیشتر می شود و شبحی است که همچنان زنده است؟ چرا باید این بنگاه نشراتی کسی را قاتل ملیون ها انسان به حساب بیاورد که هنوز در دورترین روستاها مردم بدورمجسمه اش تعهد می بندند و چایخانه های شان را بنام این قهرمان نامگذاری می کنند و در رای گیری های که تلویزیون های سرکاری برای برجسته ترین شخصیت روسی، نیز برگزار می کنند ستالین تا چند ماه در مقام نخست قرار می گیرد؟*** چرا بی بی سی در هر گزارشی که در مورد ستالین دارد، به مدافعین حقوق بشر امپریالیستی، جامعه شناسان ارتجاعی و تاریخ نویسان سرکاری مراجعه می کند و در نتیجه از او تصویر قاتل و خودکامه ارائه می نماید؟

زیرا: ستالین پرچمی است که دوباره بپا می خیزد. پرچم ایدئولوژی رهاییبخش، پرچم ایدئولوژی نجات از استعمار و استثمار، پرچم رفاه و خوشبختی اکثریت مردم و کارگران و زحمتکشان.

ستالین معمار سوسیالیزم اتحاد شوروی است، اتحاد شوروی که فاشیزم جهانی را با اهدای خون بیشتر از 20 ملیون انسان زحمتکش به زانو درآورد و بیجا نیست که امروز ایدئولوژی و فکرش با وجود سیلی از تبلیغات زهرآگین علیه او در میان مردم یکبار دیگر جا پیدا می کند . ستالین مبارز ضد سرمایه و امپریالیزم است، و بنگاه نشراتی بی بی سی حق دارد او را دشمن اش بداند و از او بنام قاتل یاد کند.

بلی، ستالین "قاتل" بود، قاتل فاشیست ها، قاتل دشمنان ملتش، قاتل جواسیس امپریالیزم، قاتل سرمایه و قاتل جلادان مردم و به حق که چه کینه ای در برابر این خاینان داشت، به اندازه که عاطفه اش برای مردم پایان ناپذیر بود!


تا بعد.


* جامعه جهانی یا امپریالیست های خونخوار؟ (به پیش شماره دوم – ارگان نشراتی سازمان انقلابی افغانستان ) وب سایت :www.afgazad.com
** جشن پایان جنگ جهانی؛ شبح استالین در روسیه، 19 ثور 1389، وب سایت: بی بی سی فارسی
*** "در این رای گیری که توسط یکی از بزرگترین ایستگاه های تلویزیونی روسیه و به صورت تلفنی، اینترنتی و اس ام اس برگزار شد، بیش از 50 میلیون نفر شرکت کردند.... به گفته ریچارد گالپین، خبرنگار بی بی سی در مسکو، استالین، که خود اصلیت گرجستانی داشت، در طول برگزاری رای گیری، تا چند ماه {از شش ماه}در مقام نخست قرار داشت تا این که تهیه کننده برنامه از بینندگان خواست به فرد دیگری رای بدهند."
"نیکیتا میخالکوف، هنرپیشه و کارگردان روسی که از داوران این رقابت بود، پس از اعلام نتایج گفت ما باید به طور جدی به این فکر کنیم که چرا مردم، استالین را به عنوان سومین چهره برجسته روسیه انتخاب کرده اند." – شکست استالین از شاهزاده نیفسکی در یک نظر خواهی، وب سایت بی بی سی فارسی.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

... تا انتقام گرفته باشند!



در این اواخر خبرهائی از جوزجان میرسد که پسران والی پوشالی و قومندان امنیه این ولایت از سوی دهقانان و چوپانان مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند.

گر چه نمی توان با پدیده تجاوز جنسی موافق بود، ولی در کشوری که دیگر هیچ محکمه ای برای توده های فقیر موجود نیست، این خود توده ها اند که باید به محاکمه جنایتکاران بپردازند. توده ها با این نوع حرکت نشان می دهند که محاکم پوشالی ها، ناتوئی ها و استعمارگران فقط بدرد خودشان و ایادی بیمقدار سیاسی و فرهنگی و حقوق بشری شان می خورند.

بر بنیاد خبرگزاری پژواک، یما (پسر والی جوزجان – هاشم زارع - عضو حزب جنایتکار دوستم) و حشمت (پسر قومندان امنیه – عبدالخلیل امین زاده – عضو باند ستمگر ربانی) دو دختر جوزجانی را به دشت لیلی این ولایت برده و بعد مورد تجاوز قرار می دهند.
وقتی دهقانان و چوپانان ستمدیده این ولایت، که زخم ستمگری های دوستم و ربانی را بر شانه های شان حمل می کنند و هر روز خنجر خونین دولت پوشالی را بر گرده های شان احساس می کنند، این دو دردانه جنایت را در حالت تجاوز بر دختران معصوم جوزجانی می بینند، به خشم آمده، با داس های داست داشته، لباس های این دو جوانک را پاره پاره کرده و بعد هر دوی این جنایت پیشه را مورد تجاوز قرار داده و برهنه و عریان آنانرا به سوی شهر لگدزده روان می کنند.

چنانچه گفته شد، نمی توان با پدیده زشت تجاوز جنسی موافق بود، ولی پرسش اینست که چرا دهقانان و چوپانان این ولایت آنقدر در شعله خشم ضد جنایتکاران حاکم می سوزند که بخاطر انتقام گیری حتی به تجاوز جنسی متوسل می شوند.

پاسخ واضح است: سه دهه است که توده های ستمدیده و زحمتکش کشور ما زیر بار جنایت و خیانت رژیم های نوکرپیشه و تنظیم های جانی شکنجه می شوند، میمرند و هست و بودشان را از دست می دهند. در کشور ما هیچ محاکمه مردمی وجود ندارد که دشمنان مردم و آنانی را که بر سرنوشت خانواده های فقیرشان جنایت می بارند، محاکمه و تیرباران نماید. این دهقانان سالها انتظار کشیده اند تا روزی محکمه مردمی به حساب تمام آن وحوش خلقی – پرچمی، جهادی و طالبی و پوشالی های امروز رسیدگی نماید که زندگی شان را حرام ساخته اند؛ ولی با درد و دریغ می بینند که نه محاکمه ای موجود است و نه هم عدالتخواهیی. این دهقانان بجای اینکه حرامزاده های این کشور را بپای دار ببیند، مصروف پروژه های خودبخشی دیده و آنانی را که روزی در حنجره صدای مردم داشتند، امروز برایشان از چکمه پوشانی عدالت تکدی می کنند که خود ستمگران ِ ستمگران هستند.

این دهقانان می بینند که بطور اوسط هر هفته دختر شان، خانم شان و خواهر شان مورد تجاوز قومندانان و پوشالی های حاکم تنظیمی قرار می گیرند ولی کسی به اشک های شان نمی رسد. این توده ها می بینند که درد شان حس نمی شود و کسی نیست که به گفته شاملو درد مشترک شان را فریاد کند، به عکس هرزه های مثل فرشته حضرتی بر سکوی دفاع از این جنایت پیشه ها، خود را بیمقدارانه به فروش می گذارد.

و بالاخره این قلب های زخمی باید تصمیم بگیرند. باید با داس های شان حمله ببرند و با دریغ و درد به عملی متوسل شوند، که ....

که درد شان احساس شود.

این خیل ستمدیده باید بالاخره شعله های خشم شان را به تندر تبدیل کنند و با دستان دهقانی شان لباس های دردانه های جنایت را پاره پاره کنند، تا...

تا انتقام گرفته باشند!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

استقلال طلبی یا انقیاد طلبی؟


به تازگی مصاحبه ای از ملالی جویا را بروی کمپیوترم پیاده کردم و با دقت شنیدم. این مصاحبه بخاطر چند مورد قابل تبصره کوتاه می باشد. از بحث بیشتر بر این مصاحبه می گذرم و فقط به دو مورد بسیار مهم به شکل گذرا اشاره هائی می کنم:

مبارزه ما اثر گذار بوده است
دیرییست که بخش از جنبش روشنفکری و آگاه ما با نظریات ارتجاعی و استعماری عادت داده شده است و این عادت سبب شده است که روشنفکران ما بجای ایفای نقش مترقی و انقلابی، ناآگاهانه و در شماری از موارد آگاهانه نقش ارتجاعی ایفاء نمایند.

برای اینکه بتوانیم جهت مترقی و پیشرونده مبارزه یک روشنفکر انقلابی را صیقل بیشتر بزنیم و جهت ارتجاعی آن را از میان برداریم، ناگزیز هستیم تا از فحش و دشنام و حرکات بچگانه و طفلانه نهراسیم و رک و راست انحرافات سیاسی و ایدئولوژیک را آماج قرار داده و به فرد مورد نظر کمک انقلابی نمائیم.

با شنیدن آخرین مصاحبه ملالی جویا، به این واقعیت پی بردم که مبارزه علیه انحرافات ایدئولوژیک و سیاسی می تواند به ثمر بنشیند و ذهنیت یا عادت سیاسیی را که در ضدیت با منافع مردم قرار دارد، از میان برده و بجای آن موضع گیری انقلابی را تشویق نماید.

خیلی مسرور و خوشحالم که امروز می بینم مبارزه ما علیه خط حاکم انحرافی دارد آهسته آهسته جا می افتد و دیگر ملالی جویا از امریکا و ایتالیا و متحدین ناتوئی امپراتوری جهانی نمی خواهد که به کمک مردم افغانستان بیایند و "به نیروها و شخصیت های دموکراسی خواه و مردمی افغانستان کمک نمایند"*، بر عکس او به تکرار از ماهیت امپریالیستی و "نیرنگ های آشنای استعماری و بازی های شیطانی امریکا و متحدینش" سخن می گوید. همچنان او دیگر از امریکا و ایتالیا نمی خواهد که جنایت کاران را محاکمه کنند، زیرا به این باور رسیده است که " امریکا از یک طرف با تمام خاینان و غدار های وطن ما دست دوستی می دهد و حتی از آدمکشی مثل ملا عمر دعوت می کند که به دولتش بپیوندد و از طرف دیگر در مقابل یک دو تایش بصورت دروغین اظهار نگرانی می کند." و همین طور او بر سخنش که " بدون شک کشور آسیب دیده‌ی افغانستان برای دستیابی به دموکراسی و پس از آن هم برای بازسازی ویرانی های سی سال جنگ احتیاج مبرمی به کمک و حمایت جامعه‌ی بین‌المللی {امپریالیزم} دارد." خط بطلان می کشد و به نتیجه رسیده است که "در افغانستان دموکراسی چه که کاریکاتوریی از دموکراسی هم وجود ندارد. من فکر می کنم که ادعای امریکا در مورد آوردن دموکراسی به افغانستان یک مسخره گی آشنا و دردناک امریکا با مردم ماست."

این تغییر موضع گیری ملالی جویا در نتیجه مبارزه سازنده ای بوده که مدتهاست از سوی شماری از روشنفکران آگاه و تشکلات انقلابی کشور ما آغاز شده است . چیزی که امروز ملالی جویا به آن رسیده است، ما مدتها قبل آنرا به حیث انحراف ایدئولوژیک با او در میان نهادیم ولی بجای رسیدگی به این کمبود، مصباح جان، یما جان، عاصم جان، عارف جان و جان های دیگر به ما اتهاماتی بستند که فقط خود شایسته آن بودند .

اینجانب که رسالت تاریخی ام را در این مبارزه ادا کرده ام، خیلی مسرور و خوشحالم که تلاش و کارم در این زمینه اثرگذار بوده و ظاهراً سبب تغییر موضع گیری غیر انقلابی حاکم به موضع گیری انقلابی شده است و دیگر نه ملالی جویا و نه حامیانش برای دستیابی به دموکراسی و بازسازی افغانستان احتیاج مبرمی به کمک و حمایت جامعه جهانی {امپریالیزم} نمی بینند.

مبارز استتقلال طلب یا قلمزن انقیاد طلب؟
ملالی جویا در این مصاحبه می گوید:" آقای سیستانی در امر دفاع از من بدون تردید به حمایت از مبارزه علیه دشمنان پلید وطن ما و شما و دفاع از دموکراسی و استقلال در افغانستان برخاسته.... یکی از ابزار عوامل آگاه و ناآگاه امریکا و بنیادگرایان هم همان اتهام پرچمی بودن است که به بعضی از شخصیت های پاک و مترقی که از حقیقت دفاع می کنند، زده می شود واین همان انتهای درماندگی آنها را می رساند، حتی به آقای مسعود فارانی چطور به سبکی و بی خیالی اتهام پرچمی بودن را میزنند."

بهتر است نمونه های از قلم این دو "شخصیت پاک و مترقی که از حقیقت دفاع می کنند" و به "دفاع از دموکراسی و استقلال در افغانستان برخاسته" اند، آورد تا خوانندگان قضاوت کنند، که ملالی جویا در این مورد واقعاً مسئولانه برخورد کرده یا فقط برای اینکه سیستانی و مسعود برایش دو سه تا مطلب و یک کتابگ قطار کرده به این ستایش و تمجید پناه برده ؟

سیستانی:

-" خانم شجاع و مبارز، سجیه جان کامرانی سلام!
نامه موجز و پر محتوای شما را عنوانی بارک اوباما، رئیس جمهور ایالات متحده امریکا، در سایت افغان- جرمن آنلاین خواندم، و از اینکه خواست قلبی میلیونها زن و مرد روشنفکر آگاه و وطن پرست افغان را در قالب یک نامه کوتاه به قصر سفید ارسال کرده اید، و بدینوسیله عمل تقلب گسترده در دور اول انتخابات را از سوی دو کاندید طراز اول یعنی حامد کرزی و داکتر عبدالله عبدالله محکوم کرده اید و روشن ساخته اید که باید این هر دو از کاندید شدن در دور دوم محروم ساخته شوند و چانس به کاندیدان سوم و چهارم داده شود، و در غیر اینصورت با تدویر یک لویه جرگه عنعنوی، به تشکیل یک حکومت موقت (3-4 ساله) از سوی ملل متحد اقدامی صورت بگیرد تا امکانات برای پاکسازی و تصفیه دولت آینده از وجود عناصر جنگ سالار و زن ستیز و مافیای فساد اداری و قاچاق مواد مخدر فراهم گردد، کار بسیار بجا و معقول است و دولت امریکا باید بداند که در وجود حامد کرزی و داکتر عبدالله، امریکا هرگز قادر نخواهد شد که به تطبیق برنامه های بازسازی درازمدت یا کوتاه مدت در افغانستان موفق گردد بلکه باروی کار آمدن هر یکی از این دو کاندید (حامد کرزی و داکتر عبدالله) ناامنی ها و شورش مخالفان همچنان شدت خواهد گرفت و کمک های بین المللی برای بازسازی افغانستان بازهم از طرف تیم های این دو کاندید حیف و میل خواهد شد و بدنامی و ناکامی برای امریکا به عنوان یک ابرقدرت جهانی باقی خواهد ماند ."

ملالی جان، در کجای این پاراگراف طویل شما می توانید نمونه ی از استقلال طلبی "روشنفکر" سیستانی را به خوانندگان آدرس بدهید؟ آیا اینها دفاع از استقلال است یا چسناله های استبداد؟؟ دلهره از ترس بدنامی امریکا به حیث یک ابرقدرت جهانی، به نظر شما دفاع از استقلال است یا جبین سایی بر آستان قصر سفید؟؟ این "روشنفکر" ی که باور دارد که امریکا برنامه های درازمدت بازسازی در افغانستان دارد، چگونه می تواند در دفاع از استقلال کشور برخیزد؟ و آیا کسی که "نیرنگ و بازی های شیطانی امریکا" را زیر نام بازسازی پنهان کند، می تواند "شخصیت پاک و مترقی" و از "حقیقت" دفاع کند؟؟

- "... ایکاش بجای کرزی، داکتر رمضان بشر دوست و یا داکتر اشرف غنی احمدزی در انتخابات برنده میشدند، که بدون تردید برای مردم افغانستان بطور عموم بسیار مفید بودند،زیرا... این هر دو کاندید، مردان دانشمند، صادق، پاک نفس، و قاطع و مصمم هستند و توانائی آنرا داشتند که افغانستان را از بحران موجوده نجات دهند."

ملالی جان، می دانم که میدانید که اشرف غنی احمدزی یکی از ایدئولوگ های استعمار در کشور ماست. او خود اعتراف می کند که طرح استعماری کنفرانس بن را او آماده کرده بود. بروی طرح استعماری کنفرانس لندن که ملاعمر آدمکش را هم قرار است در آخور دولت پوشالی بسته کنند، نیز او کار کرده بود و در حال حاضر بروی طرح کنفرانس کابل نیز شب و روز کار می کند. اشرف غنی احمدزی که یک استعمار زده تمام عیار است به نظر "روشنفکر" و "شخصیت پاک و مترقی" شما، انسان صادق و پاک نفس است. آیا واقعاً یک شخصیت پاک و مترقی می تواند از اشرف غنی احمدزی دفاع کند و او را انسان صادق و پاک نفس بگوید؟ آیا شما هم به این باور هستید که صادق و پاک نفس بودن اشرف غنی احمدزی حقیقتی ملموس است؟ فکر نمی کنید که سیستانی دروغ می گوید؟ آیا دفاع از یک شخصیت استعماری در عین زمان دفاع از استقلال کشور شده می تواند؟؟؟

- "باز هم کرزی اگر قرار می بود که معاونین خود را از میان جنگ سالاران و متهمین به نقض حقوق بشر برگزیند، پس بهتر بود بجای فهیم، جنرال دوستم را بر می گزید که از چند لحاظ بر فهیم برتری دارد. اول اینکه دوستم در تعهدی که با کرزی نموده بود، وفا کرد و در جوزجان تمام مردم با یک اشاره وی رای خود را در صندوق کرزی ریختند. از این لحاظ معلوم می شود که دوستم بر قول و قرار خود محکمتر از قسیم فهیم است. دوم اینکه روشنفکر تر از ملافهیم است"

ملالی جان، آیا سیستانی، "شخصیت پاک و مترقی" وقتی که می گوید که دوستم روشنفکرتر از ملا فهیم است، حقیقت می گوید؟؟ شما با سیستانی موافقید؟ آیا شما که یک شخصیت مترقی هستید به خودتان اجازه می دهید چنین صحبت کنید، اگر نه، پس چرا "روشنفکر" چنین احمقانه صحبت می کند؟؟؟ کدام مورد این پاراگراف با دفاع از استقلال و دموکراسی و حقیقت همخوانی دارد؟؟


- "کاش هاریسن، به این نکته هم اشاره می کرد که خشت اول این حکومت در بن کج گذاشته شده و لابد دیوار کج بالا رفته است. براستی این چگونه حکومتی بود که سه وزارت کلیدی (خارجه، داخله، دفاع) با پوست ریاست امنیت ملی، با چهار سفارت و لقب قهرمان ملی(به اعضای یک خانواده پنجشیری) همراه با ده ها پوست دپلوماتیک و صدها معین و رئیس و صدها قوماندان پولیس به یک ولسوالی کوچک...تعلق بگیرد، ولی برای 15 ولایت پشتون نشین با بیش از 140 ولسوالی... به اندازه همین یک ولسوالی قدرت داده نشود؟"

ملالی جان، این بحث قوم و موم و ملیت و پشتون و پنجشیری را چگونه ارزیابی می کنید؟ چه ربطی به دفاع از استقلال کشور دارد؟؟ آیا متوجه هستید که "روشنفکر" تان "بصورت بسیار دردناک در بحث های خاینانه شونیستی" غرق شده است؟؟ آیا برای یک شخصیت پاک و مترقی چنین لاطائلاتی می تواند معنی داشته باشد؟؟؟ شما خوب می دانید که حکومت بن از چورکان جنایتکاران تشکیل شد، چرا باید "شخصیت پاک و مترقی" در این زمینه دلهره داشته باشد؟؟ آیا او عمل خاینانه انجام نمی دهد؟؟؟ و...؟

مسعود فارانی:

- "با احترام خالصانه به کاندیدهای مثل جناب دکتور رمضان بشر دوست، دکتور اشرف غنی احمدزی، نباید زحمات کرزی را نیز نادیده گرفت.کرزی در طول زعامت اش با تمام بدی ها و نارسایی ها، داشتن برادران مافیایی اش و...و... نقاط مثبت را نیز داشت که چشمان پر از اغماض ما آنها را دیده نمی تواند.امروز باز تاریخ تکرار میشود اگر به آرامش نسبی، تحصلات گسترده، جنگهای مسلح که به جنگهای انتخاباتی ارتقاع {ارتقاء} کرده تا حدی زمینه میسر شده تا مردم بتوانند تفکر {فکر} کنند و آزادی بیان که تا دیروز نمی توانستند نامی از جنگسالاران را بر زبان آورند، امروز از برکت ژرف اندیشی عاملیت خوب جناب کرزی، هر کس می تواند آنها را بدون ترس برملا سازد.اینکه بخاطر بی حوصلگی روشنگرایان جناب کرزی نتوانست دارها را بخاطر بالا کشیدن جنگسالاران برپا کند بسیار خردمندانه و دورمنظر عالی را در آن میتوان دید. بگفته آلمان ها "آهسته ولی مطمئن" خدمات کرزی در جریان است. لطفاً شیرازه این روند را باز با بی حوصلگی ویران نکنید تا دچار سرگشتگی نشده و تاریخ باز تکرار نشود و سبب ندامت تان نگردد. خیر و صلاح جامعه در انتخاب دوباره جناب کرزی خواهد بود."

ملالی جان، با آنکه عکس العمل تان در مقابل این انقیادطلبی های مسعود جان فارانی واضح و روشن است، چرا او را "شخصیت پاک و مترقی می گویید"؟ شما در همین مصاحبه گفته اید :"اکثر روشنفکران ما که در غرب هستند با بی شرمی عجیبی.... یا هواخواه رژیم پوشالی فاسد مافیایی کرزی هستند و یکتعداد زیادی هم می بینیم بصورت بسیار دردناک در بحث های خاینانه شونیستی... غرق هستند." شما چگونه یک بی شرم را که هواخواه رژیم پوشالی مافیایی کرزی هست، "شخصیت پاک و مترقی" می گویید؟؟ با آنکه شما باور دارید که:" در این مدت هشت سال به سرنوشت زنان کشور ما بدترین خیانت ها صورت گرفته و تا امروز هم بدبختانه جریان دارد و درین مدت هشت سال شاهد هستیم که چطور زیر نام آنها بی شرمانه خاینانه بهره برداری های سیاسی شده...." ولی "شخصیت پاک و مترقی" باور دارد که:" نباید زحمات کرزی را نادیده گرفت.کرزی در طول زعامت اش با تمام بدی ها و نارسایی ها، داشتن برادران مافیایی اش و...و... نقاط مثبت را نیز داشت که چشمان پر از اغماض ما آنها را دیده نمی تواند." کی از حقیقت دفاع می کند، شما یا مسعود فارانی؟؟ چشمان کی پر از اغماض است، از شما یا از مسعود فارانی؟؟ به نظر من این مسعود فارانی است که دروغ می گوید و به بهترین نحو انقیادطلبی اش را به نمایش می گذارد، پس این آغا کجا، چگونه، چه وقت از استقلال دفاع کرده و حقیقت گفته است؟؟؟ آیا شما واقعاً طرفدار این انقیاد طلب هستید، انقیادطلبی که کرزی را به خیر و صلاح جامعه می داند و شما او را نوکر و پوشالی می گویید؟؟

خانم جویا، شما حق دارید از این "شخصیت های پاک و مترقی" دفاع کنید، ولی متوجه باشید که این دفاع غیر مسئولانه است.
تا بعد.

*صحبت های قبلی ملالی جویا:
-"امریکا باید حمایتش را از جنگ سالاران و جنگ افروزها متوقف سازد و کمک کند که انسانهایی مثل سیاف، ربانی، قانونی، فهیم، محقق، اسماعیل و دیگران به عوض نصب شدن در مقامات کلیدی، به مثابه جنایتکاران جنگی به محاکمه کشانیده شوند..." (از کتاب سیستانی)

-"ملالی جویا خاطر نشان ساخت که اگر دولت ایتالیا می خواهد واقعاً خدمتی به مردم افغانستان نماید باید سیاستی مستقل از آنچه به وسیله دولت امریکا دنبال می شود اتخاذ نماید و از هرگونه حمایت از جنگ سالاران ائتلاف شمال دست بردارد و به نیروها و شخصیت های دموکراسی خواه و مردمی افغانستان کمک نماید. و تکیه دولت امریکا بر تروریست های جهادی را علت عمده شکست جامعه جهانی در افغانستان و عامل اصلی تیره روزی امروزی عنوان نمود.
جویا همچنان از دولت ایتالیا خواست تا در راستای کار برای سیستم قضایی افغانستان، محاکمه جنایتکاران جنگی در یک محکمه بیطرف را باید مجدانه پیگیری نماید." (سایت کمیته دفاع از ملالی جویا)
-"بدون شک کشور آسیب دیده‌ی افغانستان برای دستیابی به دموکراسی و پس از آن هم برای بازسازی ویرانی های سی سال جنگ احتیاج مبرمی به کمک و حمایت جامعه‌ی بین‌المللی {امپریالیزم} دارد. مشکل امروز ما با حضور نیروهای خارجی در کشورمان این است که این نیروها به جای حمایت از صدای آزادیخواهان و فرزندان واقعی ملت با استفاده از فشار و سرکوب به حمایت از دولتی فاسد و دست نشانده گماشته شده اند.... درخواست ما این است که این نیروها از ایستادن در مقابل خواست ملت افغانستان دست برداشته و به حمایت و پشتیبانی از نیروهای دموکرات و آزادیخواه بپردازند." (گفتگوی شهروند با ملالی جویا، دسامبر 2007)

نوت: کروشه ها و برجسته نمودن ها از منست.

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

شبانه های من (9)



در میان دود غلیظ و سیاهی که آسمان کابل ما را اندوهگینتر می کند، صدایی به جاودانگی پیوسته است؛ صدایی کودکانه ای که تا دیروز در نخستین شعاع بامدادی کابل فریاد می زد: پلاستیک، پلاستیک بخرید، خوبش اس، دانه دو افغانی.... و چند لحظه بعد این صدا در میان شلیک گلوله ها و انفجار تا آسمان رفت و با زندگی پردرد کابلستان پدرود گفت. رفت تا در میان شبانه های من اتراق کند و....

و اینک مادرش، مانند صدها مادر دیگر آن ترنم کودکانه را در بغضش می کارد و من در میان این همه بغض نفرتی را می بینم که او فریادش می کند: نفرت از اسلام سیاسی و ارتجاع مذهبی، نفرت از استبداد و نفرت از استعمار امپراتوری جهانی.

و اینک پدرش، دانه دانه اشک بر گونه های پیرانه اش می ریزد و من در زلالترین قطره های لغزیده چشم هایش، لعنتی را می بینم که او فریادش می کند: لعنت بر "مبارزه علیه تروریزم"، لعنت بر "دموکراسی اهدایی"، لعنت بر حنجره ای که الله اکبر گویان می کشد، لعنت... لعنت...

و اینک صدای رشادِ – پنجشیری، لغمانی، بامیانی، کندهاری، بلخی، کنری- به جاودانگی پیوسته است. زمستان کرخت نگذاشت تا یازدهمین بهار را در کنار خیل دوستانش فریاد بزند: پلاستیک، کاکا جان، پلاستیک، خوبش اس، ، دانه دو افغانی....

اما، امشب رشاد دیگری در بستر سرد خوابیده است تا فردا در گرگ و میش، با صدایش کابلستان را بیدار کند: کاکا جان، خاله جان، پلاستیک.

و باز بغضی در گلو خواهد ترکید و دردی در شبانه من اتراق خواهد کرد.زیرا این سرزمین دیگر مال ما نیست، مال رشاد و رشاد ها نیست، اینجا چکمه پوش های امپراتوری کیش و مات می دهند و تسبیح داران سبز، الله اکبر گویان مهره های مست این بازی اند و حنجره های پارلمانی، کارشناسی، فرهنگی؛ همه و همه حریصانه گند "دوستان جهانی" شان را می بلعند و شکر خداوندی به جا می آورند.

اما او – رشاد ما- در سکوتی که سرشار از ناگفتنی هاست، با شبانه من فریاد می زند:

"بگذارید این وطن، دوباره وطن شود.
بگذارید سرزمین بزرگ و پر توان عشق شود."

و...

تا یک شبانه دیگر.



۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

شبانه های من (8)

پس از بیماری دو هفته ای؛ اینک، بار دیگر، در شبی که هنوز درد بیماریم را می کشم، به دنیای انترنیت آمده ام، و نخستین چیزی که چشمانم را بخودش دوخت، خبر افزایش مرگ و میر، اگر بهتر گفته باشم، قتل عام مردم زحمتکش و ستمدیده ام در وب سایت انگریزی بی بی سی بود و همین بود که درد بیماریم را فراموش کردم و به هشتمین شبانه ام پناه بردم تا باشد دردم را با شبانه هایم تقسیم کنم.

یوناما، این شبکه جاسوسی و مدینه فاضله ی شماری از روشنفکران انقیادطلب، گزارش کرده است که مرگ و میر مردم در سال 2009 میلادی نسبت به سال پار 14درصد افزایش یافته است که این نمونه خوبی از ستمگری امپراتوری جهانی در کشور ماست که به منظور اهداف ستراتیژیکش جنگ ارتجاعی را در کشور ما و منطقه دامن زده است و با هزار درد و دریغ که شماری خاینانه آنرا حضور "دوستان بین المللی" دانسته و عده ای هم از ایشان می طلبند تا خاینان را محاکمه کنند!


اگر به این آمار باور کنیم، که نباید کنیم، چون مطمئناً هر سال قتل عام مردم ما افزایش می یابد و خون بیشتری از هموطنان ما بر زمین می ریزد، دیده می شود که در سال 2009 بیشتر از 2412 مرد و زن و طفل و کودک ما در جنگ ارتجاعی و استعماری کنونی شهید شده اند. و اگر یوناما هر چه تلاش کند که این آمار را به فیصدی های گوناگون و به بخش های مختلف وصله بزند، چیزی از ماهیت اصلی این جنگ جنایتکارانه امپریالیستی و قتل عام مردم ما کم کرده نمی تواند.

و اما، وقتی دردم بیشتر می شود، که می بینم بی بی سی این دستگاه جاسوسی بریتانیه، نتیجه سرویی را اعلان می کند که بر بنیاد آن 70 درصد مردم افغانستان از وضعیت کنونی راضی اند و راه کنونی را که افغانستان (دولت کنونی)در پیش گرفته است، درست تشخیص می دهند. حق ماست که همین جا از احمق های بی بی سی بپرسیم که چگونه ملتی می تواند با وجود افزایش 14 درصد قتل و کشتار، از وضعیت کنونی راضی و آنرا درست تشخیص بدهد؟!

و اما، باور دارم که قلمچه ها و دنبالچه ها و فرهنگیچه ها و مدالچه ها هستند که از وضعیت کنونی راضی و آنرا درست تشخیص می کنند؛ نه مردم کنر و لغمان و هلمند و ارزگان و فراه و توده های که هر روز غم عزیزان شان را در دل می کارند، تا بهاری فرا رسد.

و...

تا یک شبانه دیگر.


۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

شبانه های من (7)

در کشوری زندگی می کنم که "قهرمانانش" را اشغالگران و جنایتکاران جهادی تولید می کند و با تبلیغات گسترده آنان را با القاب چون قهرمان ملی، شهید ملت، اسطوره تاریخ، مبارز حقوق بشر و دموکراسی و بابای ملت پندانده و هر جانی و خاینی را که بر ویرانه های جنایت خونبارش خوابیده است، گاه قهرمان یک مرتبه ای و گاه هم قهرمان دو مرتبه ای خطاب کرده و بر دردهای مردم ما نیشخند زده و بدین ترتیب در زخم های آنان یکبار دیگر زهر جنایت های شان را می ریزند.

سخن شبانه امشب، در موردی یکی از جلادانی است که در این اواخر لقب "قهرمان دو مرتبه ای افغانستان" را کمایی کرده است و پوستر های کلانش در هر کنج و کنار شهر کابل دیده می شود و مراسم خاص تدفین نیز از سوی "جمهوری اسلامی افغانستان"و شخص عبدالرشید دوستم جنایتکار برایش برگزار شد.

مصطفی پیلوت، مزدور جانی دولت پوشالی "حزب دموکراتیک خلق افغانستانِ" علومی و رنجبر و گلابزوی و کشتمند و پنجشیری و لایق و خدایداد، که در سال 1372 هجری خورشیدی با بمباردمانش کابلیان را به خون نشاند و در برگشت طیاره اش بوسیله یک پیلوت"قهرمان ملیِ"قانونی و عبدالله و فهیم و پیرم قل و قوماندان کفتر و حفیظ منصور و نادیه فضل و فرشته حضرتی سقوط داده شد، پس از سالها جسد گنده این خاین در منطقه تاله و برفک پیدا و بوسیله دوستم خان گلیم جمع به کابل انتقال و سلسله "قهرمان پروری" اش را آغاز و اینک به یکی از رقبای جدی "قهرمان ملی" تبدیل شده؛ چون "قهرمان ملی" تا هنوز قهرمان یک مرتبه ای بود و هیچ جنایتکارِ مرحوم بالاتر از او وجود نداشت، اما اینک "قهرمان دو مرتبه ای" دوستم، او را پشت سر نهاده و در ردیف بالاتر قرار گرفته است که مطمناً بزودی حفیظ منصور و واقف حکیمی و فرشته حضرتی از راه "پیام مجاهد"، "مجاهد" و "خاوران"، "قهرمان ملی" شان را سه مرتبه ای فیر خواهند کرد. زیرا حفیظ منصور باور دارد که "کسی را در افغانستان در ردیف او قرار دادن خطا نه، بلکه جفاست."

گفته می شود که این جلاد در زمان تجاوز سوسیال امپریالیزم شوروی و دولت پوشالی روزانه تا 18 بار نیز توسط طیاره های میگ 21 دست به بمباردمان میزده و یکی از افتخاراتش که به آن می نازید و کرشمه می کرد، قتل عام مردم در هر بمباردمان بوده است.

ولی فراموش نشود که تا هنوز "اختراعات" و "کشفیاتی" در زمینه سجایا و خصوصیات این جلاد اعلان نشده تا دانسته شود که "قهرمان دو مرتبه ای"، مثل "قهرمان ملی" یک مرتبه ای، "به ظاهر خود نیز توجه میکرد" یا نه، "لباس پاک و نظیف می پوشید" یا نه، "غذاهای پاک را خوش داشت" یا نه، "از سگرت و نصوار بدش می آمد و چرس نوشی را بشدت بد می گفت" یا نه، "همیشه با وضو بسر می برد" یا نه، "دارای چهره جذاب، صورتی زیبا"* بود یا نه؟

منتظر باشیم تا ببینم که دوستمی ها و علومی ها، چه کشفیاتی را اعلان می نمایند!

تا یک شبانه دیگر.


* رساله فاتح جنگ سرد، حفیظ منصور، سایت احمدشاه مسعود





۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

ع. حامی، دروغگو یا لوده سیاسی؟


از مدتی بدینسو دوستان مبارز و آنانی که خوشبختانه به هر دو زبان کشور ما، قلم توانمند و متین دارند، ابتکار تاسیس نشرات "سیند" را روی دست گرفته اند و تا اکنون نوشته های ارزشمند ادبی – فرهنگی و شماری از آثار مارکسیستی را به زبان پشتو ترجمه کرده اند و در این اواخر بر من نیز منت گذاشته و با بزرگواری شان خواهان همکاریم با این بنگاه نشراتی شده اند.

و من نیز با درنظرداشت اهمیت این مساله به این خواست ارزشمند لبیک گفته، وعده داده ام که شماری از نوشته های ارزشمند را ترجمه و در اختیار این بنگاه نشراتی قرار بدهم، البته پیش از پیش اعلان می کنم که این کار با نام مستعار صورت خواهد گرفت تا قلمچه معروف، فرصت پاچه گیری پیدا نکند!

در این روزگار سرد، به کاری آغاز کرده ام که زندگی ام را واقعاً شعله ور ساخته است و باید از دوستان "سیند خپرندویه" ممنون و سپاسگزار باشم که توجه مرا به کار بسیار و بسیار ارزشمند جلب کرده اند. اما در میان این همه کارهای ارزشمند، وقتافوقتا مگس هایی پیدا می شوند که اینجا و آنجا مدفوع کرده، سبب وقت کشی و چتلی می شوند که ناگزیر به این مگس ها نیز رسیدگی نمایم؛ چون مدفوع شان را عسل فکر کرده به تناول آن مصروفند و بدتر از همه در تلاشند تا دیگران را نیز به این مدفوع خوری دعوت کنند، نوشک خودتان باد!

این بار یک لوده سیاسی بنام "عارف حامی" در یکی از وب سایت ها بال کشیده و "برروی پشقل خودبینی" گندی را انبار کرده است که باید با پرداختن به آن غرور پوک این هرزه را شکست. او در نوشته ای ""لمبه" هم شعله ور شد!" چیزهایی را با هم قطار کرده است که ناگزیر به مهمترین لودگی های سیاسی این حامی دروغگو اشاره های باید شود.

نوشته ""لمبه" هم شعله ور شد!"، با چرندیاتی آغاز شده است که معمولاً لوده های سیاسی به آن پناه می برند. در این نوشته کمتر به نوشته های من اشاره شده است و بیشتر به دوستهای خوبم موسوی و نورانی توهین و تحقیر صورت گرفته است که این شیوه، افیونی است که پوده های چون حامی به آن معتاد شده اند و به جای پرداختن به اصل بحث، چیزهای بی بنیادی را مطرح می کنند که مضحک و خنده آور است. اما به اطلاع عارف خان باید برسانم که تلاش برای ترور شخصیت سیاسی این دو مبارز مرد، تلاش بیهوده و عبث است. موسوی و نورانی آن شهامت انقلابی را دارند که احیاناً اگر اشتباهی را مرتکب شده باشند از خود انتقاد کنند و بیش از پیش بر خط استقلال طلبانه، مردمی و ضد ارتجاع مذهبی محکم و متین به پیش برانند و تا روزی که بر این خط از جان مایه می گذارند، شما حق دارید آنانرا از رهبران سیاسی من خطاب کنید، چه افتخاری بیشتر از این خواهد بود که اگر روزی بتوانم به اندازه این دو دوست خوبم، نقشی را در روند مبارزاتی کشورم ایفاء نمایم.

حامی می نویسد:

"نوشته ی خانم؟ لمبه نمونه ی تپیکیست از فکر مغشوش، مبهم و دگماتیک اوپورتونیست های "چپی"، که در تاریکی سرگردانند و هر طرف شلیک می کنند و بویی از ستراتیژی و تاکتیک انقلابی هم به دماغ خشک شان راه نیافته است. او مینگارد:"دولت اشغالگر ایتالیا آنهم زیر رهبری مرد فاشیستی چون سیلویو برلوسکونی در سال 2004 میلادی به ملالی جویا جایزه داد"... "همینطور معاون پارلمان اروپا (از اشغالگران درجه یک کشور ما)"
نه خیر خانم؟ لمبه! اشغالگر درجه یک کشور برخلاف ادعای کودکانه ی شما عملا هنوز هم ابرقدرت امریکا می باشد، البته میدانم توضیح این مسئله مقداری از سطح شما بلند است و از طرفی هم پیش کله ی شما یاسین خواندن اشتباه می باشد."... خانم لویزا موگانتینی با حمایت معنویش از ملالی جویا در اعلامیه ای چنین نوشت"... و در همین حال آگنولیتو عضو ایتالیایی پارلمان اروپا، جک لیتون رهبر حزب دموکراتیک جدید کانادا و عضو پارلمان کانادا، خانم الیکسا مک دونا عضو پارلمان کانادا، جکوپو وینایر عضو پارلمان ایتالیا و یک درجن عضو پارلمان المان که همه اعضای بلند پایه دولت های اشغالگر اند از ملالی جویا حمایت معنوی کردند، آیا این توهین به کشور و مردم ما نیست..."
نخیر خانم؟ لمبه، این فکر کودکانه ی بیماران تنبل و بیکاره ی "چپ" می باشد، که حوصله ی تجزیه و تحلیل تضادها را بر پایه ی واقعیت ها ندارند و به گفته مردم ما با یک نه و صد آسان غیر از خود تمام دنیا را چپ و راست میکوبند. بحث در رابطه با اصول تاکتیکی انقلابیون را، که سود بردن از تضادها، منزوی ساختن دشمن اصلی و درهم کوبیدن یکایک دشمنان مردم میباشد، اگر با خانم؟ لمبه براه بیاندازیم، خوانندگان محترم ما را به توپ بستن مگس متهم خواهند کرد."

نه، حامی جان، رندی نکنید! اول بگویید که دادن جایزه به ملالی جویا از سوی دولت اشغالگر ایتالیا که نیروهای کثیفش تنها در زیر کوه شیندند بیشتر از 60 هموطن ما را در بمباردمان وحشیانه به قتل رساندند، مورد قبول تان است یا نه؟ ثانیاً بگویید که در چارچوب کدام اصول تاکتیکی انقلابی می توانید این جایزه را جا بزنید تا ما هم بفهیم؛ راستش در این مورد اطلاعی نداریم، ولی وقتی به مبارزات انقلابیون در سطح جهان در وضعیت اشغال مراجعه می کنیم چنین جا زدن ها به چشم ما نخورده است، اگر منظور تان جلب کمک های امریکا توسط حزب کمونیست چین بر علیه جاپان اشغالگر باشد، فکر می کنم توضیح این مساله از سطح شما بلند است ورنه چنین احمقانه آنرا اصول تاکتیکی انقلابی نمی گفتید.

آقای "تضاد شناس"کودک نشوید و دیگران را هم احمق فکر نکنید. در نوشته "ملالی جویا و هیاهوی چپ فرسوده" با صراحت آمده است که:"همینطور معاون پارلمان اروپا (از اشغالگران درجه یک کشور ما) خانم لویزا موگانتینی با حمایت معنوی اش از ملالی جویا در اعلامیه ای چنین نوشت..."

آیا شما باور ندارید که پارلمان اروپا از اشغالگران درجه یک کشور ما است؟ نفهمیدم کجای این عبارت مشکل دارد که ذهن کودن تان برای فهم آن قد نمی دهد. بسیار عادی و ساده است که فهمید که در یک وضیت خاصی مثل افغانستان اشغالگرانی چون امریکا و شماری از کشورهای اتحادیه اروپا به حیث یک بلاک می توانند در قطار درجه یک قرار بگیرند و نیروهای چون ترکیه، لهستان، رومانیا، پولند، لیتوانیا و دیگران به حیث پادوها و اجیران در بلاک درجه دوم اشغالگران قرار بگیرند، راستی که کودن و جاهل هستید، ورنه این مسئله خورد را حتی شاگرد مکتب نیز بسیار خوب می فهمد.

"حامی" غیر مستقیم مرا بیکاره و تنبل می گوید اما توضیح نمی کند که تنبلی و بیکارگی چیست. اگر جای دیده باشد که تلاشم فقط خربوزه خوری و روت خوری و آشک خوری باشد؛ از بیکاری و تنبلی یک درجن اولاد قطار کرده باشم؛ چنان بی برنامه باشم که روزی به دو قوطی سگریت چاره ام نشود، لحظات بسیار خوب زندگی ام را برای کود دادن صدها گلدان سپری کرده باشم؛ قصه های ازدواج ساز کرده باشم؛ تمام روزم را به شطرنج بازی تیر کرده باشم؛ یا چنان در تماشای مسابقات سگبازی گیر کرده باشم که حتی متوجه جیب زدنم هم نشده باشم؛ یا شوق توت خوری چنان بر من غلبه کرده باشد که بسته روزم را برای آن کشته باشم، حق با ایشان است و اگر خصلت های دوستان خود را دیده و دلش را بر من خالی می کند، باز هم "به حکم دموکراسی" حقش است، اما باید اعتراف کند که یک وقیح بیش نیست.

و اما این لوده سیاسی وقتی خود را مسخره عام و خاص می سازد که از "حوصله ی تجزیه و تحلیل تضادها" صحبت می کند و از "اصول تاکتیکی انقلابی" سخن میراند. این "تضاد شناس" بسیار تند و تیز می گوید اما هیچ مثالی از اینکه در وضعیت اشغال چگونه می توان از اشغالگران سود برد، ارائه نمی کند. او شرم می کند که بگوید که در میان 42 کشور اشغالگر از کدام "اصول تاکتیکی انقلابی" باید کار گرفت تا بسود مردم و استقلال کشور ما تمام شود، شاید هم در دلش ایتالیا را داشته باشد، اما بمبارد 60 هموطن ما بوسیله این اشغالگر "تضاد شناس" ما را به سکوت وامیدارد و مهمتر از همه او را "تهی از شرف و وجدان" به نمایش می گذارد. او خوب میداند که در قضیه افغانستان میان اشغالگران اختلاف بنیادی و اساسی موجود نیست و همه اشغالگران با فیصله جمعی و با همکاری نزدیک به یکدیگر بر کشور ما هجوم آورده و همه در قتل و عام مردم ما دست دارند. وقتی که اوباما اعلان کرد که بزودی سی هزار نیروی اشغالگر دیگر به کشور ما خواهد فرستاد، بریتانیا با عجله اعزام 500 نفر و ایتالیا (راستی، دندان پراندن برلوسکنی را برایتان تسلیت می گویم!!) اعزام بیشتر از 1000 سرباز دیگر را اعلان داشت. حال آقای حامی برای ما بگوید که ایشان و "ملالی جویا" از تضاد میان کی ها استفاده می کنند و هدایت اینها به این بانوی جوان چیست؟ وقتی ایتالیا فقط در یک بمباردمان 60 تن از اهالی زیر کوه شیندند را می کشد و امریکایی ها با همکاری همین ایتالیا در بالابلوک فراه بیشتر از 150 تن را می کشند، شما از کدام "اصول تاکتیکی انقلابی" سود می برید که ما از آن بی خبریم؟

آقای حامی در نوشته دیگر شان با عنوان "کاسه انقیادطلبان ما داغتر از آش استعمارست" سوالاتی بسیار جالبی از انقیادطلبان مطرح کرده است که اینجا با اضافه های از سوی من از ایشان و همفکران مطرح می گردد:

- "اگر خانواده ی شما در شرق {غرب} کشور زندگی میداشت و افراد فامیل شما کودکان معیوب به دنیا می آورد، در آنصورت برخورد شما به قهرمانان "مبارزه علیه تروریسم فراگیر در افغانستان و منطقه"" بر بنیاد "تجزیه و تحلیل تضادها" و"اصول تاکتیکی انقلابی" صورت می گرفت؟
- "اگر جگر گوشه های شما اختطاف و اعضای بدن شان ربوده میشد، در آنصورت برخورد شما به قهرمانان "مبارزه علیه تروریسم فراگیر در افغانستان و منطقه""{امریکا، انگلیس، اسپانیا، ایتالیا، کانادا} بر بنیاد "تجزیه و تحلیل تضادها" و "اصول تاکتیکی انقلابی" صورت می گرفت؟
- "اگر شما بجای صاحب منصب گردیزی مورد تجاوز بیش از 60 نفر قرار گرفته و بعد مورد تجاوز سگ هم قرار تان میداد، در آنصورت برخورد شما به قهرمانان "مبارزه علیه تروریسم فراگیر در افغانستان و منطقه"" بر بنیاد "تجزیه و تحلیل تضادها" و "اصول تاکتیکی انقلابی" صورت می گرفت؟
- "اگر به خانه ی شما نظامیان بیگانه {ایتالیا و اسپانیا} داخل شده و بر شما بوجی گذاشته و اعضای خانواده تان را مورد تجاوز قرار میدادند، در آنصورت برخورد شما به قهرمانان"مبارزه علیه تروریسم فراگیر در افغانستان و منطقه"" بر بنیاد "تجزیه و تحلیل تضادها" و "اصول تاکتیکی انقلابی" صورت می گرفت؟
- "اگر شما روزی از بازار {زیر کوه شیندند} برگشته و جسد اعضای خانواده تان را در زیر پارچه های خانه ی تان می یافتید، در آنصورت برخورد شما به قهرمانان "مبارزه علیه تروریسم فراگیر در افغانستان و منطقه"" بر بنیاد "تجزیه و تحلیل تضادها" و "اصول تاکتیکی انقلابی" صورت می گرفت؟
- "اگر برادر، پسر و یا پدر شما را در جریان رفتن بر سر کار نظامیان جانی و سادیست بیگانه {مثلاً ایتالیا} اول مورد حمله سگان شان قرار داده و سپس با ضربه گلوله به شهادت میرساند، در آنصورت برخورد شما به "مبارزه علیه تروریسم فراگیر در افغانستان و منطقه"" بر بنیاد "تجزیه و تحلیل تضادها" و "اصول تاکتیکی انقلابی" صورت می گرفت؟ و آیا قبول کنیم که شما ملالی جان را خواهید بخشید وقتی که خبر شوید که از همین ایتالیا جایزه و مدال گرفته و افتخار شهروندی آن نیز نصیبش شده است و عکس های رنگارنگی با هدایتگران همین تجاوز جنسی دارد؟؟ اگر وجدان داشته باشید طبعاً که پاسخ تان منفی است، در غیر آن "به حکم دموکراسی" حق دارید او را ببخشید.

می گویند دزد سر خود پر دارد. در نوشته ی "سیستانی، اکادمیک هرزه گر و دفاع ریاضی وار از ملالی جویا" آمده است که: "یکی از وظایف جدی روشنفکران در کشورهای مستعمراتی اینست که در کنار مردم قرار بگیرند و روشنگرانه مردم را در مبارزه بر ضد استبداد و استعمار رهبری کنند، نه اینکه با اندیشه های ویرانگر مردم را به سراب استبداد و استعمار ببرند و آنان را بر بازوان ستبر رهایی شان بی باور ساخته؛ کنگره های امپریالیستی، پارلمان های اشغالی و نهاد های استبدادی را مرجع نجات آنها دانسته و به این صورت به "پلورالیزم" سیاسی استعمار تن بدهند و باور مردم را بپای استعمار سر ببرند."

آقای حامی، این یک نظر کلی است که تمام روشنفکرانی را دربر می گیرد که باوجودیکه ادعا مبارزه دارند ولی بخاطر بلند کردن شعار یا به دروازه های پارلمان میروند و یا هم به یوناما مراجعه می کنند، نمی دانم شما چرا آنرا تنها به ملالی جویا وصله کرده اید؟ آیا به نظر شما این گفته ها در مورد او نیز صدق می کند؟ فکر می شود که شما در عین زمان که یک دروغگو هستید یک منافق سیاسی نیز هستید، زیرا از یکسو، غیر مستقیم ملالی جویا را "مبلغ بی مایه"، " و "ساده لوح" و... می گویید و از سوی دیگر او را قهرمان ساخته، انقلابی خطابش می کنید. این دقیقاً خصلت فاحشه های سیاسی است که در "تاریکی سرگردان اند."

باورتان نمی آید؟ اگر ثابت شود که این حامی آگاهانه یا ناآگاهانه به قهرمانش توهین کرده است، آیا "سایت کمیته دفاع از ملالی جویا" وعده می کند که بر علیه او می نویسد و آنرا در وب سایت های مختلف نشر و او را نفرین می کند؟ پس به حامی منافق ملالی جویا گوش بدهید:

"2) نتیجتاً آنها انسانهای جهان سوم را فاقد استعداد، تفکر و کلتور دانسته، به مردم کشورهای خود القا می کنند، که مردم کشورهای جهان سومی بربر، وحشی، غیر متمدن و بی فرهنگ بوده، خود توانایی حل مشکلات خود را ندارند {از امریکا می خواهند که کمک کند که انسانهایی مثل سیاف، ربانی، قانونی، فهیم، خلیلی، محقق، اسماعیل و دیگران به عوض نصب شدن در مقامات کلیدی، بمثابه جنایتکاران جنگی به محاکمه کشانیده شوند} فلهذا ما نه بخاطر استعمار، چپاول ذخایر، تجارت مواد مخدر و جنایت، بلکه جهت متمدن ساختن کشورهای جهان سوم و تعمیل دیموکراسی، تحقق حقوق بشر، آزادی زنان و سایر ارزش های انسانی بدانجا میرویم.
اینکه ایدئولوگ های بورژوازی امپریالیستی به تبلیغ، ترویج و توسعه ی همچو افکار استعماری، ناسالم و ضد بشری می پردازند، حتی گله ای نیز نمی تواند مطرح باشد، این جز سرشت شان است. بنظر من انسانهایی که ادعای روشنفکری دارند و از کشورهای جهان سوم می آیند و نتیجه ی عملی تفکر استعماری را، که کشتار، فقر و بدبختی مردم کشورهای شان است، می بینند و بازهم به مثابه مبلغ بی مایه و تهی از شرف و وجدان عمل می کنند، یا باید عوامل مزدبگیر اشغالگران باشند و یا هم احمقان و ساده لوحانی اند، که مزدوری یی بی مزد یگانه مایه ی افتخار شان می باشد. این گونه روشنفکران، که جرئت، شهامت و کفایت رفتن در بین توده های مردم خود، جوش خوردن با آنان و حوصله ی کار طولانی یی آگاهگرانه و سازنده میان آنها را ندارند، طبیعتا از نیروی بیکران و لایزال توده های مردم خود بیخبر مانده { و از دولت ایتالیا می خواهند که از هرگونه حمایت از جنگ سالاران ائتلاف شمال دست بردارد و به نیروها و شخصیت های دموکراسی خواه و مردمی افغانستان کمک نماید و باید در راستای کار برای سیستم قضایی افغانستان، محاکمه جنایتکاران جنگی در یک محکمه بیطرف را باید مجدانه پیگیری نماید} و از جانبی هم چون خودشان کفایت آوردن کوچکترین تغییری در اوضاع را نیز ندارند، فلهذا از مردم و ملت خود مایوس شده و از سویی هم مرعوب قدرت و زرق و برق کشورهای امپریالیستی می شوند، تحت تاثیر تبلیغات ایدئولوژیک استعمارگران قرار گرفته، آنرا با چشم بسته باور کرده، حامل و مبلغ آن میشوند."

بیشک، حامی دروغگو و لوده! می بینید که شما بدترین "توهین" به قهرمان خود کرده اید و او را "مبلغ بی مایه"، "تهی از شرف و وجدان"، "مزدبگیر اشغالگران"، "احمق ساده لوح"و "مزدور بی مزد بیگانه" خطاب کرده اید، زیرا به نظر شما روشنفکرانی که به جای نیروی لایزال مردم به استعمارگران مراجعه می کنند، مبلغین بی مایه هستند که تصادفاً درست هم گفته اید. ولی ندانستم چرا رگ های گردن تان باد می گیرد وقتی که من به جای این همه "توهینی" که شما کرده اید، او را دقیقاً بخاطر همین بی باوری بر بازوان ستبر توده ها دارای اشتباه جدی ایدئولوژیک میدانم؟؟

من در نوشته"سیستانی اکادمیک هرزه گر و دفاع ریاضی وار از ملالی جویا" به همین مسئله در پراگرافی چنین اشاره کرده بودم:" بدون شک یکی از افرادی که ناگزیر زیر این انتقاد می رفت، ملالی جویا بود. زیرا او بر بازوان ستبر توده ها باور ندارد و استدلال می کند که:"امریکا (اشغالگر کشور ما – لمبه) باید حمایتش را از جنگ سالاران و جنگ افروزها متوقف سازد (در آخرین دیداری که بوش از افغانستان داشت، با دست شوراندن سیاف ها و ربانی ها نشان داد که امریکا به این تیوری ها ! پشیزی ارزش قایل نیست) و کمک کند که انسانهایی مثل سیاف، ربانی، قانونی، فهیم، خلیلی، محقق، اسماعیل و دیگران به عوض نصب شدن در مقامات کلیدی، بمثابه جنایتکاران جنگی (به نظر ملالی جویا امریکا جنایتکار نه بلکه مرجع دادخواهی توده هاست) به محاکمه کشانیده شوند..."

هنوز این سخن به پایان نرسیده بود که "سایت کمیته دفاع از ملالی جویا" نوشت:"ملالی جویا خاطر نشان ساخت که اگر دولت ایتالیا می خواهد واقعاً خدمتی به مردم افغانستان نماید باید سیاستی مستقل از آنچه به وسیله دولت امریکا دنبال می شود اتخاذ نماید و از هرگونه حمایت از جنگ سالاران ائتلاف شمال دست بردارد و به نیروها و شخصیت های دموکراسی خواه و مردمی افغانستان کمک نماید. و تکیه دولت امریکا بر تروریست های جهادی را علت عمده شکست جامعه جهانی در افغانستان و عامل اصلی تیره روزی امروزی عنوان نمود.
جویا همچنان از دولت ایتالیا خواست تا در راستای کار برای سیستم قضایی افغانستان، محاکمه جنایتکاران جنگی در یک محکمه بیطرف را باید مجدانه پیگیری نماید."

در کجای این دو پراگراف شما باور بر نیروی لایزال مردم می بینید، آیا با این نوع طلب ها "نتیجتا آنها انسانهای جهان سوم را فاقد استعداد، تفکر و کلتور" ندانسته و "به مردم کشورهای خود القا" نمی کنند، "که مردم کشورهای جهان سومی بربر، وحشی، غیر متمدن و بی فرهنگ بوده، خود توانایی حل مشکلات خود را ندارند فلهذا ما نه بخاطر استعمار، چپاول ذخایر، تجارت مواد مخدر و جنایت، بلکه جهت متمدن ساختن کشورهای جهان سوم و تعمیل دیموکراسی، تحقق حقوق بشر، آزادی زنان و سایر ارزش های انسانی بدانجا میرویم." و کی مبلغ این القا کردنهاست، شما، ملالی جویا یا من و موسوی و داد نورانی؟؟؟؟؟

حال به شما واگذار می کنیم که "توهین" کردنهای تان را می گیرید یا نه، اما تا جای که مربوط به من می شود، تاکید می کنم و باز هم تاکید می کنم که "القاء" کردن ها و طلب حمایت از امپریالیزم برای کسی که ادعای ضد امپریالیستی دارد و اینجا آنجا از اشغال صحبت می کند، یک اشتباه جدی ایدئولوژیک است و باید به آن رسیدگی شود. ولی فراموش نکنیم که این نوع سخن های ضد و نقیض، یعنی در یک سخنرانی ضد اشغال و در سخنرانی دیگر طالب حمایت از اشغال "نمونه ی تپیکیست از فکر مغشوش، مبهم و دگماتیک اوپورتونیست های "چپی" که در تاریکی سرگردانند و هر طرف شلیک می کنند و بویی از ستراتیژی و تاکتیک انقلابی هم به دماغ خشک شان راه نیافته است."

حامی در نوشته "کاسه انقیادطلبان ما داغتر از آش استعمارست" ادامه می دهد:
"آقایون انقیادطلب! مردم می گویند، که روسها جنایتکار بودند، خانه های ما را ویران کردند و میلیون ها انسان را به قتل رساندند، ولی با آنهم هزار بار نسبت به امریکایی ها شرف داشتند، زیرا که در حد امریکایی ها متکبر، قصی القلب و بی ناموس نبودند."



عارف خان، این کانگریس زن هم متکبر، قصی القلب و بی ناموس است، یا بر اساس "تجزیه و تحلیل تضاد ها" و "اصول تاکتیکی انقلابی" می توانید از او هم سودهای خاصی ببرید؟؟

و می نویسد: "اینکه امریکاییان برادران ناتنی انقیادطلبان، جنایتکاران جنگی را در مقامات و پست های مهم دولتی نصب کرده و آنها را بجان مردم مظلوم ما رها کرده اند، گرچه وقتا فوقتا مورد انتقادک های پوک انقیادطلبان قرار می گیرند، ولی واقعیت مسئله طوریست، که این مسئله نیز نه به مثابه اراده و قصد اربابان مورد حمله قرار میگیرد، بلکه بیشتر به شکل گلایه ای مطرحست، که اربابان چرا به جای آن جناوران غیر متمدن چاکران دریشی پوش {دموکرات ها و آزادیخواهان} را مورد نوازش قرار نمی دهند."

لوده سیاسی باز خرابی کرده و نادانسته انتقادات ملالی جویا را "انتقادک های پوک انقیاد طلبان" گفته است. باور تان نمی آید، بخوانید:
"بدون شک کشور آسیب دیده‌ی افغانستان برای دستیابی به دموکراسی و پس از آن هم برای بازسازی ویرانی های سی سال جنگ احتیاج مبرمی به کمک و حمایت جامعه‌ی بین‌المللی {امپریالیزم} دارد. مشکل امروز ما با حضور نیروهای خارجی در کشورمان این است که این نیروها به جای حمایت از صدای آزادیخواهان و فرزندان واقعی ملت با استفاده از فشار و سرکوب به حمایت از دولتی فاسد و دست نشانده گماشته شده اند.... درخواست ما این است که این نیروها از ایستادن در مقابل خواست ملت افغانستان دست برداشته و به حمایت و پشتیبانی از نیروهای دموکرات و آزادیخواه بپردازند." (گفتگوی شهروند با ملالی جویا، دسامبر 2007)

عارف خان، آیا اینها انتقادهای پوک و گلایه است، اگر نه، پس چرا چنین حکم کرده اید که:"اینکه امریکاییان... جنایتکاران جنگی را در مقامات و پست های مهم دولتی نصب کرده.... گرچه وقتا فوقتا مورد انتقادک های پوک انقیادطلبان قرار می گیرند.... بیشتر به شکل گلایه ای مطرحست، که اربابان چرا به جای آن جناوران غیر متمدن چاکران دریشی پوش { و "دموکرات" و "آزادیخواه" }را مورد نوازش قرار نمی دهند."

سیستانی، چرا سکوت؟ دوستانت به همکاری های اکادیمیکت نیاز دارند. ناجوان، نه به کمک مصباح رفتی، نه به کمک مسعود فارانی شتافتی و نه هم اکنون دست عارف خان را می گیری، یله زود باش که غرور پوک اینها دارد می ریزد، بیا "مرد" شو و "بازسازیش" کن!

و دلیل سکوت سیستانی واضح است. زیرا او می فهمد که عارف خان به او، دوستانش نعیم بارز و مسعود فارانی نیز در نوشته هایش پت و پنهانی توهین و اهانت کرده است.

سیستانی در نوشته ی "از نامه خانم سجیه و نوشته ملالی نظام حمایت می کنم!" چنین افرازتی پف کرده است:

"خانم شجاع و مبارز، سجیه جان کامرانی سلام!
نامه موجز و پر محتوای شما را عنوانی بارک اوباما، رئیس جمهور ایالات متحده امریکا، در سایت افغان- جرمن آنلاین خواندم، و از اینکه خواست قلبی میلیونها زن و مرد روشنفکر آگاه و وطن پرست افغان را در قالب یک نامه کوتاه به قصر سفید ارسال کرده اید، و بدینوسیله عمل تقلب گسترده در دور اول انتخابات را از سوی دو کاندید طراز اول یعنی حامد کرزی و داکتر عبدالله عبدالله محکوم کرده اید و روشن ساخته اید که باید این هر دو از کاندید شدن در دور دوم محروم ساخته شوند و چانس به کاندیدان سوم و چهارم داده شود، و در غیر اینصورت با تدویر یک لویه جرگه عنعنوی، به تشکیل یک حکومت موقت (3-4 ساله) از سوی ملل متحد اقدامی صورت بگیرد تا امکانات برای پاکسازی و تصفیه دولت آینده از وجود عناصر جنگ سالار و زن ستیز و مافیای فساد اداری و قاچاق مواد مخدر فراهم گردد، کار بسیار بجا و معقول است و دولت امریکا باید بداند که در وجود حامد کرزی و داکتر عبدالله، امریکا هرگز قادر نخواهد شد که به تطبیق برنامه های بازسازی درازمدت یا کوتاه مدت در افغانستان موفق گردد بلکه باروی کار آمدن هر یکی از این دو کاندید (حامد کرزی و داکتر عبدالله) ناامنی ها و شورش مخالفان همچنان شدت خواهد گرفت و کمک های بین المللی برای بازسازی افغانستان بازهم از طرف تیم های این دو کاندید حیف و میل خواهد شد و بدنامی و ناکامی {؟!!} برای امریکا به عنوان یک ابرقدرت جهانی باقی خواهد ماند .
به آرزوی موفقیت شما خانم شجاع افغان سجیه جان، که درد مردم مظلوم افغان را هر هفته فریاد می کشید! سیستانی"

سیستانی! بر من خرده نگیرید، کسی که از یکسو شما را دارای "وجدان بیدار" میداند از سوی دیگر شما را کاسه داغتر از آش استعمار گفته و چیزی که فحش است نثار شما واری آدم ها کرده است: انقیاد طلب، ایدئولوگ های امپریالیزم، مبلغ بی مایه و تهی از شرف و وجدان، عامل مزدبگیر اشغالگران، احمق و ساده لوح، مزدور بی مزد بیگانه، بی کفایت، بی شهامت و بی جرئت، مایوس شده، مرعوب قدرت پر زرق و برق کشورهای امپریالیستی، چشم بسته وکودن استعمار زده. زیرا شما بر بازوان ستبر توده ها باور ندارید و ترس از بدنامی و ناکامی امریکا دلهره خاطر تان را می سازد و از اوباما می خواهید که کی را بر چوکی نصب کند، کی را برطرف کند، لویه جرگه بسازد یا نه، اداره موقت براه بیاندازد یا نه و جاهلانه آنرا "خواست قلبی میلیونها زن و مرد روشنفکر آگاه و وطن پرست افغان" تبلیغ می کنید. شما می فهمید و عارف حامی، مرا در کار شما بیشتر از این غرضی نیست!

و اما عارف حامی مرا مخاطب قرار داده حکم کرده که "حوصله ی تجزیه و تحلیل تضادها را بر پایه واقعیت ها" ندارم. یگانه چیزی که در نوشته عارف خان صحیح است همین نکته است که من واقعا "حوصله ی تجزیه و تحلیل تضادها را بر پایه واقعیت ها" در نوشته های مبتذل از نوع پایین را ندارم، حال عارف حامی خود را برنده فکر می کند یا بازنده، کار خودش است:

-"مردم دلیر افغانستان با وجود تهدید طالبان و خطر ناامنی، از جان مایه گذاشتند و به پای صندوق های رای رفتند و کاندید مورد علاقه خود را سرفراز ساختند."
-"... ایکاش بجای کرزی، داکتر رمضان بشر دوست و یا داکتر اشرف غنی احمدزی در انتخابات برنده میشدند، که بدون تردید برای مردم افغانستان بطور عموم بسیار مفید بودند،زیرا... این هر دو کاندید، مردان دانشمند، صادق، پاک نفس، و قاطع و مصمم هستند و توانائی آنرا داشتند که افغانستان را از بحران موجوده نجات دهند."
- "کرزی اگر واقعاً می خواست که زمینه صلح در کشور فراهم شود و مناطق پشتون نشین، از بمباردمانهای قوتهای خارجی نجات یابد، بهتر بود که متهمین به جنایت علیه بشریت چون:فهمیم ومحقق و دوستم و خلیلی را که دشمنان درجه یک طالبان اند، در دولت جدید خود شامل نمی ساخت. ایستادن این اشخاص در پهلوی کرزی، حکم نمک پاشیدن را بر زخمهای طالبان دارد." {نادان سیاسی، آیا راه حل تمام مشکل وضعیت کنونی همین است؟}
-"باز هم کرزی اگر قرار می بود که معاونین خود را از میان جنگ سالاران و متهمین به نقض حقوق بشر برگزیند، پس بهتر بود بجای فهیم، جنرال دوستم را بر می گزید که از چند لحاظ بر فهیم برتری دارد. اول اینکه دوستم در تعهدی که با کرزی نموده بود، وفا کرد و در جوزجان تمام مردم با یک اشاره وی رای خود را در صندوق کرزی ریختند. از این لحاظ معلوم می شود که دوستم بر قول و قرار خود محکمتر از قسیم فهیم است. دوم اینکه روشنفکر تر از ملافهیم است.{واه واه! چه کشفی، مبارک تان باشد عارف حامی/مصباح/یاسر/عاصم سیف!}"( هر چهار پاراگراف از نوشته ی "انتخاب مجدد کرزی، سرکوبی بیشتر پشتونها"سیستانی گرفته شده است)
-" کاش هاریسن، به این نکته هم اشاره می کرد که خشت اول این حکومت در بن کج گذاشته شده و لابد دیوار کج بالا رفته است. براستی این چگونه حکومتی بود که سه وزارت کلیدی (خارجه، داخله، دفاع) با پوست ریاست امنیت ملی، با چهار سفارت و لقب قهرمان ملی(به اعضای یک خانواده پنجشیری) همراه با ده ها پوست دپلوماتیک و صدها معین و رئیس و صدها قوماندان پولیس به یک ولسوالی کوچک...تعلق بگیرد، ولی برای 15 ولایت پشتون نشین با بیش از 140 ولسوالی... به اندازه همین یک ولسوالی قدرت داده نشود؟"
(آیا زعامت کرزی از نسل کشی پشتونها جلو خواهد گرفت؟، سیستانی)

آقای "تضادشناس" این "وجدان بیدار" دوستمی مبارک تان باشد!

تا بعد.


قابل تذکر میدانم که کروشه ها و تاکیدات از منست.

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

قلمچۀ پوشالی و همسنگری با ملالی جویا؟!


مسعود فارانی باز در نوشتۀ "لمبه یا لمپه" افرازاتی در حد شخصیت کوچگی اش بیرون داده که با خواندن آن انسان از خنده روده بُر می شود و با تماشای سواد سیاسی و دانش تیوریک این شترگاوپلنگ "افغان جرمن آنلاین"، که اکت و اداء "روشنفکر" در می آورد و بدتر از همه ادعای "مبارزه" می کند، انسان زیر بار خجالت و شرم فرو میرود و به چشم پارگی این حقه باز حیران میماند. او در این سیاه نامه چنان در آتش غضب می سوزد که به سادگی می توان نشست تیرهای نوشتۀ "مسعود فارانی و تکدی برای "شفقت" از غارتگران" را بر رگ های گردنش دید و از اینکه این تیرها به هدف خورده است، اطمینان حاصل کرد.

روشنفکر "خادی- جهادی و دلمرده و پرگوی و سودایی" در این چرکنامه با شیرغلت زدنها و این طرف آن طرف پریدن ها، چیزی تازه ای برای گفتن ندارد و ناچار به فحش و دشنام رو آورده است (1) و چیزهایی مطرح کرده است که باز هم به دردِ آشغالی به نام "افغان جرمن آنلاین" می خورد. او گر چه مرا متهم به مشتعل شدن می کند، اما هر خواننده ای می تواند مشتعل شدن خودش را در نوشتۀ او بسادگی پیدا کند. به چند نمونۀ مشتعل شدن میرغضبِ ما اشاره می کنم:

"... فرد حمله کننده انسان دامن ترآلود، ترسو و مشکوکی بیش نیست."، "(که از لمبه فقط لم آن نصیبش شده است)"، "(نه مثل لمپه های جبون چادری پوش)"، "... و هنوز هم مثل لمپه در خفا چادری بسر کرده اینجا و آنجا سر از آغوش شورای نظاریان و دیگران، بدر می نماید"، "از چادری دلاق بیرون شو که جنایتکاران حاکم برایت مدال و یا پول بدهند" و غیره.

راستی، وقتی "نویسندگی" و "روشنگری" پرچمی خور شود، چه چیزی بهتری از این می توان انتظار داشت؟

مسعود که از (مسعودش فقط مَس {دیوانگی} نصیبش شده است)، بجای پرداختن به دو نوشتۀ "مسعود فارانی و تکدی برای "شفقت" از غارتگران" و "ملالی جویا و هیاهوی "چپ" فرسوده" که از قلم این جانب در پورتال رزمندۀ "افغانستان آزاد – آزاد افغانستان" نشر شده است، باد معده اش را در نیچه قلم پُف کرده و چیزک های بویناکی در زباله دانی بنام "افغان جرمن آنلاین" انبار کرده است که تعفن آن به وضوح نشاندهندۀ شخصیت و سطح اخلاق سیاسی این مردک است.

او در "لمبه یا لمپه" شانزده سطر را فقط به تشریح لمبه و لمپه، حُسن و عیب این دو، و بعد بیشتر از سی بار به اینکه من با نام مستعار می نویسم و هویتم را معرفی نمی کنم پرداخته و بالاخره به غیظ آمده و دیوانه وار چیغ زده:" تو کی هستی؟ هویتت را معلوم کن، لمپه بی هویت!"

فکر می کنم اگر هویتم را به این قلمچۀ "سیستانی" معلوم کنم، گپ حل خواهد شود و او جرئت خواهد یافت تا به اصل مسئله که در دو نوشتۀ یادشده مطرح شده است، خواهد پرداخت. جناب مسعود، قول بدهید که با معلوم شدن هویت به مسایل کلیدی می پردازید و بیجا و بچگانه هیاهوی "اسائه ادب"، "عذر خواهی" و مزخرافاتی از این دست را عنوان نمی کنید و اگر باز هم چنین کردید، حق بدهید شما را یک مفتری احمق بدانیم، درست؟

راستش، نفهمیدم که این جناب عالی از کجا حکم می فرماید که لمبه نام مستعار یک چادری پوش است. به هر صورت، به اطلاع جناب عالی باید برسانم که لمبه نه نام مستعار است و نه هم گاهی چادری به سر کرده است. حدود دو سال قبل من با نام لمبه ام در سایت "کابل پریس" نویسندگی را آغاز کردم (یکی از نوشته هایم بنام "فرشته حضرتی، گلوی ارتجاع و بنیادگرایی" در آشغال شما- افغان جرمن آنلاین- از کابل پریس لینک شده بود که ای کاش نمی شد.) و هر زمانیکه از غم نان بیغم می شدم سخنی می گفتم و اعتراف می کنم که هیچ وقت هم خود را مثل شما "خدمتگار ملت" و همتراز نوام چامسکی و جان پلجر نگفته ام!! شما می توانید به سایت "کابل پریس" و بعد ها "افغانستان آزاد – آزاد افغانستان" مراجعه کنید و نوشته های:""دوستان" بین المللی ما، 91 "دشمن" را کشتند"، "گلبدین اعدام شد"، "ربانی اعدام شد"، "جنرال گلیم جمع اعدام شد"، "عطا اعدام شد"، "سیستانی، اکادمیک هرزه گر و دفاع ریاضی وار از ملالی جویا"، " سوات د بنسټپالۍ په اور کې بلهاري کیږي"، "ذوقزدگی و پوپولیزم حاکم در سیاست"، "اسطوره های توده ای: مبارزه و پویایی"، "نیاکان "قیام" نیاکان ما نیستند"، "رسانه های آشغالی و ستون سازی استبداد"، " فرشته حضرتی، گلوی ارتجاع و بنیادگرایی"، ""نړیواله ټولنه: دوستان که دښمنان؟"، "هژمونیزم پشتون یا هولوکاست پشتون ها؟؟"، "پرت و پلاگویی های لطیف پدرام"، ""قائد" جهاد دروغگوست"، "اقتصادي نیولیبرالیزم: ښکیلاک او بیوزلي"، "مائویستانو ۲۴۰ کلنه پاچاهي ‌ړنګه کړه"، "نوکرچه استعمار و توهین به میرویس خان هوتک"، "ملالی جویا و هیاهوی "چپ" فرسوده"، "مسعود فارانی و تکدی برای "شفقت" از غارتگران" و "شبانه های من" (شش شبانه)(2) را بخوانید و از لابلای این نوشته ها به هویتم (البته هویت سیاسی که مهمتر از هویت شخصی است) پی ببرید. جناب مسعود، بالفرض اگر بنویسم که نام اصلی من "شفیق الرحمن" است یا "جمیله ماندگار" و عکسی از یک مرد یا زن بنگله دیشی یا پاکستانی یا هم افغان را که در صفحات انترنیت فراوان است، همراهش کنم، کدام مشکل شما را حل خواهد کرد؟؟ (مصباح، فکر نمی کنی که قلمچه اینبار بیش از حد خرابی می کند؟)

پس، مشکل اصلی نام مستعار و هویت نیست که میرغضب خان مارا وارخطا کرده است و چرند و مرند گفته هم خود، هم حامیان و از همه مهمتر پیشکسوتش (سیستانی) را بی آب و بی آبرو کرده است. مشکل، خوردن تیر به شاهرگش است که ای کاش وقت تر شلیک می شد.

در نوشتۀ مسعود با آنکه چیزی در رد نوشته هایم نمی توانم پیدا کنم، ولی او اتهاماتی را به من زده است که خوبست جوابش را بگیرد. او می نویسد:

1. "از اینرو باید در قدم اول خاطر نشان ساخت که شاید لمپه جان خواسته باشد تا پرچمی بودن و... بودن خود در دستگاه جهنمی آنها را با این ادعا مستور و کتمان نماید..."... نمی خواهید با پرچم و خلق طرف باشید... پس برحق است که شما حجاب پوشان مستعار را از پایدوهای پرچمی و خلقی بدانیم...."

بگیریش که نگیریت! پرچمی "اصلاح ناپذیر" پاچه بر زده است تا هر قسمی که شده "بدنام" نشود و تلاش دارد تا با بارکردن پرچمی گریش به دوش دیگران خود را سبک سازد. اتهام حضور در دستگاه جهنمی خلق و پرچم به من بی شباهت به مطایبۀ مشهور سعدی نیست. بنده در زمان "جنبش" خاینانۀ خلق و پرچم سن و سالی نداشتم که اکنون "بودن خود در دستگاه جهنمی آنها را... مستور و کتمان" کنم، چون زمانی که این جنایت پیشه ها با نام مردم و عدالت با حمایت مستقیم اتحاد جماهیر شوروی خونریزی و جنایت را آغاز کردند، من کودکی بودم که راستش هیچ چیزی در این مورد به یاد ندارم و بعدها با دوبیتی ها و بویژه شعر "دو راه" فاروق فارانی بود که دستگاه جهنمی را نفرین کردم و اکنون می شنوم که "محمد اعظم سیستانی" در اوج خونریزی این شناعت پیشگان عضو هیئت رئیسه "شورای انقلاب" و شما از دلقکان "سلیمان لایق" بودید که اینک تلاش می کنید راه "اصلاح پذیر"ی را طی کنید! از اینرو مردم شما را احمق خواهد گفت که به جای خود، مرا از پایدوهای پرچمی و خلقی بگویید و این ادعا را که من نمی خواهم با پرچم و خلق طرف باشم، به جای اینکه رابطۀ با مغز داشته باشد، باید بندوبستی با روده های بزرگ و کوچک تان داشته باشد.

من پیش از اینکه با شما دو پرچمی افغان جرمن آنلاین روبرو شوم با رهبران تان "رفیق نجیب"، "رفیق طنین"، "رفیق ببرک کارمل"، "رفیق آصف دلاور"، "رفیق لطیف پدرام"، "رفیق بابه جان"، "رفیق دوستم" و حزب خاین تان طرف شده ام:

"پدرام که خود در "حقیقت انقلاب ثور" جنایات و خیانت های حزب دموکراتیک را با ظاهر طنین یکجا تیوریزه می کرد، چرا باید حق داشته باشد برامان الله خان بتازد؟ پدرام که بعدها در رکاب مسعود مویه و ناله کرد، چرا شاه انقلابی را مجرم بگوید؟ چرا انسانی که بردگی را لغو کرد... از سوی کسی توهین شود که تا هنوز در گلیم، گلیم جمع بدنام می لولد؟؟ (پرت و پلاگویی های لطیف پدرام، کابل پریس)
و
"برادر ملامجاهد، ملا حامد، ملا شاه شجاع، ملا نجیب الله، ملا عبدالرحمن، برادران شما است و با شما پیوند خونی دارد نه با مردم ما. برادران و نیاکان تو بوده اند که با استفاده از پسوند "زی" قرنها بر ملت پشتون استبداد رانده اند." (نیاکان "قیام" نیاکان ما نیستند، کابل پریس)
و
"موارد افتخار برانگیز فرشته جان؛ مسعود، مزاری، سلطان محمود غزنوی، بچه سقاو، ربانی، سیاف، دوستم، پدرام، ببرک کارمل، عطاء، داوود، پیرم قل، دستیگر پنجشیری و ده ها جانی دیگر است." (اسطوره های توده ای: مبارزه و پویایی، کابل پریس)
و
"این سخن ماندگار ادوارد سعید، وضعیت مسخره اکادیمسین پرچمی (سیستانی) را به خوبی نشان می دهد. هرزه گر اکادمیک ما، گاه از راه "شورای انقلابی" نوکرانی چون کارمل و نجیب را خدای سیاسی اش ساخته و بپای آنان وجدانش را تبر می زند و پس از یک جنگ زرگری از این دو دلخور شده؛ جانی مردی کثیف چون مسعود را خدای فکر و ذکرش می سازد و تا می تواند برای پکول و مکولش می گوید و می نویسد..." (سیستانی، اکادمیک هرزه گر و دفاع ریاضی وار از ملالی جویا، "افغانستان آزاد – آزاد افغانستان")

کافی است؟ لعنت بر دروغگو!

2. "تو که اکنون با حمله به ملالی جویا رول و نقش نوکر و چاکر عزیز و در دانه جنایتکاران مسلط بر افغانستان را در صحنه عمل بازی می کنی تا آنها از اسائه ادب تو به ملالی جویا دلخوش شوند. از چادر دلاق بیرون شو که جنایتکاران حاکم بر وطن برایت مدال و یا پول بدهند."

جاهل. هنوز نمی فهمد که جنایتکاران مسلط بر افغانستان کی ها هستند. برشت چه دقیق گفته است: " خِرد را چه سود/ هنگامی که جاهل، نانی را به چنگ می آورد، که همگان را بدان نیاز است؟"(3) وقتیکه مسعود جان می تواند از برکت سوسیال نان بخورد، به خِرد و فکر کردن نیازی ندارد تا به نتیجه برسد که جنایتکاران مسلط بر افغانستان کی ها اند. او چون "ماهی فاش"(4) در کله خود چیزی ندارد و به هیچ چیز هم فکر نمی کند. و نمی داند که جنایتکاران مسلط بر افغانستان، 42 کشور اشغالگر به سردمداری امریکاست که اکنون پشت هم جنایت می کنند.

مجبورم باز پاراگراف هایی از نوشته هایم را بیاورم تا خوانندگان به افتضاح اتهام قلمچه پی ببرند:

"امروز استعمارگرانی که در کشور ما حضور دارند، ضرورت دارند تا جوانان سرزمین ما نپرسند که چرا بیشتر از 60000 مهاجم بر خاک شان شکم انداخته اند و زیر چکمه های شان هست و بود این وطن را لگدمال می کنند، نپرسند که چرا کشور ما به آشپزخانه هیرویین جهان تبدیل شده است، نپرسند که چرا این کشور به جاسوسکده مبدل شده است، نپرسند که چرا بیشتر از 75 در صد مردم ما زیر خط فرق به سر می برند، نپرسند که یو ایس ای آی دی، جی تی زید، ای ایم ایف، بانک جهانی، آی ایف سی و سایر لانه های استعماری در کشور ما چه می کنند، نپرسند که چرا پدران ما فرزندان شان را لیلام می کنند، نپرسند که چرا در غور و فاریاب و سرپل مردم ما علوفه می خورند، نپرسند که چرا سیاف، قانونی، ربانی، فهیم، راکتی و دیگر جنایت بچه ها لگام رهبری این کشور را در دست دارند، نپرسند که چرا بازارهای جهانی سلاح از برکت کشور ما و عراق از دوره های رنسانس می گذرد، نپرسند، نپرسند و نپرسند....و رسانه های کشور ما این ضرورت استعمارگران را با برنامه های بند تنبانی و تختخوابی و دیگر برنامه های مبتذل پاسخ می گویند." (رسانه های آشغالی و ستون سازی استبداد، کابل پریس).
و
"د سپټامبر د یولسمې نیټې وروسته، زمونږ هیواد د "نړیوالې ټولنې" لخوا ونیول شو. د بن د ناستې سره سم د "نړیوالې ټولنې" په پخلنځي کې د جهادیانو، خلقیانو او پرچمیانو او د لویدیځ پلوه تکنوکراتانو آش پوخ او زمونږ خلکو ته وړاندې شو...
«نړیوالې ټولنې» په تیرو اوو کلونو کې د فساد، اختلاس، نشه ای توکو، درویزګرۍ، بدلمنۍ، بیوزلۍ، وزګارتیا، نا امنۍ او د بمبارۍ لپاره هلې ځلې کړي او زمونږ هیواد یې د نشت پر پوله ودرولی دی. يه تیرو اوو کلونو کې د «نړیوالی ټولنې» په شتون کې، د روږدو شمیره یو نیم میلیون تنو ته رسیدلی، ۷۵٪ خلک په بیوزلۍ کې ژوند کوي او په دې وروستیو کې دولتي چارواکو اعلان وکړ چې ۴ میلیونه نور کسان به هم د بیوزلو په کتار کې ورډیر شي، نژدې ۵ میلیونه انسانان بیکاره دي، د ماشوم پلورنی «بازار» د پراختیا په لور درومي، یوازې ۰،۱۵ ٪ ځوانان لوړو زده کړو ته لاسرسی لري، افغانستان د نشه ای توکو پخلنځی دی او دا وخت د نړۍ ۹۳٪ نشه ای توکي تولیدوي، یوازې ۶٪ وګړي بريښنا لري، هره ورځ په منځني توګه ۶۵ میندی د امیدوارۍ پر مهال مري، ۱۳۲ ولسوالیو کې امنیت نشته، د «نړیوالې ټولنې» دولت یوازې په ۸۲ ولسوالیو کې سمبولیک حضور لري، د «نړیوالی ټولنی» او د ګاونډي هیوادونو د جاسوسانو کړۍ پراخیږي، د هیواد اقتصاد د څو کورنیو په منګلو کې ښکیلیږي، ۷۰۰۰۰۰ ماشومان د ښوونځي مخ لیدلی نشي، په هر دوو ساعتونو کې یو افغان مري، د دولت ۴۰۰۰۰۰ کارکونکي په میاشت کې ۳۰۰۰ افغانۍ عاید لري، په داسې حال کې چې دولتي لوړپوړي چارواکي څو چنده معاش تر لاسه کوي، طبقاتي تفاوت مخ په ډیریدو دی، د هر وژل شوي افغان د وینې بیه ۲۰۰۰ ډالره اټکل شوی ده، افغانان لا د نړیوالو کډوالو ۲۳% جوړوي، ۵۰٪ میرمنې د تاوتریخوالی سره مخ دي، ۸۰٪ وګړی بی سواده دي، انتحاری حملې په ډیریدو دي، قومي، ژبني او ملیتي اختلافونو ته لمن وهل کیږي، د جنایتکارانو کړۍ بشپړیږي، زمونږ هیواد د ترموباریک او ګنګوري او تش شوی یورانیم په آزمایښتځی بدل شوی او...د دې ناورینونو څخه دا پایله لاسته راځي چې «نړیواله ټولنه» هماغه خونړی امپریالیزم دی چې زموږ هیواد یې په خپلې مستعمری بدل کړی او د نړیوالو اقتصادي ټولنو د سیاستونو له لارې زمونږ خلک استثماروي او د خپلو امپریالیستی مقصدونو لپاره زمونږ د بی ګناه خلکو وینه پر ځمکه تویوي. «نړيواله ټولنه» زمونږ د ولس دوستان نه، بلکې دښمنان دي" ("نړیواله ټولنه": دوستان که دښمنان؟، کابل پریس)
و
"بالاخره باید مردم ما تصمیم بگیرند. "جامعه جهانی" با "پلورالیزم" سیاسی اش نمی تواند همپالکی هایش را مجازات نماید و چنین حقی هم ندارد، زیرا مجازات خاینان حق "جامعه جهانی" و حق کلاه آبی های ملل متحد نیست، بلکه این حق مسلم مردم ماست که به زودترین فرصت تناب دار بر گردن خاینان حلقه زنند." (ربانی اعدام شد، کابل پریس)


بس است؟ لعنت به طاقت دو بر دروغگو و مفتری بی مایه!

جناب قلمچه، وقتی که تو در میان این همه جنایت تبریکی کلمه "سال بست"(5) را میدادی و نه به قول من بلکه به قول برشت جنایت می کردی (6) و با "من الله توفیق"(7) در مورد جدایی دین از دولت سخن می گفتی (زبونی؟) من نه در مجلس تبریک گفتن" سال بست" ها بودم و نه هم با "من الله توفیق" ریاکاری می کردم بلکه بر ضد جنایتکاران مسلط بر افغانستان به هر دو زبان با صراحت و بدون "من الله توفیق" می نوشتم. حال بفرما و بگو که تو نوکر و چاکر جنایتکاران مسلط بر افغانستان هستی که از دادن مدال جنایتکاران مسلط برای ملالی جویا، شادی مرگکت می گیرد یا من که به ضد شان و مدال شان می نویسم و مدالگیر را متوجه اشتباه و لغزشش می کنم؟ کی پول و مدال شان را حلال می کند، من یا تو یا حامیان تو؟؟

3. "شاید از جمله ی خاد پرچمی ها یا خاد شورای نظاری ها باشی. از کجا که از بادی گاردهای سیاف و قسیم فهیم و عبدالله و عطا محمد نور یا از خادیست های امرالله صالح نباشی."

قیاس به نفس خوب نیست، جناب مسعود! مطمئن هستم که "سیستانی" کوشگت را گرفته و شیرفهمت خواهد ساخت که در مورد متهم ساختن لمبه به پرچمی بودن خرابی و خامی کردی و به تو حالی خواهد ساخت که چرا اینقدر احمق شده به لمبه یا به زعم تو لمپه اتهام شورای نظاری و سیافی بستی. او حتماً نمونه های فراوان از ضد شورای نظاری بودن و ضد سیافی بودن لمبه به تو خواهد آورد:

"احدی و اتمر و شینواری و مجددی و خلیلی و دوستم و فهمیم و ربانی و کرزی و مسعود و قانونی همه و همه بر دسترخوان واندوم دموکراسی! پوز گرفته بر اقوام شان می خندند و تعهد می سپارند تا بیشتر بکشند، بیشتر غارت کنند، بیشتر بدزند، بیشتر تفرقه بیاندازند و بیشتر کشور را مستعمره واندوم دموکراسی نمایند." (هژمونیزم پشتون یا هولوکاست پشتون ها؟؟، کابل پریس)
و
"عبدالله خان یکی از جانیانی است که در چارچوب شورای نظار و با رهبری مستقیم احمد شاه مسعود جنایتکار، با تبلیغ فاشیزم مذهبی و ایدئولوژی ارتجاعی حیثیت و شرافت کشور ما را به حراج گذاشته؛ استقلال سیاسی ما را گاه بپای روسیه و فرانسه و هند و گاه هم به پای ایران و در حال حاضر به پای امریکا و انگلیس قربانی نموده است و در جنگ های خاینانه تنظیمی شورای نظارش با حمایت مستقیم ایران و روسیه جنایت پشت جنایت زایید و هلاکو وار به قتل مردم ما پرداخت..." (نوکرچه استعمار و توهین به میرویس خان هوتک، افغانستان آزاد – آزاد افغانستان)
و
"شاید این خانم معنی مکتب را نه فهمد ورنه چنین ناشیانه یک جلاد و یک آدم نیمچه با سواد را مکتب و آنهم مکتب رهایی بخش نمی نامید. مکتب رهایی بخش مکتبی است که بر ایدیولوژی مترقی و فلسفه پیشرونده و اندیشه مردمی استوار است؛ نه بر فاشیزم مذهبی، تعصب، تحجر، افکار ارتجاعی القاعده ای و قرون وسطایی و طبیعی است که قهرمان فرشته جان مکتب رهایی بخش چه که مدرسه رهایی بخش هم نبوده است. مدرسه چی مذهبی فرشته نه ایدیولوژی مترقی داشت (قهرمانش عبدالله عزام القاعده ای و سید قطب اخوانی بود)، نه بر فلسفه ی پیشرونده باور داشت (چون به گفته یتیم بچه اش، عبدالرب سیاف، او به دموکراسی و تحول باوری نداشت و فقط با نرخ روز نان می خورد) و نه هم اندیشه مردمی داشت (چون تنها در قتل عام افشار بیشتر از هزار انسان را نیست و نابود کرد). دیده می شود که مرحومی نه مکتب بوده نه هم مدرسه و نه هم اندیشه ای بوده و نه هم تفکری؛ صاف و ساده یک جانی، خاین، مرتجع، اخوانی و خاین به مردم و مکتب رهایی بخش بوده است." (فرشته حضرتی، گلوی ارتجاع و بنیادگرایی، کابل پریس)
و
"اتمر، احدی، رامین، عادل، امین رسول، سنگین، فاطمی، پشتون، خدایداد، قرقین، سپنتا، اعظم و...عروسک های خیمه شب باز هژمونیزم سرمایه داری کمپرادور هستند و برهان الدین، یونس، رسول، اسماعیل، جبار، خلیلی، محقق، داود، عطا، دین محمد، دوستم، پیرم قل، حضرت علی، فهیم، نورزی و... خاله مردکهای هژمونیزم فیودالی. این دو هژمونیزم با آنکه تضاد های سلیقه ای دارند، ولی در کل برای منافع امپریالیزم جهانی تلاش می ورزند و هر یک وظیفه دارد تا بر گرده های قوم شان سوار شده به دهل امپریالیزم برقصند." (هژمونیزم پشتون یا هولوکاست پشتون ها؟؟، کابل پریس)

با پوزش از خوانندگان که مجبورم پاراگراف هایی را در رد هر اتهام ذکر کنم تا خود قضاوت کنند که لمبه "از جملۀ خاد پرچمی ها یا خاد شورای نظاری ها"ست یا مسعود فارانی میرزانویس سیاف و فهیم و عبدالله و عطا محمد نور یا از خادیست های امرالله صالح می باشد؟ زیرا، امروز "جنایتکاران مسلط بر افغانستان" زیر رهبری امریکا و انگلیس؛ سیاف و فهمیم و عبدالله و عطاء و امرالله صالح و چند تا چرک و چتل دیگر را بر گرده مردم ما سوار کرده و مسعود فارانی نیز مدعی است که شماری از آنانی که این سگها را برای دریدن مردم ما به میدان آورده اند "شرافت"(8) دارند و اگر این صاحبان "شرافت" به ملالی جویا مدال می دهند در صدد کمایی نام نیک برای خودشان هستند!!

من، به ضد استعمار امریکا و انگلیس و مهره های ریز و درشت و تکنوکرات آنها مثل سپنتا، احدی، اتمر، اعظم دادفر و... نوشته ام و می نویسم و هم به ضد سیاف، ربانی و عطاء و قانونی و پیرم قل و ... و هم آنانی را که ادعای مردمی و ضد اشغال دارند ولی از قاتلان مردم و باداران جنایتکاران جهادی و تکنوکراتی و اشغالگران مدال و جایزه می گیرند، مورد انتقاد قرار میدهم و با آقای عثمان هستی موافقم که انتقاد از ملالی جویا نه به منظور کینه و نفرت است، بلکه کشیدن او از لجن انقیاد است(9) و این انتقاد ماهیت انقلابی و مردمی دارد نه حفیظ منصوری است و نه هم سیافی. چون نه مسعودجان، نه مصباح جان و نه هم سیستانی خان نمی تواند مثالی بیاورند که مثلاً واقف حکیمی جمعیتی، سیاف دعوتی یا قانونی شورای نظاری بر ملالی جویا از این رهگذر حمله کرده باشند که چرا مدال های اشغالگران را بدست می آورد، می توانید؟

آقای قلمچه، با مرور مختصر بر آرشیف مطالب تان در "افغان جرمن آنلاین" چیزی را پیدا نکردم که بر استعمار امریکایی و انگلیسی و حضور "جامعه جهانی" در افغانستان حمله کرده باشید،(10) جنایتکاران جهادی را یکجا با جنایتکاران تکنوکراتی(بویژه سپنتا) نفرین کرده باشید، چیزی که کرده اید، فقط در سایۀ ملالی جویا بر عده ای خاصی از جنگسالاران تاخته اید که بدون تاختن بر باداران شان و کسانی که از باداران آنان مدال و جایزه می گیرند، بی ارزش و مهمتر از همه حیله گرانه است.

4. "بلی من در کنار هزاران وطن دوست کشور و در کنار آن انسان های در جهان مانند نوام چامسکی ها و جان پلجرها می ایستم که ملالی جویا و مبارزه اش را می ستایند ولی شما خانم یا آقای لمپه (که حتی جنیسیت تان را پنهان داشته اید) در کنار کی می ایستید؟ سیاف؟ ربانی؟ دوستم؟ خلیلی؟ و....؟"

حق تان است که در کنار نوام چامسکی و جان پلجرها ایستاده شوید ولی فراموش نکنید که ایستادن در کنار نوام چامسکی و جان پلجر به این معنی نیست که هر چه نوام چامسکی و جان پلجر بگویند دربست درست است. آنانی که دستی از نزدیک بر آتش دارند، می دانند که سکوت نوام چامسکی و جان پلجر در مقابل دادن جایزه و اعطاء شهروندی دولت اشغالگری چون ایتالیا به ملالی جویا اشتباه جدی آنان است که از فهم ناقص شان در مورد وضعیت کنونی افغانستان نشئت می کند. اسحق نگارگر و سپنتا ( "وطندوست کشور") هم به ملالی جویا ابراز ارادت کرده اند و گلزمان نیز به ملالی جویا حنجره سرایی کرده است و واضح است که شما در کنار این "وطندوستان" قرار دارید، مگر اجازه بدهید از آقای مصباح بپرسم که آیا او هم در کنار سپنتا، نگارگر و گلزمان "وطندوست" قرار دارد یا نه؟ شکی ندارم که شما در کنار وزیر دفاع و وزیر خارجه ایتالیا و اسپانیا و پارلمان اروپا قرار دارید، تبریک تان باشد! تئوری منافقت سیاسی قلمچه های پوشالی، همین است و باید هم همینطور باشد.

و اما در مورد اینکه من در کنار کی ایستاده ام، حتماً و مطمئناً با پاراگراف های بالا فهمیده اید. فهمیده اید که نه در کنار سیاف و ربانی و قانونی و عطا و امرالله صالح و خلق و پرچم هستم و نه هم در کنار "جامعه جهانی" شما و مدالگیران آن. مطمئن هستم که می دانید که قلمم در خدمت مردمم قرار دارد و صادقانه اعتراف می کنم که تا اکنون نتوانسته ام خدمتی به مردمم بکنم و "خدمتگار ملت" شوم ولی تلاش می کنم که حداقل گام های ولو کوچک در این راستا بردارم. ولی من با قاطعیت حکم می کنم که شما در کنار امرالله صالح، ربانی، سیاف، محقق، شینواری، راکتی، دوستم، خلیلی، گلابزوی، علومی، رنجبر، عارف نورزی و ذوات دیگر قرار دارید، قبول ندارید؟

آقای مصباح، اگر ثابت کنم که این نویسنده پوشالی در خدمت این ذوات قرار دارد و در شماری از مسایل بسیار جدی سیاسی "دشمن" ملالی جویا است و به قول "راوا" خادی – جهادی است، آیا او را از "سایت کمیته دفاع از ملالی جویا" و دیره حامیان ملالی جویا اخراج می کنید، قول است؟

پس، تازه ترین افرازات این قلمچه را بخوانید:

"با احترام خالصانه به کاندیدهای مثل جناب دکتور رمضان بشر دوست، دکتور اشرف غنی احمدزی، نباید زحمات کرزی را نیز نادیده گرفت.
کرزی در طول زعامت اش با تمام بدی ها و نارسایی ها، داشتن برادران مافیایی اش و...و... نقاط مثبت را نیز داشت که چشمان پر از اغماض ما(از کی؟) آنها را دیده نمی تواند.
امروز باز تاریخ تکرار میشود اگر به آرامش نسبی، تحصلات گسترده، جنگهای مسلح که به جنگهای انتخاباتی ارتقاع کرده تا حدی زمینه میسر شده تا مردم بتوانند تفکر کنند و آزادی بیان که تا دیروز نمی توانستند نامی از جنگسالاران را بر زبان آورند، امروز از برکت ژرف اندیشی عاملیت خوب جناب کرزی، هر کس می تواند آنها را بدون ترس برملا سازد.
اینکه بخاطر بی حوصلگی روشنگرایان (کی ها؟) جناب کرزی نتوانست دارها را بخاطر بالا کشیدن جنگسالاران برپا کند بسیار خردمندانه و دورمنظر عالی را در آن میتوان دید. (آقای مصباح، دُرافشانی های دوست تانرا متوجه هستید؟) بگفته آلمان ها "آهسته ولی مطمئن" خدمات کرزی در جریان است. لطفاً شیرازه این روند را باز با بی حوصلگی ویران نکنید تا دچار سرگشتگی نشده و تاریخ باز تکرار نشود و سبب ندامت تان نگردد. خیر و صلاح جامعه در انتخاب دوباره جناب کرزی خواهد بود." (11)

آیا ملالی جویا، آقای مصباح، آقای یاسر و سیستانی با قلمچه موافق هستند؟؟

در مورد دیگران نمی دانم، اما ملالی جویا در مصاحبۀ با "گریم گرین" که در سایتش نشر شده است می گوید: "نخیر، اوضاع به همان اندازه خراب است. مردان و زنان کشور من از بی عدالتی، ناامنی، بیکاری، فقر و فساد رنج می برند.... من اطفال و دختران جوانی را دیده ام که وحشیانه مورد تجاوز قرار گرفته اند.... این جنایتکارانی که در دولت هستند هیچ جایی میان قلب های مردم ندارند." و می توان نتیجه گرفت که ملالی جویا ظاهراً باور دارد که کرزی خدمتی انجام نداده است.

کرزی در گذشته و اکنون رییس دولت پوشالی بوده است و یارانش نیز خلیلی، محقق، فهیم، امرالله صالح، سیاف، عطاء و دیگران بوده اند و هر کسی که کرزی را به "خیر و صلاح جامعه" بداند، این جانیان را نیز باید به "خیر و صلاح جامعه" بداند، حتماً از عوام شنیده اید که "دو پانزده یک سی است". مسعود فارانی یکی از کسانی است که کرزی را نه تنها که "به خیر و صلاح جامعه" می داند بلکه او را "خردمند"، "دارای نقاط مثبت" و از "دورمنظر عالی" و از "ژرف اندیشی عاملیت" او سخن میزند. آقای مصباح، کی در کنار سیاف، خلیلی، فهیم، عطاء و امرالله صالح قرار دارد، من یا قلمچۀ پوشالی شما یا شما که از قلمچۀ پوشالی دفاع می کنید؟

راستش، نفهمیدم که چه وجه مشترک میان ملالی جویا و مسعود فارانی موجودست که مسعود زیر سایه او راه رفته و ملالی جویا چرکنامه های او را در وب سایتش می ریزد؟؟ مسعود از یک سو از قهرمانی ملالی جویا می گوید و از سوی دیگر نومیدانه می سراید:

"هیچ کس پیدا نشد تا سینه را دریا کند
با نفس جالوتی خویش داود شود دعوا کند
در عشق و در آزاده گی این سرزمین زندگی
رخت افگند از جان و دل با عشق خود ماوا کند
بیداد ظالم برملا درد و سکوت خلق را
تا آسمان و کهکشان افشا کند رسوا کند" (12)

چه حکم کنیم: صداقت یا حیله گری؟

از یکسو باور دارید که "هیچ کس پیدا نشد تا سینه را دریا کند/ بیداد ظالم بر ملا درد و سکوت خلق را/ تا آسمان و کهکشان افشا کند رسوا کند" و از سوی دیگر با سینه چاکی تمام از مبارزه و قهرمانی ملالی جویا حرف می زنید، شاید "ژورنالیزم آزاد" چنین تقاضا نماید!!

5. "اینرا نیز بدانید که دریای مبارزه ملالی جویا با اتهامات مثل و امثال شما هرگز مردار نمی شود."

مسعود، بسیار بلند بالا گز نمی کنی؟ معلوم است که کی کدام دریا را چگونه مردار می کند. در حال حاضر از هیچ دریایی صحبت کرده نمی توانیم مگر از دریای خروشان استقلال کشور ما. اکنون 42 کشور جهان سرزمین ما را به مستعمره تبدیل کرده است و تمام دریاچه ها باید در این دریای خروشان جاری شوند تا سیل تندرو استقلال تمام خس و خاشاک را بروبد و نور آزادگی در هر برزن و کوچه کشور ما بدرخشد و در چنین وضعیتی این شما هستید که از حمایت ناتو و امریکا صحبت می کنید، نه من؛ این شما هستید که عده ای از مدال دهندگان را که کشور ما را مستعمره خود ساخته اند، دارای شرف می دانید، نه من؛ این شما هستید که از کسانی که از اشغالگران مدال می گیرند حمایت می کنید، نه من؛ این شما هستید که رییس رژیم پوشالی (13) را "خردمند"،" ژرف اندیش" و دارای "دورمنظر عالی" میدانید و مردم را تشویق می کنید که انتظار "خدمت" (نصب دوباره فهیم جلاد و خلیلی خونی در اداره اش) را بکشند، در غیر آن به آنان اخطار "ندامت" میدهید، نه من؛ و... آقای مصباح و آقای سرور شما بگویید که کی دریای خروشان استقلال را مردار می کند؟؟


از اتهام نوشته اید ،ساده ترین چیز برای تبرئه خود و حامیان. و این چیزی است که بار بار در نوشته های بعضی ها تکرار می شود. اتهام چیزی است که واقعیت نباشد ولی به منظور بدنام ساختن کسی برای ساخت و پرداخت آن تلاش صورت گرفته باشد. می توانید چنین نمونه ای را از قلم من بیاورید؟ در ذیل پاراگراف هایی را از نوشته هایم در مورد ملالی جویا می آورم و شما بگویید که کدام یکیش اتهام است. اگر نتوانستید می توانید "کمیته تحقیق اتهام" از قلمزنان "افغان جرمن آنلاین" را به این منظور موظف بسازید و باز هم اگر موفق نشدید، از آقای مصباح، یاسر و یما سرور کمک بخواهید، باز هم اگر نشد از "سایت کمیته دفاع از ملالی جویا" هم می توانید طالب کمک شوید و اگر نشود، سیستانی را خدا داشته باشد، برید و پیش او زانو بزنید و کمک بگیرید و اگر نتوانستید، اجازه بدهید خوانندگان؛ شما، آقای مصباح، آقای یاسر، آقای یما سرور و سیستانی را مزدبگیران اشغالگران بگویند، موافقید؟

پاراگراف های ذیل را که در نوشته هایم از قول ملالی جویا، سایت کمیته دفاع از ملالی جویا و یا مصاحبه هایش با "افغان جرمن آنلاین" تذکر داده ام، را با دقت بخوانید، چون معیاری برای وجدان و بی وجدانی است:

- "امریکا باید حمایتش را از جنگ سالاران و جنگ افروزها متوقف سازد و کمک کند که انسانهایی مثل سیاف، ربانی، قانونی، فهیم، محقق، اسماعیل و دیگران به عوض نصب شدن در مقامات کلیدی، به مثابه جنایتکاران جنگی به محاکمه کشانیده شوند..."

- "ملالی جویا خاطر نشان ساخت که اگر دولت ایتالیا می خواهد واقعاً خدمتی به مردم افغانستان نماید باید سیاستی مستقل از آنچه به وسیله دولت امریکا دنبال می شود اتخاذ نماید و از هرگونه حمایت از جنگ سالاران ائتلاف شمال دست بردارد و به نیروها و شخصیت های دموکراسی خواه و مردمی افغانستان کمک نماید. و تکیه دولت امریکا بر تروریست های جهادی را علت عمده شکست جامعه جهانی در افغانستان و عامل اصلی تیره روزی امروزی عنوان نمود.
جویا همچنان از دولت ایتالیا خواست تا در راستای کار برای سیستم قضایی افغانستان، محاکمه جنایتکاران جنگی در یک محکمه بیطرف را باید مجدانه پیگیری نماید."

- "دولت اشغالگر ایتالیا آنهم زیر رهبری مرد فاشیستی چون سيلويو برلوسکونی در سال 2004 میلادی به ملالی جویا جایزه داد(سایت کمیته دفاع از ملالی جویا) و بعدها در سال 2007 به او و شکریه بارکزی نیز جایزه ای بنام گل طلایی تفویض کرد که در مراسم اعطای آن پیام وزیر خارجه ایتالیا قرائت گردید که بر بنیاد آن، وی تعلق گرفتن جایزه به دو زن افغان را تبریک گفته خدمات آنان در راه حقوق بشر مردم افغانستان را ستوده بود..."

-"همینطور معاون پارلمان اروپا (از اشغالگران درجه یک کشور ما) خانم لویزا موگانتینی با حمایت معنوی اش از ملالی جویا در اعلامیه ای چنین نوشت "من پشتیبانی و همبستگی خود را از جویا اعلام میدارم که مثال مقاومت زنان بشمار میرود.... جویا که در لویه جرگه سال ۲۰۰۳ جنگسالاران را مورد نکوهش قرار داد، تا حال بخاطر آن سخنرانی‌اش به مرگ و تجاوز جنسی تهدید شده است، اما حال این تهدید های فردی به یک تصمیم سیاسی مبدل شدند که بعد از مصاحبه تلویزیونی‌اش پارلمان تصمیم به تعلیق عضویتش گرفت، که شدیدا به حق آزادی بیان ضربه وارد میکند."

-"و در همین حال آگنولیتو عضو ایتالیایی پارلمان اروپا، جک لیتون رهبر حزب دموکراتیک جدید کانادا و عضو پارلمان کانادا، خانم الیکسا مک دونا عضو پارلمان کانادا، جکوپو وینایر عضو پارلمان ایتالیا و یک درجن عضو پارلمان آلمان که همه اعضای بلندپایه دولت های اشغالگر اند از ملالی جویا حمایت معنوی کردند."

-"... ولی با درد که چنین نشد و ده ها پاداش – معنوی و مادی- به سان گلوله های شکر آلود به سوی او شلیک شد که آلوده و ضد منافع مردم افغانستان بود: اعطای مدال از سوی مجددی و حامد کرزی در لوی جرگه قانون اساسی، حمایت مارتین رییس ایالت ترنسکی ایتالیا و خانم پولیسترانی وزیر فواید عامه ایتالیا، اعطای جایزه دولت ایتالیا در 2004، اعطای تقدیرنامه افتخاری در 2006 از سوی شاروال شهر برکلی امریکا به خاطر شجاعت و کارخستگی ناپذیرش برای حقوق بشر، ستایش وزیر خارجه ایتالیا از او، ابراز همبستگی وزرای دفاع و خارجه اسپانیا با او، اعطای جایزه از سوی خانم ایدیت رو سکرتر وزارت امور اجتماعی و کار جمهوری هنگری، انتخاب او به حیث 250 رهبر جوان از سوی "مجمع اقتصادی جهان" ، کاندید جایزه حقوق بشر پارلمان اروپا، اعطای شهروندی افتخاری از سوی دولت ایتالیا، عکس های توام با لبخند و خنده با سناتوران و کانگریس مردان و زنان اشغالگر امریکایی، مقاله های سیستانی، سپنتا، مسعود فارانی، محمد نعیم بارز، اسحق نگارگر(همان شیر نر) و غیره به دفاع از او، همه چیزهای بود که آلوده و ضد منافع مردم افغانستان بود..."

جناب قلمچه، آقای مصباح، آقای یاسر، آقای یما سرور، سایت کمیته دفاع از ملالی جویا و سیستانی کدام یکی از اینها واقعیت ندارد و ساخته و پرداخته ذهنیت من است؟ اگر ثابت کردید که ساخته و پرداخته منست، حاضرم از طریق پورتال "افغانستان آزاد – آزاد افغانستان" از همه و بویژه از ملالی جویا "عذر خواهی" کنم و اگر واقعیت دارد و شما بزدلانه آنرا اتهام میدانید مربوط به شماست که از طریق کدام سایت و یا پورتال بی وجدانی تان را اعتراف می کنید و راستی چرا اینها را اتهام می گویید، آیا این واقعیت ها واقعاً زشت و کثیف اند؟

شما حق دارید با برداشت من از این مدال ها و حمایت ها مخالف باشید و اینکه می بینم ملالی جویا با آن کارنامۀ گذشته اکنون از دست اشغالگران تحفه و مدال می گیرد و دست در دست آنان لبخند میزند و مرا درد می گیرد بر دردم بخندید و بگویید که در دنیای امروز کسی اشغالگر نیست و استقلال هم یک چیز "کلاسیک" شده است، چنانچه شما قلمچه با صراحت قبول کرده اید که "البته که این جامعه آگاه بدون حمایت امریکا و ناتو قادر نخواهد شد کاری را سامان دهد."(14)

آقای مسعود، فکر نکنید که لمبه با شما کدام کینه ای دارد، "راوا" که حتماً با نامش آشنا هستید و چه معلوم که هواخواهش هم باشید در مورد شما چنین نوشته است: روشنفکر خادی – جهادی.

"راوا" می نویسد:"واقعیت اینست که روشنفکران خادی – جهادی و دلمرده و پرگوی و سودایی معتقدند که در دنیای امروز هیچ حزب و تشکلی قادر نیست بدون تکیه به یک قدرت خارجی ("بدون حمایت امریکا و ناتو") به نیروی مطرح بدل شود چه رسد که به کسب قدرت."، آیا شما واقعاً خادی – جهادی هستید؟

6. "... جالب است که لمپه خانم در گذشته و اکنون هرگاه خرابی می کند با نام مستعار دیگر خود "س.ر. سیامک" بر روی آن خاک می اندازد. یعنی غرض فریب چادری با رنگ دیگر بسر کرده ظاهر میشود. از اینجهت اگر من نمی خواهم به حجاب دیگر این فرد جبون ("س.ر.سیامک") بپردازم همین دلیل می باشد."

فکر می کنم که به ملالی جویا و به آقای مصباح حل شده (اگر به اینها حل نشده باشد، حداقل به "راوا" حل شده است) که زبون و پوشالی کیست. کسی که با وجود اختلافات با ملالی جویا در زمینه های مشخص، بر ضد جنایتکاران جهادی، پرچمی، خلقی و تکنوکراتی و باداران "جامعه جهانی" آنها می نویسد یا کسی که رژیم پوشالی و یاران جنایتکار جهادی – پرچمی – خلقی- تکنوکراتی را "خردمند" و "به صلاح جامعه" می داند؟؟ (قضاوت در این مورد یک مقدار چه که مطلق به وجدان انقلابی نیاز دارد.)

و اما در مورد اینکه من "س.ر. سیامک" هستم، چه گفته می توانم. اگر هزار بار هم بگویم که نیستم باز هم در مخیلۀ چرکین قلمچه، "س. ر. سیامک" هستم. ولی از اخلاق سیاسی به دور خواهد بود که در این مورد سکوت کنم و پیش دوست خوبم "س. ر. سیامک" شرمنده شوم. مدتهاست که نوشته هایی از "س.ر. سیامک" را در "افغانستان آزاد- آزاد افغانستان" می خوانم و آنرا خوب ارزیابی می کنم. حال اینکه مسعود حکم می کند که "س.ر.سیامک" هستم، چه بهتر که می گفت که "س. ر. سیامک"، "آروین بامیان"، "غلام حیدرخان همتی"، "خپلواک"، "کاوه مجید"، "جبارفاروقی"، "هیئت تحریریه آذرخش"، "سید موسی عثمان هستی" و تمامی دوستان دیگر که در دفاع از من نوشته اند، همه یکنفر است و او هم فقط و فقط "لمبه" است، "لمبه" است و "لمبه" است.

و اما سخن آخر اینکه، این آخرین نوشته در مورد مسعودفارانی از قلم من خواهد بود. چون تا دیروز فکر میکردم که او تنها "پرچمی" خون گرمی است که می خواهد نام "نیک" کمایی کند، اما اکنون که فهمیدم که او یک پوشالی و مزدور کرزی و سپنتا است و سر در آخور امریکا و ناتو دارد، دیگر با او سخنی ندارم و خوبست به افرازاتش در "سایت کمیته دفاع از ملالی جویا" ادامه دهد. آقای مصباح این "خادی – جهادی" مبارک تان باشد!!


تا بعد، اما نه در مورد مسعودِ قلمچه.

---------------
(1) مسعود فارانی با وجودی که در نوشتۀ "پندار نیک را پیشه کنیم" باور دارد که "کسانیکه قلب شانرا با آرزوهای بد، زبان شانرا با کلمات مستهجن و قلم شانرا دور از عفت قلم با فحش و دشنام آلوده اند، هنوز اسیر دو قوه شیطانی بوده، به شناخت خود قادر نشده اند تا خود را از زیر بار خواص حیوانی و وحشی بدر آرند." اما خودش در نوشته "لمبه یا لمپه" از همان اول سلسله فحش و دشنام را شروع کرده و تا آخر نوشته اش اینطور ادامه داده است: جبون، لمپه، چادری دلاق، موش مردگی، ورشکستگی اخلاقی و معنوی، دامن تر آلود، ترسو، مشکوک، لم، بی شهامت، دشمن وطن، زبون، پرچمی، جبون چادری پوش، سر در آغوش شورای نظار داشتن، انتهای زبونی، خاین ناکس، بی هویت، نوکر و چاکر، دردانه جنایتکاران، معامله گر زیر چادری، خاد پرچمی، خاد شورای نظاری، بادیگار سیاف و قسیم فهیم و عبدالله و عطا محمد نور، خادیست امرالله صالح، در آغوش مرحمت امپریالیسم غنودن، جنون، خپک باز، پایدو خلقی و پرچمی، پرچمی اصلاح ناپذیر، دنباله جنایتکاران و... و این نشاندهنده اینست که او هنوز از زیر بار خواص "حیوانی" و "وحشی "بیرون نشده است. استادِ بزرگواری داشتم که می گفت برای اینکه اولین حروف الفبای مبارزه را بیاموزید، مشت را با مشت جواب بدهید و در این نوشته ناگزیر شدم که با این "وحشی" با زبان خودش صحبت کنم، اگر خوانندگانی از این شیوه ناراحت شده اند، مرا با بزرگواری شان ببخشند.
(2) تمام این نوشته ها را می توانید در وبلاگ جدید من بنام "آواز" بخوانید. www.qaqnoos.blogspot.com
(3) نیکی را چه سود؟ شعری از برتولت برشت.
(4) ماهی فاش، شعری از برتولت برشت. (یه وقتی، یه ماهی بود به اسم "فاش"/ که یه کون سفیدی داش/وبرای کار کردن دستی نداش/بر دیدن هم، تو صورتش، چشمی نداش./ تو کله ش هیچی نبود/ به هیچی هم فکر نمی کرد./ "یک و یک مساوی با دو" را هم بلد نبود/ از این همه مملکت، هیچ کدومشو نمی شناخ/ اون فقط یه ماهی فاش بود/ با یه کون سفید/...)
(5) تولد کلمه "سال بست" را به فارسی زبانان تبریک می گویم، مسعود فارانی، افغان جرمن آنلاین.
(6) دوران تیره، شعری از برتولت برشت. (به راستی که در دورانی تیره به سر می بریم/ سخن از صفا گفتن، نابخردی میماند/ پیشانی صاف نشانی بی حسی ست./ آن که می خندد/ خبر هولناک را/ هنوز نشنیده است./ این چه دورانی است/ که سخن گفتن از درختان بیش و کم جنایتی ست؟/...)
(7) جدایی دین از دولت یا سلب صلاحیت دکانداران دین از دین و جامعه، مسعود فارانی، افغان جرمن آنلاین.
(8) "از طرف اراکین برجسته یی که به خانم جویا مدال یا تقدیر نامه آنهم در مقابل کمره ها اعطا شده بیشتر آنها با این عمل شان غم خود را خورده اند تا در نزد ملت های شان بوسیله احترام به جویا این سفیر واقعی مردم افغان، نام نیک کمایی کرده برای انتخابات در اذهان عامه خودشان محبوب شوند و تعدادی هم این شرافت را داشته اند تا زنی را که زاده عقب مانده ترین و جنگ زده ترین کشور فقیر جهان است، در آئینه افتخار ببینند و از صمیم قلب استقبال نمایند." نکوهش سفیر مردم نکوهش خود مردم است، مسعود فارانی، افغان جرمن آنلاین.
(9) "به فکر من اگر ملالی جویا یک دوست داشته باشد آن فرد کسی به غیر از لمبه شخص دیگری نیست زیرا وی کوشش می کند دست وی را گرفته از لجن انقیاد و وسیله شهرت دیگران قرار گرفتن نجات دهد و به دست وی لوای ملالی میوند را بدهد در حالیکه شما چشم سفیدان می خواهید به خاطر آنکه خم خم رفتن خود را بپوشانید، او را نیز با خود به این زنجیر ننگ ببندید."، من مسعود فارانی شف شف نمی گویم شفتالو می گویم، سید موسی عثمان هستی، افغانستان آزاد – آزاد افغانستان.
(10) مسعود فارانی در نوشته "کفشی که حماسه تاریخ آفرید و نقاب دروغین را پاره کرد" در افغان جرمن آنلاین از جنایت صهیونیست ها در فلسطین، از جنایت اتحاد شوروی در چکسواکیا و از کفش زدن منتظر الزیدی در عراق می گوید و زدن کفش الزیدی بوش را به حق ستایش کرده و می گوید که "الزیدی با زدن کفشش بر روی بش نشان داد که پایین بودن سطح دروغ و ریای دولت امریکا را نباید با منطق جواب داد بلکه جواب این جنایات آشکار را فقط کفش ما می تواند بخوبی پاسخگو باشد." ولی زمانی که ملالی جویا با مجریان دولت امریکا (کانگریس زنان و مردان) با خنده و دست در دست عکس می گیرد و صحبت می کند، کفش چه که حتی بر پیشانی اش چین دیده نمی شود، این مردک خود را به سکوت مرگبار می زند، زیرا چنانچه اشاره شد باور دارد که در افغانستان "... این جامعه آگاه بدون حمایت امریکا و ناتو قادر نخواهد شد کاری را سامان دهد."
به عقیده ادوارد سعید، یکی از رذیلانه ترین حیله های روشنفکر، فضل فروشی پیرامون تجاوز به حقوق در جامعه ای دیگر و تبرئه دقیقاً همان اعمال در جامعه خودی است.
(11) انتخابات حرکت در جهت مخالف جریان آب کمتر است ، مسعود فارانی، افغان جرمن آنلاین، 18/08/2009(من که از این عنوان چیزی عایدم نشد، شما چطور؟)
(12) پندار نیک را پیشه کنیم، مسعود فارانی، افغان جرمن آنلاین، 30 سپتمبر 2008
(13) مسعود فارانی در نوشته "صدای سجیه کامرانی را کم بها ندانید!" می نویسد: "امریکا خود شاهد است که دولت دست نشانده اش در افغانستان، چنان ناتوان و بیکاره است که قادر نیست و نشد که درین هشت سال به پای خود بایستد." با وجودی که مسعود دولت کنونی افغانستان را دست نشانده می داند اما بوجود آن "انتخاب" مجدد آنرا به خیر و صلاح جامعه می داند و جامعه را اطمینان می دهد که "آهسته ولی مطمئن" خدمات کرزی در جریان است، این را می گویند هرزه ای به توان چهار و با ضریب سه!!
(14) صدای سجیه کامرانی را کم بها ندانید، مسعود فارانی، افغان جرمن آنلاین، 3/11/2009.