۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

ربانی اعدام شد



18 جولای 2008

بالاخره باید مردم ما تصمیم بگیرند. "جامعه جهانی" با "پلورالیزم" سیاسی اش نمی تواند همپالکی هایش را مجازات نماید و چنین حقی هم ندارد، زیرا مجازات خاینان حق "جامعه جهانی" و حق کلاه آبی های ملل متحد نیست، بلکه این حق مسلم مردم ماست که به زودترین فرصت تناب دار بر گردن خاینان حلقه زنند.


من بنوبه خود اعدام خاینان را بدون محکمه و محاکمه ای آغاز کرده ام، قبلاً گفته بودم که هر هفته باید یکی از خاینان اعدام شود، ولی فکر کردم که عطش مردم برای اعدام خاینان بی مانند است، از اینرو با در نظرداشت آرزو دیرینه مردم، تصمیم گرفتم که اعدام خاینان زودتر صورت بگیرد تا کشور ما بزودترین فرصت بسوی بهروزی گام بردارد. این محاکمه صحرایی است و آرزو دارم روزی دست من در کنار دستان دیگر تناب حلق آویزی خاینان را گره بزند. خاینانی که امروز زنده نیستند ولی بدترن جنایت در حق مردم روا داشته اند، مشمول این اعدامی ها خواهند بود و بجاست که به خاطر کشتار، قتل و رهزنی های شان، پس از مرگ یکبار دیگر نیز اعدام شوند.


دومین حکم اعدام در مورد برهان الدین ربانی صادر می شود. این کثیفترین دشمن مردم ما محکوم به اعدام است. او به خاطر کشتن ده ها انقلابی در هرات، فراه، نیمروز و مسلخ گاه های جمعیت در پشاور، بخاطر جاسوسی برای دولت پاکستان در زمان داوود خان، نوکری آی ای آی و سی آی ای، عربها و ایران، دعوت از جنرال حمید گل برای ساختن اداره افغانستان، جنگ های تنظیمی و همدستی با طالبان و آنها را فرشته های صلح نامیدند، قاچاق و صدها جنایت دیگر اعدام می شود. به این منظور عکس این جرثومه کثیف نیز سرچپه خواهد بود.

"دوستان" بین المللی ما، 91 "دشمن" را کشتند!!

اگست 200823



زنده یاد شاملو در حدود هژده سال پیش در سخنرانی ای در کلیفورنیای امریکا ضمن بحث های سودمند و ارزنده، یاددهانی کرد که دروغ بر سه نوع است: کوچک، بزرگ و آمار.
اینک پشت سر هم آمار می رسد: آمار سواد، آمار پوشش صحی، آمار کار، آمار عاید سرانه، آمار رشد اقتصادی و... که همه چه آماری درشت و قابل توجه ولی به گفته شاملو همه شاخدار اند.
به ادامه این آماربازی ها، جنایتبارترین آمار نیز وصله می شود، ولی این آمار سیر صعودی نه که سیر نزولی دارد. آمار مرگ "دشمنان" بوسیله "دوستان". "دوستان" بین المللی کرزی، ربانی، فهیم، سیاف، محقق، دوستم، خلیلی، احدی، اتمر، رامین، فرهنگ، یونس قانونی، عبدالله، عطا، پیرم قل، راکتی، علومی، رنجبر، نورزی، احمد ضیا مسعود، فاروق وردک و سایر جیمجیمجیم ها ( جاسوسان، جانیان، جلادان) "دشمنان" شان (مردم ستمدیده ما) ما را به رگبار می بندند و بعد با طیب خاطر می گویند که چیزی نشده است و همپالکی ها هم چینی بر پیشانی نمی اندازند و خواهان کشتار بیشتر "دشمنان" شان هستند.
خبر از مرگ 91 تن (آمار وزارت داخله که بدون شک دروغ است و بیشتر از این رقم باید باشد) در ولسوالی شیندند هرات به گوش می رسد. خبر دردناک و غمگین. 91 قلب تیرباران می شود و چشم هایشان مصلوب و سخن بر لب هایشان می خشکد و آرزوها و امیدهای شان پژمرده می شود. در این میان زنان و کودکان نیز در کنار مردان شان بر خاک می افتند و دوباره بر نمی گردند و رسانه های جهانی مرگ اینها را چنین تجلیل می کند: امروز در عملیات نیروهای ائتلاف ضد تروریسم در افغانستان بیشتر از 80 شورشی تروریست به قتل رسید و قصه تمام.

....و قصه تمام می شود.

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

شبانه های من (6)


آه، اوف، که چقدر عاشق زیبایی ام.
زیبایی، روحم را طراوت می بخشد و در ناامیدترین لحظات یادی از یک زیبابی چنان بر دلم چنگ می زند که می خواهم چشم هایم را برای ساعاتی در زلال آن بشویم و در پاکیزگی اش شنا بزنم و آهسته آهسته در ساحلش اتراق نمایم و فریاد بزنم، لمبه، کفش هایم کجاست؟

به خیالم "پست مدرنیستی" شد، چطور آقایان و خانم های پست مدرنیست؟!!

آقایان و خانم های پست مدرنیست بگذارید در شبانه امشبم در ریالیزم خود باشم. ورنه بنام پست مدرنیزم چیزی خواهم نوشت که نه شما بدانید، نه من و نه هم "ریالیست جادوگر" ما، که چه ها نوشته ام. ولی مطمئنا می دانم که بخاطر این ارشادات "پست مدرنیستی" شادباش و آفرین شما را در "کاخ بلند" با خود دارم و برای "یک پست مدرنیست" بیشتر از این چه خبر خوش شده می تواند که مثلا جاوید فرهاد، سمیع حامد، پرتو نادری و خالده فروغ "فاصله ماصله" را کم کرده و عاجل یک، او را یکی از بهترین پست مدرنیست نویسان معاصر بدانند!! (تشکر!!)

خب، بر گردیم به ریالیزم خود ما.

هنوز نمی توانم مثالی به شما ارائه کنم که کسی از زیبایی ابراز نفرت کرده باشد و تا جاییکه خوانده ام و شنیده ام و دیده ام؛ همه، به شمول خودم، زیبایی را دوست داریم و بخاطر همین زیبایی به هنر عشق می ورزیم. اما آیا عشق ورزیدن ما به هنر تنها به خاطر زیبایی شکلی آن است یا زیبایی محتوایی آنرا هم در نظر داریم؟ فراوان دیده ایم که یک اثر ولو با زیبایی شکلی، نتوانسته است بر قلب ها بنشیند و جاودانه شود و مورد تحسین قرار بگیرد و فراوان دیده ایم که اثر هنری حتی با شکل نه چندان زیبا، توانسته است بر لب ها جاری شود و در مشت ها گره بخورد و چنان در انسان نفوذ کند که به سلاح مادی ضد شناعت و جنایت تبدیل شود. و چه بهتر اگر زیبایی فورم با زیبایی مضمون همراه شود و زیباترین اثر جاودانه هنری خلق شود و نگین زیبایی آن بر معراج تمام ژانرهای هنری بدرخشد.

در شبانه امشب با "زیبایی" و زشتی روبرو هستم. با زیباییی روبرو هستم که به گمان دلالان فرهنگی "گردش چشم سیاه" او را باید با مرحوم "قهار عاصی" خوش کرد و ابروهایش را با "امیرجان صبوری" در ماه شکسته آسمان باید دید، مژگانش را با "نصیر خارا" بر ستیژهای تاجکستان باید صدا زد، زلف هایش را با "فرهاد دریا" شانه باید کرد، گونه هایش را با "ناشناس" در ساغر شراب باید شست، لبخندش را با "وجیهه رستگار" به تماشا باید نشست، صدف دندان هایش را با "وحید قاسمی" تقسیم باید کرد و تمام وجود مرمرینش را با "رهنور زریاب" در "گلنار و آیینه" لمس باید کرد و بوت و جوراب او را در چورکان "ستاره افغان" با "گلزمان" و "سعد محسنی" به نشانی باید گرفت؛ ولی ...

ولی این زیبایی را باید در شبانه امشب لمبه نفرین کرد.





سخن از ملکه زیبایی انگلستان است. لینسی کورپورل کارتینا 22 ساله که در رسانه های غربی و بویژه انگلیس سروصدا و هیاهویش گوش ها را کر می کند. این "ملکه زیبایی" را می توان یکی از جلادان جوان سیاست های استعماری انگلیس دانست که برای نوشیدن خون افغان ها بیقراری می کند. او که قبلا ماموریت کشتن و قتل عراقی ها را به خوبی و درستی انجام داده است، اینک می خواهد در خط اول علیه"طالبان" بجنگد!!

این خون آشام "زیبا" می گوید که بخاطر حضور در مسابقات سراسری ملکه زیبایی انگلستان تا ماه جولای سال آینده نمی تواند در جنگ افغانستان حضور پیدا کند ولی با تمام این، او قبل از همه سربازی است که به جنگیدن در خط اول عشق می ورزد و واضح است که در خط اول جنگ گلوله های تفنگ او نه بر سینه جنایتکاران طالبی می شنید و نه هم بر سینه تریاک سالاران. او باید بر قلب کودکان و مادران میهن من شلیک کند تا به عشقش برسد!!

این "ملکه زیبایی"به کشتن انسان ها عشق می ورزد و بار این جنایت چنان زشتی او را سنگین می کند که باید کینه و نفرت مان را بر زییایی اش استفراغ کنیم.

تا یک شبانه دیگر.

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

شبانه های من (5)


"دین، افیون توده هاست" را سالها پیش از کارل مارکس خوانده بودم. آن روزگار نوجوان بودم، مفهوم واقعی این سخن را نه میدانستم و نه هم برایم چندان گیرایی داشت. ولی با گذشت روزگار، به عمق و ژرفنای این سخن پی بردم و با گوشت و پوستم لمس کردم که راستی هم "دین، افیون توده هاست."

دین، گرچه امروز در بسا از جوامع به امر خصوصی تبدیل شده است، لیک هنوز "دوست کاذب بورژوازی است." در کشور من دین، هیچگاه نتوانسته است نقش پیشرونده داشته باشد، چون از لحاظ فلسفی نیز چنین نقشی را نمی تواند بدوش بکشد. اگر هزار بار هم عده ای با زور بر شانه هایش "نقش پیشرونده و مترقی" بار کند، باز هم دین در سرزمین من ارزشی بوده است که تیکه آنرا سیاف، ربانی، ملاعمر، گلبدین، شینواری، مجددی، پیرم قل، راکتی، یونس خالص، شیخ آصف محسنی ، محقق و دیگر شیادان داشته و راستی هم که این تیکه را به وجه احسن پیش برده اند.

دین بر ایستایی باور دارد و تهداب اصلی آنرا نیز بنیادگرایی می سازد. خدعه و فریبی بیش نخواهد بود اگر ما از "دموکراسی اسلامی" ، "اسلام متعدل" و "اسلام مردمی" سخن بمیان آوریم. دین همانی است که اخوان ادعایش را دارد و طالبان بپای آن سر می برد و "دموکراسی اسلامی"، اسلام متعدل" و اسلام مردمی" تولید جعلی روشنفکرانی است که در تلاش سود بردن از دین می باشند. دین، یعنی قران؛ و قران قابل تعدیل نیست تا ما بتوانیم از تعادل و دموکراسی صحبت کنیم. احمد شاه احمدزی یکی از جنایتکاران اسلامی با صراحت و بجا می گوید که در اسلام چیزی بنام دموکراسی وجود ندارد.

پس چه بهتر که بدون جعلکاری، بگذاریم که مردم دین و نقش آنرا در زندگی مادی شان به مرور زمان به بررسی بگیرند و بالاخره در مورد آن قضاوت کنند.

ولی مضحکتر زمانی میشود که عده ای تلاش می نماید تا دین را با ساینس با شیوه ی تطابقت دهد که به جز اینکه از خنده روده بر شویم، چیزی از آن عاید مان نمی شود.

ملا امام مسجد وزیر اکبر خان که در عین زمان استاد پوهنتون نیز است، در خطبه روز جمعه مورخ 16 عقرب با احساسات خاص گفت که خوردن یک غذا از لحاظ روحی و اخلاقی نیز اثر گذاری معینی بر انسان می گذارد. او به دو نمونه ی جالب در این زمینه اشاره کرد و گفت که اگر کسی به اولادش گوشت پلنگ بخوراند، کودکش به مرور زمان خصلت پلنگ را می گیرد و اگر کسی از گوشت خوک بخورد بی ناموس و بیغرت بار می آید و بی بندوباری جنسی غرب را نیز به خوردن گوشت خوک ارتباط داد. اما او نفرمود که خودش که سالها گوشت گاومیش، گاو، گوسفند و بز را خورده است، کدام خصلت را در خود دارد: خصلت گاومیشی، گاوی، گوسفندی یا بزی و یا هم شترگاوپلنگی است که از بخت بد مردم ما استاد پوهنتون شده است!


تا یک شبانه دیگر.

مسعود فارانی و تکدی برای "شفقت" از غارتگران


اینک با هزار درد با یک فارانی پرچمی بنام مسعود روبرو هستم*؛ پرچمی ** "آتشین مزاج" ی که زمانی تحت تاثیر کسانی در جامعه قرار داشت که فکر می کرد آنها عقل کل اند و حرف آخر را میزنند (شاید منظور سلیمان لایق باشد، چطور؟) و نتایج رهنمایی کوران را هم تجربه کرده، اما اکنون به عقل آمده و قلمش را در پلورالیزم غربی آلمان به جولان درآورده و دیگر نمی خواهد اندیشه اش "ځاى پر ځاى" یا به تعبیر بهتر "لکه ونه مستقیم په خپل مکان" باشد و با پشتواره ای از چرندیات سیاسی هنوز کور میراند، ولی با این تفاوت که چندین دهه قبل "خون گرم" و احساساتی بود ولی اینک با گذراندن روزگار خونش لخته شده و کرختی چنان بر او سنگین شده که دیگر نمی خواهد "ماورای انقلابی" براند و به زعم خودش که بسیار منطقی و عقلی هم شده است!! (بیشک!)

بیائید چند تا شاه فرد از جناب مسعود را با هم بخوانیم:

1. "ژورنالیزم انقلابی (آقای مسعود کدام انقلاب، "انقلاب هفت ثور" یا انقلاب قهری و مردمی؟) این شیوه (شیوه نگارش من - لمبه) را شیوه تخریبی می شناسد. این شیوه نه اصلاح در خود دارد و نه تنویر و نه بدرد جامعه میخورد پس این چنین نوشته ها جز بدرد دهان بازمانده زباله دانی ها، بدرد چیزی دیگری نمی خورد."

(سکوت)

2. "باید تذکر داد ، خیره نگاهانی که می کوشند ظاهرا زیر نام مبارزه با غرب خود را پنهان نمایند، نباید دربست جامعه غربی را منفی ببینند و خود شان از مزایای این جامعه، نمک حرامانه استفاده کنند. در جامعه غربی نیز دو طرف وجود دارند: قدرتمندان و مردم."

سکوت؟ نه!
خوانندگان حتماً می خواهند چیزی در مورد این شاه فرد بدانند:
اول، اینجانب به هیچ پدیده ای دگم و خیره نگاه نمی کنم و در پرتو فکر و نگرشم، با آوردن سند و با ذکر منبع گپم را می گویم، حال خوش جناب مسعود بیاید یا نه به اندازه یک نخود هم برایم ارزش ندارد.

دوم، من هیچ گاه ادعای مبارزه پوچ با غرب را نداشته ام و هیچگاه هم نگفته ام که غرب یعنی قدرتمندان، ولی اعتراف می کنم که از امپریالیزم غربی تا حدی که تصور کرده می توانید نفرت دارم.

سوم، اینکه کی، کجا و چگونه از "مزایای" غرب نمک حرامانه استفاده کرده، فکر می کنم توضیح بیشتر می خواهد. زیرا اول باید بدانیم که مزایای جامعه غرب یعنی چه؟ و بعد باید فهمید که چگونه از این مزایا نمک حرامانه استفاده می شود؟ شاید منظور تان این باشد که وقتی در یک کشور غربی زندگی می کنی حتماً باید با دولت آن کشور تعهداتی را امضاء کنی و تا جان داری چون سپنتا، روشن و خود نباید نمک حرامی کنی، درست؟ اما اجازه بدهید آقای مسعود که به اطلاع تان برسانم که هنوز از این گونه مزایا خوشبختانه سود نبرده ام تا نوعیت نمک حرامی اش را هم بدانم. خوب است در این مورد از خود و چند تا پرچمی دیگری که روزی"خون گرم" بودید و حال در بستر مزایای غرب کرخت شده اید، بپرسید، تا جواب تان را بگیرید.
3. "این دموکراسی غربی می تواند بخاطریکه از فرآورده مردم این سرزمین هاست ماندگار بماند (راستی؟) و تا جای بدرد مردمان دیگر جهان (مثل عراق و افغانستان – لمبه) نیز بخورد."

(سکوت)

4. "ملالی در عمل ثابت کرد که او نماینده اصیل مردم خودش می باشد. ازینرو جامعه آگاه و انسانی غربی (نه غارتگران) برایش احترام می گذارند."

آقای مسعود، کی گفته که چرا مثلا زاپاتیست ها به ملالی جویا احترام گذاشته اند؟ کجا دیده اید که اعتراضی مبنی بر حمایت نهادهای مردمی از ملالی جویا زیر سوال رفته باشد؟ کجا خوانده اید که کسی بر حمایت جنبش های رهایی بخش جهان از ملالی جویا علامه پرسش رقم زده باشد؟ کجا دیده اید که نویسندگان مبارز و متعهد جهان و افغانستان بخاطر حمایت از ملالی جویا، مورد تاخت و تاز قرار گرفته باشد؟ اما، آیا گفته می توانید که کدام یکی از اینها مربوط به "جامعه آگاه و انسانی غربی" اند و اشغالگر و غارتگر نیستند: مارتین رئیس ایالت ترنسکی، پولیسترانی وزیر فواید عامه ایتالیا، دولت ایتالیا، شاروال شهر برکلی امریکا، وزیر خارجه ایتالیا، وزیر دفاع اسپانیا، وزیر خارجه اسپانیا، مجمع اقتصادی جهان، پارلمان اروپا، کانگریس امریکا، معاون پارلمان اروپا، وزیر امور بین المللی و اروپایی ایتالیا، معاون وزیر خارجه ایتالیا و....؟ آیا منظور شما واقعاً از "جامعه آگاه و انسانی غربی" همین هاست؟؟

5. "کسانیکه در سطح وزیر و رئیس با اعطای مدال و تقدیرنامه به استقبال این خانم میروند می تواند علل ذیل را دارا باشد.
ملالی جویا نماینده اصیل و محبوب مردم افغانستان است. ملالی سفیر واقعی مردم افغانستان برای مردم میزبان (دولت های میزبان چه؟) می باشد.
از طرف اراکین برجسته یی که به خانم جویا مدال یا تقدیر نامه آنهم در مقابل کمره ها اعطا شده بیشتر آنها با این عمل شان غم خود را خورده اند تا در نزد ملت های شان بوسیله احترام به جویا این سفیر واقعی مردم افغان، نام نیک کمایی کرده برای انتخابات در اذهان عامه خودشان محبوب شوند (مسعود جان، جا دارد که در این روزگار تلخ بخاطر این فکاهی از شما ابراز تشکر کنم!) و تعدادی هم ( وزیر خارجه و معاون وزیر خارجه ایتالیا، معاون پارلمان اروپا، کانگریس زنان و مردان امریکایی، دولت ایتالیا، دولت اسپانیا، مجمع اقتصادی جهان، پارلمان اروپا و...، کدام یکی؟)این شرافت را داشته اند تا زنی را که زاده عقب مانده ترین و جنگ زده ترین کشور فقیر جهان است، در آئینه افتخار ببینند و از صمیم قلب استقبال نمایند."

(سکوت)

6. "جناب لمبه تا حال قادر نشده از یک فرد عادی بیچاره کلمه آفرین بگیرد چه رسد که تقدیر شده باشد آنهم در سطح جهانی"

(سکوت)

7. "اینکه دیگران به ملالی جویا مدال و جایزه می دهند کار آنهاست. آنچه باید از ملالی جویا خواستار بود آیا اعمال ملالی جویا بدان پاسخ می دهد یا نه؟"

(سکوت)

8. " ملالی در همین جوانی خوب میداند که خشکه مقدس بودن و یا خشکه انقلابی بودن بیشتر جامعه اش را لطمه میزند. زیرا جامعه دلشکسته و زخمیش نیازمند محبت و شفقت بوده..."

راست می گویید، در "عصر مرداب"*** به نظر عده ای هیچ چیزی نمی تواند مقدس باشد و اگر کسی هم بطور نسبی ادعای تقدس چیزی را کرد باید بزودی برچسب "خشکه مقدس" و بدتر از آن "خشکه انقلابی" به آن دوخت و خود را بیغم کرد. آنانیکه در "عصر مرداب" "تمکین خود را ز خدایان (اشغالگران و غارتگران – لمبه) گرفته اند"، آسمان را دقیقا به اندازه سرچاه می بینند و قسمتی از آسمان را که هم می بییند در آن خدای سیاسی شان را می پالند تا بخاطر نمکی که از ترحم اش خورده اند ، اظهار شکران نمایند!

این حق شماست هر چیزی که می خواهید بر ضد انقلاب و مهمتر از آن انقلاب قهریه بگویید، چون سالیان زیادی در جرگه کوران با "رفیق" سلیمان لایق در رودبار خون هموطنان ما با هلهله انقلاب مسالمت آمیز غسل کردید و هنوز که هنوز است لکه های آن خون بر دامن تان آشکار است. ولی به ما "انقلابیون خشکه" که به "خشکه مقدس" و "خشکه انقلابی" باور کامل داریم، اجازه بدهید که رساتر فریاد بزنیم: هیچ تغییری ممکن نیست، مگر از راه انقلاب قهریه. ولی تا رسیدن به این هدف مقدس، از سیاست و تاکتیکی باید سود جست که در خدمت این راه باشد، هر آن چیزی که مردم را بجای بردن بپای انقلاب قهریه به سراب ببرد، مطرود و در حیطه اصول "انقلابیون خشکه" جای ندارد. اما، اینکه حکم می کنید که "ملالی جویا در همین جوانی خوب می داند که خشکه مقدس بودن و یا خشکه انقلابی بودن بیشتر جامعه اش را لطمه میزند" فکر نمی کنید که به ملالی جویا توهین می کنید. اجازه بدهید که در اینجا از آقای مصباح بپرسم که با شما موافق هست یا نه؟

ولی این که جامعه نیازمند شفقت و محبت چی کسی است و از همه مهمتر چه کسی حق دارد به جامعه زخمی ما محبت و شفقت بورزد یک بحث خوب و مهم است. عاطفه، احساس، محبت، شفقت و عشق نمی تواند ماورای طبقاتی عمل کند. در یک جامعه طبقاتی ایدئولوژی های گوناگون طبقاتی موجود است که در خدمت یک طبقه و در ضدیت با طبقه دیگر قرار می گیرد و ایدئولوژی هم چیزی زمخت و سنگکیی نیست که بتوان آنرا از عواطف انسانی مجزا دانست، بلکه با هزار رشته با احساسات، نفرت، عاطفه، آرزو و امید گره خورده است. حال این عاطفه، نفرت، محبت و آرزو می تواند علیه یک طبقه و به سود طبقه دیگر باشد. ندانستم که آقای مسعود از کی ها می خواهد که به "جامعه نیازمند شفقت و محبت" ما شفیق و مهربان باشند، از غارتگران؟؟ آیا غارتگر و اشغالگری که هر روز بر "جامعه نیازمند شفقت و محبت" ما بمب خوشه ای میریزد، از نظر آقای مسعود شفیق و مهربان است یا ظالم و قاتل؟ آیا وزیر دفاع اسپانیا که سربازانش به حکم مستقیم او مردم ما را می کشند، میتواند مهربان باشد؟ آیا دولت ایتالیا که سربازانش چون سگ مردم ما را می درد، می تواند نسبت به مردم ما عاطفه داشته باشد و آیا خاینانه نیست که "جامعه" به حکم جناب مسعود برای "شفقت و محبت" از این سگ ها تکدی و دریوزگی کنند؟ آیا کانگریس مرد و کانگریس زنی که پشت هم درخواست های استعماری حکومت جنایتکارانه امریکا را امضا می کنند و جزو دولت خونریز امریکا اند، می توانند نسبت به مردم ما عاطفه داشته باشند، آقای مسعود؟

خوب، شما حق دارید برای این "شفقت و محبت" تکدی و دریوزگی کنید، اما اجازه بدهید که ما هم نسبت به این "شفقت و محبت" نفرت و کینه مان را ابراز داریم و عاطفه واقعی خود را نسبت به مردم و جامعه با نفرین کردن دشمنان ما، نشان بدهیم، اعتراضی است؟؟

9. "در اینکه ملالی جویا ممکن است دچار اشتباه شود، شکی نمی توان داشت." وقتی که به این باور هستید که عمل می تواند با اشتباه همراه باشد، چرا زمانی که می خواهم اشتباه ملالی، تاکید می کنم اشتباه او را بگویم به باور خودتان بی ایمان می شوید و گلویتان را بغض بچگانه می گیرد و رگ های گردن تان می پندد، آیا مثل سیستانی تلاش دارید تا "خونِ گرم" پرچمی گری تان را با دفاع از او سرد بسازید و شفاعت "یاران" را نیز بدست آرید؟ - حق تان است.

اما، من هم حق دارم تا گپم را بگویم. اینکه چه کسی درست و چه کسی نادرست می گوید، نه شما قضاوت کرده می توانید و نه من. این مردم است که قضاوت خواهند کرد که آیا، از قاتلین شان به دستور جناب مسعود برای "شفقت و محبت" تکدی کنند تا "این ساختمان شکسته جامعه، آهسته آهسته باید اعمار شود و بدبختی ها را پشت سر بگذارد" یا بار بار با عق زدن و کینه از این "شفقت و محبت" ابراز تنفر نمایند و با بازوان پولادین خودشان "این ساختمان شکسته جامعه" را اعمار نمایند. اگر "مرداب ها کنون/ تنها حقیقتی ست/ که ملموس است"، فردا بدون شک مرداب ها دیگر حقیقت ملموس نخواهد بود و لاله زار خوشبختی حقیقت مقدس عصرخواهد بود و آنگاه اگر شما هزار بار آنرا "خشکه مقدس" هم بگویید، چیزی به فرمان شما تغییر نخواهد کرد.
مرداب ها زوسعت خود شادند
زیرا که آفتاب نمی خواند

تا بعد.
----

* "نکوهش سفیر مردم نکوهش خود مردم است" نوشته مسعود فارانی مورخ 2 نوامبر 2009 در افغان جرمن آنلاین. این نوشته که علیه "ملالی جویا و هیاهوی "چپ" فرسوده" به نگارش آمده به هیچ مساله آن نوشته نپرداخته و هیچ موردی را نتوانسته رد کند و فقط به روده درازیی می ماند که به درد آشغال بنام افغان جرمن آنلاین می خورد.
** "چند روز گذشت من به دفتر میرمن رفتم مجید زاده از جای خود بالا شد مرد با ادب و خوش برخورد بود. خوشبختانه کس دیگر در اتاق ان نبود عینک های خود را از چشم خود کشید گفت قاضی صاحب ما که شما را قاضی صاحب گفتیم این همکار و رفیق حزبی ما که مسعود فارانی نام دارد این را به ما سلیمان لایق معرفی کرده، شما را اخوانی فکر کرده نام مستعار شمار را به مراجع مربوط داده..." سید موسی عثمان هستی، "به نام جمعه گل وردک نوشته نکنید به نام مسعود فارانی بنویسید"، 11 اکتوبر 2009، پورتال افغانستان آزاد – آزاد افغانستان.
*** شعر"عصر مرداب" از مجموعه در "اینجا هر چی زندان است..." - فاروق فارانی

۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

شبانه های من (4)


دوستان حتماً با نام صادق جلال العظم آشنا هستند و کتاب ارزنده ی "سلمان رشدی و حقیقت در ادبیات" ش را شاید خوانده باشند.

او کتابش را با اشاره به بیماری مهلک نویسندگان و روشنفکران آغاز می کند و با دفاع از رمان "آیات شیطانی" به پایان می رساند. درد او اینست که چرا روشنفکران و نویسندگان ما بدون تحلیل و ارزیابی چون اسپ گادی ها نگاه یکسو نگر و انحصارطلبانه به پدیده های پیرامون شان دارند و با غرور کاذب حکم "عالمانه" شان را صادر می کنند.

او می نویسد:"مساله اول اینست که برجسته ترین روشنفکران و روزنامه نگاران و ناقدان و مفسران و پوهنتونی های ما به کتابی حمله کرده اند که آن را نخوانده اند. برای نمونه دوست و همکارم احمد برقاوی بدون دریغ احکام منفی خود را قاطعانه علیه آیات شیطانی و نویسنده آن صادر می کند. در حالی که صریحاً اظهار میدارد که آن رمان را نخوانده و جز"در این یا آن رادیو" چیزی از آن نشنیده و تنها پاراگراف هائی از آن را در برخی مجلات و مطبوعات مطالعه کرده است. اما وی با اینکه حتی یک سطر از خود رمان را نخوانده در انتقاد گستاخانه و "حساب شده" خویش نتایج زیر را می گیرد: "این رمان حاوی مقداری زیادی عبارات بازاری و مبتذل و احمقانه و وقیح است که یک فرد عرب را چه خدانشناس باشد و چه با ایمان، ناگزیر، به موضع گیری انتقادی و خصمانه می کشاند."

و صادق جلال العظم ادامه می دهد:"من این نکته را پنهان نمی کنم که وقتی با خواندن مقاله دکتر برقاوی فهمیدم که ادبیات خوب در تصور او همچنان منحصر به ادبیاتی است که از "حقیقت و برابری و خلق و سوسیالیزم و قهرمانی و انسان" دفاع می کند، بسیار ترسیدم."

در همین حال او از قول منتقد معروف مصری -غالی شکری - می نویسد که او " سیزده نمونه از نویسندگان و روشنفکران و روحانیان" (از جمله رجاء النقاش) را ذکر می کند که هر کدام به نحوی با تفسیر، تقبیح، بدگوئی یا حمله به رمان رشدی برخورد کرده اند و از این عده تنها دو نفر شان آن رمان را خوانده بودند."

و عین بدبختی و کینه توزی بی مایه را می توان در افغانستان به خروارها سراغ کرد که امشب به یکی از نمونه های چتل آن در این شبانه اشاره می کنیم: آشغالی بنام افغان جرمن آنلاین چیزی بنام کتاب(ملالی جویا، زن شجاع و مبارزی قهرمان) از اکادمیسین هرزه گر را انتشار داده است که در بخشی از آن، زیر عنوان نظرات خوانندگان چیزهای هرزه ای پشت هم قطار شده است که سوای همخوانی قلم از لحاظ محتوای نیز فقط بدرد خود پرچمی ما می خورد.

اما بحث شبانه امشب من همخوانی قلم نیست. بیماری مهلکی است که صادق جلال العظم با آوردن نمونه های خوب به آن اشاره کرده است: نخواندن، نه دیدن ولی قضاوت و از همه بدتر خصمانه و کینه توزانه برخورد کردن؛ یا نفهمیدن ولی با پوکی و سالوسانه به هر در زدن و اکت و ادای تحلیگر و نویسنده و کارشناس کردن. عده ای بدون اینکه بخوانند و پس از خواندن تحلیل و ارزیابی کنند و آنرا در ترازوی منطق به وزن بکشند؛ قاضیان خودساخته و خودفریبی بیش نیستند که یکباره واله و شیفته شده و بت وارگی را پیشه کرده و عقل شان در چشم های کور شان انبار می شود.

شبانه امشب نباید به درازا کشد. 12:30 شب است و فردا هم کار دفتر و دفترداری خسته کن و آزاردهنده که حق گفتن را از ما می گیرد و باید خوابید تا فردا به حیث یک کارگر یخن سفید نیروی کار خود را به سرمایه فروخت تا مزدی گیر آید و حق سخنی در شبانه بدست آید. آیا شب زیباتر از روز نیست؟؟

بر گردیم به شبانه و بیماری مهلک در کشور ما. دوست عزیزم، سید حسین موسوی در پای یادداشتپاره ای از اعظم پرچمی مدتها قبل در "افغانستان آزاد – آزاد افغانستان" نوشته بود:"تائید شخصیت ملالی جویا موضع شخصی جناب سیستانی صاحب می باشد. پورتال افغانستان آزاد – آزاد افغانستان موضع گیری را در قبال احاد اداره مستعمراتی ضمن "اهداف نشراتی پورتال" بیان داشته است. بر مبنای آن طرز دید تمام آنهائیکه به شکلی از اشکال با اداره مستعمراتی کرزی همکاری می کند، هر یک از نهاد های جداگانه دولت باشد، موئید تجاوز به شمار آمده و از دید پورتال شخصیت فردی آنها نیز نمی تواند کتمان گر خیانت آنها به امر استقلال و آزادی کشور گردد."

و این پاراگراف، چنان رگ های گردن سیستانی و چند تای دیگر را پناندند که عقل را باختند و بر سفیدی سیاهی ریختند و خود سیاه و سیاه شدند. از اینها گله ای نیست و مساله اینست که این چند تا عدد تلاش دارند تا با قلم خودشان و با نام های متعدد که چه مفت و رایگان است، این طرز فکر جاهلانه را به کرسی بنشانند که بدون خواندن و ارزیابی و تحلیل می توان قاضی بود و قضاوت کرد!! از پنجاه و اندی نام " که هر کدام به نحوی با تفسیر، تقبیح، بدگوئی یا حمله به {پاراگراف موسوی} برخورد کرده اند و از این عده تنها دو نفر شان آن {پاراگراف} را خوانده بودند"، چیزی جز یاوه سرایی های بنام "نظر خوانندگان" نمی توان انتظار داشت.

و در این شبانه من این نکته را پنهان نمی کنم که وقتیکه هیچ پاسخ منطقی در برابر پاراگراف دوست عزیزم موسوی از سوی آنانی که به مردم و استقلال کشور شان می اندیشند (؟!) نخواندم و ندیدم و بعوض کینه توزی و ستایش های خشک را خواندم، بسیار ترسیدم.

تا یک شبانه دیگر.

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

شبانه های من (3)


انتخابات، ارزشی که سالهای سال انتظارش را بردیم؛ ولی با درد و دریغ که یک هوس بی جا و بی فایده ای بود. ارزشی که شاید ما شایسته اش نیستیم؟!

سالها با قلقله دموکراسی تشکیلاتی در تشکلات و سازمان ها و گروه ها و دسته ها در دیکتاتوری بسر بردیم. دموکراسی گفتیم و شنیدیم و خواندیم، ولی ....

ولی چیزی بنام دموکراسی تشکیلاتی، انتخاب و انتخابات ندیدیم و زندگی سیاسی ما با آن پیوند نخورد و روزگار بهانه ای بود که همه کاسه و کوزه بر فرق آن شکست و عده ای خود انتخاب شده، سالها فرمان راندند و فرمان راندند و فرمان و دریغا که چه بد و بد فرمان راندند!

امروز پس از گذشت سالها وقتیکه "بورژواترین دموکراسی" را می بینم، خنده ام می گیرد؛ خنده ای توام با درد و تاسف مرگبار. زیرا آن گذشته سالها در پاسخ به این پرسش که چه نوع دموکراسی می خواهیم، شنیده بودم: بورژواترین دموکراسی. این پاسخ پرسشی بود که خود ما با آن غریب و بیگانه بودیم و نه دموکراسی تشکیلاتی داشتیم، نه هم آزادی بیان و نه هم آزادی فکر و کلاً دموکراسی تشکیلاتی به حرامزاده سیاسیی می ماند که مورد نفرین فرماندهان قرار داشت. وقتیکه کسی بدون دموکراسی و انتخاب و انتخابات رهبر و فرمانده شده بتواند، حقا که دموکراسی را باید نفرین و مسخره کند!!

و از همه مضحکتر اینکه وقتی خود ما دموکراسی، انتخاب و انتخابات نداشتیم، در مورد نوعیت دموکراسی که فرماندهان برای توده ها می خواهند وسوسه داشتیم!!

و اینک، امشب، در این شبانه، "بورژواترین دموکراسی" را می بینم: حامد کرزی از انتخابات و دموکراسی و حق مردم سخن می گوید و جان کیری از سناتوران مشهور کانگریس امریکا، کارل ایکنبری سفیر ایالات متحده امریکا، مارک سیدویل سفیر بریتانیه و کای ایده نماینده خاص ملل متحد با سر شوراندن و تاکید های متواتر او را همراهی می کنند و در عین زمان صدای بمب و انفجار و غرش هیلکوپترهای امپراتوری جهانی بر فضای کشور من هر لحظه جنایت می زاید - شاید این بورژواترین دموکراسی زمان باشد!!

کرزی پس از روزها جنجال و امر و نهی با چهره کبود و گرفته دور دوم انتخابات را می پذیرد و اوباما و گوردن براون و سرکوزی از صداقت او تشکر نموده و از پختگی سیاسی او سخن و سخن میزنند - شاید این بورژواترین دموکراسی زمان باشد!!

بورژواترین دموکراسی و بورژواترین انتخابات در کشوری که بیشتر از 90000 چکمه پوش "دموکرات"، می کشند و بمب می ریزند و میله تفنگ بر قلب کودکان نشانه میروند....

شاید همان بورژواترین دموکراسی که سالها قبل شنیده بودم، همین باشد؟!

تا یک شبانه دیگر.

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

شبانه های من (2)




.... چه ها که نوشتیم! - هر آن چیزی نوشتید که به مذاق جلادان زمان خوش آمد و لقب های اکادیمسین و کاندید اکادیمیسین کمایی کردید.

... چه ها که نوشتیم! سیاه نوشته های از رهنورد زریاب است. در شبانه امشب ذوقی به سراغ آمد تا به دیدار نامیمون سیاه نگارهای زریاب بروم؛ پرچمی ای* که پایش در شصت سالگی به سفارت رژیم آخوندی ایران کشانده شد، رژیمی که لکه های خون هزاران مبارز، نویسنده، روشنفکر و آزادیخواه را بر دامن سیاه فاشیزم مذهبی اش حمل می کند و آخرین نمونه آن کشتار ده ها مبارز خیابانی در خیزش های پایان نیافته ای کنونی است.

اما چه سبب شد تا ذوق دیدار نامیمون با ... چه ها که نوشتیم! به سراغ آمد. شاید هم ریالیزم جادویی رهنورد زریاب!

بیائید اول یک نمونه از ریالیزم جادویی!! رهنورد را با هم بخوانیم، البته فراموش نکنیم که ریالیست های جادو شده در خواب دیدن های شان نیز جادوگر اند:

"پسانتر، می بینم که کنار رودخانه یی، با واصف باختری، قدم می زنم. دیده گان واصف پر از اشک هستند. او رودخانه (شاید دریای کابل – لمبه) را نشانم می دهد و خیلی جدی می گوید:"این رودخانه از اشک من به وجود آمده است!"

باورش کار شماست، حتی اگر دیدن یک خواب نیز باشد. (خواب های شاعرانه و مهندسی شده!)

اما وقتیکه واصف می بیند که رهنوردش دریایی را از اشک او مواج ساخته است، بر خود و بر او می خندد آخ و اوف کرده، هم خود او هم او را در دریا نه که در بادیه، در رودخانه نه که در چاله و چاه گمراه می بیند:

قصه بودیم و کنون، قصه کوتاه شدیم
کاستیم از خود و کوتاه تر از آه شدیم
در سرآغاز، که برخاست به همراهی ما
که سرانجام، در این بادیه گمراه شدیم؟
یار دوشینه، چه نوشینه نواهایی داشت
لیک ای وای، که ما دیرتر آگاه شدیم!
آتش عشق ز خاکستر پیری نفسرد
گل سرخیم که بشکفته، به دیماه شدیم
کودکانیم در این کوی، مپندار که ما
پخته در کوره تابنده پنجاه شدیم!
به که پیرانه سر آیین گدایان گیریم
گر چه در بازی طفلانه گهی شاه شدیم!
رهنوردانه نگاهی به عقب کن، ای یار
که به هر چاله فتادیم و به هر چاه شدیم!
اولین قصه کوتاه "هدایت" خواندیم
قصه کوتاه، که خود قصه کوتاه شدیم!


و رهنورد "غرقه دریای خجلت و شرمندگی" می شود.**


شبانه امشب، درد و دریغی است از وضعیت مسخره روشنفکران و نویسندگان ما. زمانی از صمد بهرنگی در " نظری بر ادبیات امروز" خوانده بودم:

"این جماعت شاعران و نویسندگان شهری و پایتخت نشین شعر شان را که می خوانی بوی دود گازوئیل و "هر" و "تر" می دهد. همه شعر و حرفشان اینست: آخ و اوف، ما چقدر تنهائیم و فراموش شده، دگر شمعدانی گل نخواهد داد. شرح دوست بازیها و می خوارگیها و "شیرمستی ها" را هم گاهی چاشنی شعر می کنند."

آیا منظور صمد بهرنگی از این نوع شاعران؛ دو سرشناس، شاعر و نویسنده، واصف باختری و رهنورد زریاب است؟؟

صمد جاودانه شد و علی اشرف درویشیان در سوگ او یادواره ای نوشت که در یکی از شماره های "جهان نو" در سال 1348 به نشر رسید. درویشیان ضمن اهمیت کار و مبارزه صمد بهرنگی در مورد شماری از هنرمندان نوشت:




"وقتی که عکس این هنرمندان را در اینجا و آنجا می بینم با سیگاری گوشه لب و چینی بر پیشانی و ابروئی چپ و راست کرده، دلم می خواهد با قلم زیرش بنویسم:"روغن نباتی قو طعم کره دارد."


و رهنورد رزیاب در سال 1381 هجری خورشیدی به مناسب شصت سالگی واصف باختری در مورد یکی از این عکس ها نوشته است: در این عکس نیم تنه، واصف را می بینیم که دست چپش را زیر زنخ و الاشه گذاشته است و سگرتی هم در بین انگشت میانه و انگشت اشاره او دیده می شود.... ریشش- که رو به سپید شدن دارد- رسیده است و آژنگ های پیشانیش بیخی نمایان هستند. در این عکس، او چهره بسیار نومید و اندوهگینی دارد... و چشم هایش نیز، در این عکس، حالتی دارند که – انگار- به بیننده می گویند: دیدی که روزگار با من چه ها کرد؟"


و...

تا یک شبانه دیگر.


-----------
* هر چند من، از رهگذر سازمانی، به هیچ گروه سیاسی وابسته گی نداشتم، با این همه – عملاً- هواخواه یک جناح "جریان دموکراتیک خلق" بودم، بسیاری از رهبران این جریان را از نزدیک می شناختم و از شیوه ها و شگردهای سیاسی این جریان پشتیبانی می کردم – رهنورد زریاب، اوصافی از واصف و وصف او در صف اصحاب فلسفه

** سال 1373 هجری خورشیدی که فرارسید، من پنجاه ساله شدم. در آن سال، واصف باختری.... بدین بهانه غزلی سرود و آن غزل را.... به من اهداء کرد... و مرا غرقه دریای خجلت و شرمنده گی ساخت. رهنورد زریاب، اوصافی از واصف و وصف او در صف اصحاب فلسفه


۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

ملالی جویا و هیاهوی "چپ" فرسوده

تاخت و تاز بر ملالی جویا از "چپ" نوشته ای است از آقا یا خانم مصباح که در کابل پرس ظاهرا در مخالفت با نوشته من"سیستانی، اکادمیک هرزه گر و دفاع ریاضی وار از ملالی جویا" گذاشته شده است. نوشته من مدتها قبل در پورتال رزمنده افغانستان آزاد – آزاد افغانستان و بعدها در وبلاگ خصوصی من(آواز) نشر شده است.

در ابتدا متردد بودم که پاسخی ارائه کنم یا نه. اگر قضیه شخصاً به من ارتباط می گرفت ترجیح می دادم از دادن پاسخ به آن بگذرم و به کارهای جدی ترم رسیدگی نمایم؛ اما با تأسف که قضیه شخصی نه بلکه بر محور اصول و عدم اصول، مبارزه مردمی از یکسو و سردرگمی پوپولیستی از سوی دیگر می چرخد و ناگزیر پاسخ باید ارائه داشت.

آقا یا خانم مصباح می نویسد:"راستی چرا جویا از سنگر فرسوده، لفاظ و بی عمل "چپ" هم مورد تاخت و تاز قرار می گیرد؟" "چپ" های ماهیتاً راست ما نه بعنوان یک جریان فکری مطرح، بلکه بصورت افراد سست عنصر، کم ظرف، بی شخصیت و با عقده خود کم بینی وضع بسیار مسخره ای دارند."

اینکه منظور مصباح از سنگر فرسوده، لفاظ و بی عمل "چپ" چیست، من هم ندانستم. ولی بدون شک می دانم که مصباح نیز تا اکنون نتوانسته است حتی یکی از سنگرهای استعماری ذیل را فتح کند تا او را ما هم لفاظ، بیعمل، سست عنصر، کم ظرف، بی شخصیت و نویسنده ای با وضعیت مسخره حساب نکنیم!!




مصباح جان، لطفا بفرمایید که کدام یکی از این سنگرها را شما و یا دوستان تان فتح کرده اید که اینقدر بلند و بالا گز می کنید و سبکسرانه دیگران را فرسوده و سست عنصر می نامید؟ بنده اعتراف می کنم که تا هنوز یکی از این سنگرها را هم فتح نکرده ام، ولی در حد توان برای فتح این سنگرهای استعماری بارها و بارها نوشته ام و می نویسم و این وظیفه ای است تاریخی که برای انجام دادنش از اتهام "لفاظی" هراسی ندارم. افتخار می کنم که بر ضد استعمار کشورم "لفاظ" هستم و مثل شما لب هایم را بخیه نکرده ام و باز افتخار می کنم که مثل شماموجودیت چکمه پوش های استعمار را در کشورم تیوریزه نمی کنم.

نه شما تفنگی در دست در دالان و سنگین و بکوا می رزمید و نه من. نه شما و دوستان تان در کوهپایه های هندوکش و بابا درفش استقلال به اهتزاز درآورده اید و نه من. نه شما و نه یاران تان بر سینه چکمه پوشان استعمار شلیک کرده اید و نه من، پس با چه حقی و با کدام معیار دیگران را میزان می کنید، پوک گری هم حدی دارد، آقای مصباح!

ولی آقای مصباح اجازه بدهید که با صراحت بگویم که بلی،چپ واقعی وظیفه دارد که علیه "چپ" که استعمار را تیوریزه می کند و آنرا مطابق "منافع مردم افغانستان" تلقی کرده، از "مراجعی آلوده" مدال می گیرد، عقده داشته باشد و اگر نداشته باشد، چه بهتر که بر خود نام چپ نگذارد.

شمای که بار اول یا دوم تان است قلم برداشته اید و آن هم در دفاع از یک پرچمی خاینی می نویسید که بر مسند "شورای انقلابی" فرمان قتل ده ها هموطن مان را صادر کرده است و در نوشته تان نشانه ای از مبارزه ضد استعمار دیده نمی شود و تنها بر بنیادگرایان و جنگسالارانی می تازید که می دانید تاخت و تاز تان به مذاق سردمداران امپراتوری جهانی خوش می آید، دقیقا وظیفه کمتر از قسیم اخگر و شکریه بارکزی را انجام می دهید، چون مطمئناً این دو هم دفاع از یک جنایتکار پرچمی را به خود ننگ می دانند، اگر چه مدال گیری را مثل شما هم ننگ نگویند.

با آنکه اینبار با یک آدم پوده ای روبرو هستم که نه تنها در پشت ملالی جویا سنگر گرفته که پا فراتر نهاده و یکراست در عقب سنگر خونین یک پرچمی مزدور و جنایتکاری چون سیستانی لمیده و لاطائلات در حد شخصت حقیر سیاسی اش پف می کند، ولی پی گیری بحث اش خالی از سود نخواهد بود.

در نوشته "سیستانی، اکادمیک هرزگر و دفاع ریاضی وار از ملالی جویا" که یک نوشته عمدتاً ضد سیستانی پرچمی بود، دو موردش به ملالی جویا برمی خورد:

"دفاع خشک و ریاضی وار یک پرچمی از ملالی جویا و سکوت او در مقابل این دفاع، سوالاتی را در ذهن خلق می کند که بایست خود ملالی جویا جواب بدهد.
بدون شک یکی از افرادی که ناگزیر زیر این انتقاد میرفت، ملالی جویا بود. زیرا او بر بازوان ستبر توده ها باور ندارد و استدلال می کند که:"امریکا (اشغالگر کشور ما – لمبه) باید حمایتش را از جنگ سالاران و جنگ افروزها متوقف سازد (در آخرین دیداری که بوش از افغانستان داشت، با دست شوراندن سیاف ها و ربانی ها نشان داد که امریکا به این تیوری ها! پشیزی ارزش قایل نیست) و کمک کند که انسانهایی مثل سیاف، ربانی، قانونی، فهیم، خلیلی، محقق، اسماعیل و دیگران به عوض نصب شدن در مقامات کلیدی، بمثابه جنایتکاران جنگی (به نظر ملالی جویا امریکا جنایتکار نه بلکه مرجع دادخواهی توده هاست) به محاکمه کشانیده شوند..." این طلب حمایت در حالی صورت می گیرد که ملالی جویا و همفکران گاه گاه از اشغال نیز صحبت بعمل میاورند، کدام عقل سلیم (البته منظور سیستانی و یاسر نیست) می تواند بپذیرد که در عین زمان هم مخالف اشغال بود و هم طالب حمایت از آن؟"

این تمامی مسئله ای بود که در آن نوشته در مورد ملالی جویا نگاشته شده بود.ولی در کشور ما عادت براینست که بجای پرداختن به اصل بحث خود را به این در و آن در می زنیم و چند تا گپ بی معنی را پشت هم قطار می کنیم و خاکباد راه انداخته و خود را پیروز معرکه اعلام می داریم. خوب می بود که نویسنده - تاخت و تاز بر ملالی جویا از "چپ"- این دو بحث را با استدلال بیشتر رد می کرد.

هدف از تذکر این دو مورد نه زدن شخصیت ملالی جویا بود و نه هم خصومت، بلکه انتقادی بود که در حیطه ارزش های استقلال طلبانه آنهم در شرایطی که خود نیز با اشغال کشور موافق است و دولت کنونی را پوشالی می داند، مطرح شده بود. چه می دانستم که هستند کورمغزهای که فرق میان انتقاد و خصومت را نمی دانند!!

اگر او با این مساله که کشورش اشغال شده است، مخالف می بود، ابدا با او بحث و سخنی نداشتم. ولی چنین نیست و او گاه گاه از اشغال کشورش صحبت می کند، از اینرو خیلی راحت اشتباه ایدئولوژیکش را با او از طریق آن نوشته در میان گذاشتم. وقتیکه ملالی جویا می تواند بر مافیای جهادی بشورد، چرا بر اربابان اصلی آنان که در حال حاضر با 24 زندان و 90000 چکمه پوش بر ملت و مردم ما ظلم می کنند، شوریده نمی تواند؟ اشتباه او در اینست که از اربابان مافیای جهادی و طالبی که هر روز خون هموطنان ما را می ریزند، می خواهد که بخاطر نجات مردم ما قدم رنجه فرمایند و به محاکمه جهادی ها بپردازند. آیا کسی که بر ضد مافیای جهادی فریاد زد، حق دارد از آنانی طالب حمایت باشد که ستمگری و خونریزی شان مردم ما را به ستوه آورده؟ آیا کسی که بر سیاف و ربانی و قانونی و پیرم قل و نورزی و جلادان دیگر حمله برد، چرا باید در مقابل اشغالگران تمکین نماید و با لبخند و دست در دست آنان بر زخم های مردم ما نمک بپاشد و استعمار را بهتر از استبداد بداند، آقای مصباح؟



(ملالی جویا و لویز کیپس عضو کنگره امریکا از حزب دموکرات )

خانم جویا از یکسو از اشغال صحبت می کند و از سوی دیگر خودش از حمایت معنوی و مادی اشغالگران برخورداراست و این در کشور اشغال شده مثل افغانستان یک فاجعه سیاسی است که از او انتظارش نمی رود. در حالی که او از اشغال صحبت می کند، وزاری دفاع و خارجه اسپانیای اشغالگر در کنفرانس "آینده اسپانیا در افغانستان" با او ابراز همبستگی می کنند، ندانستیم که چگونه اشغالگران با یک ضد اشغال می توانند ابراز همبستگی نمایند؟ وزیر دفاع اسپانیا که از یکسو حکم فرستادن سربازان شان را برای کشتار مردم ما امضا می کند، از سوی دیگر با قهرمان مصباح جان ابراز همبستگی می نماید، مصباح عزیز، لطفا به مردم ما بگویید که این ابراز همبستگی از چه نوعش است تا مردم بهتر و خوبتر قضاوت کرده بتوانند!

و آیا شما آقای مصباح، از ملالی جویا همین انتظار را دارید که با وزیر خارجه ایتالیا، یکی از کشورهای اشغالگر میهن ما، چنین بی محتوا و استعماری صحبت کند؟


(ملالی جویا و وزیر خارجه ایتالیا، کشور اشغالگری که هر روز مردم ما را می کشد)

"ملالی جویا خاطرنشان ساخت که اگر دولت ایتالیا میخواهد واقعا خدمتی به مردم افغانستان نماید باید سیاستی مستقل از آنچه بوسیله دولت امریکا دنبال میشود اتخاذ نماید و از هرگونه حمایت از جنگسالاران ائتلاف شمال دست بردارد و به نیروها و شخصیت های دموکراسی خواه و مردمی افغانستان کمک نماید. و تکیه دولت امریکا بر تروریست های جهادی را علت عمده شکست جامعه جهانی (!) در افغانستان و عامل اصلی تیره روزی امروزی عنوان نمود. (مصباح، اگر لطف کنید به خوانندگان بگویید که پیروزی جامعه جهانی (امپریالیزم جهانی) چه خوشبختی را می توانست ببار آورد؟)
جویا همچنان از دولت ایتالیا خواست تا در راستای کار برای سیستم قضایی افغانستان، محاکمه جنایتکاران جنگی در یک محکمه بیطرف را باید مجدانه پیگیری نماید." (از سایت کمیته دفاع از ملالی جویا)

دولت اشغالگر ایتالیا آنهم زیر رهبری مرد فاشیستی چون سيلويو برلوسکونی در سال 2004 میلادی به ملالی جویا جایزه داد(سایت کمیته دفاع از ملالی جویا) و بعدها در سال 2007 به او و شکریه بارکزی نیز جایزه ای بنام گل طلایی تفویض کرد که در مراسم اعطای آن پیام وزیر خارجه ایتالیا قرائت گردید که بر بنیاد آن، وی تعلق گرفتن جایزه به دو زن افغان را تبریک گفته خدمات آنان در راه حقوق بشر مردم افغانستان را ستوده بود، آیا شما از ملالی جویا همین انتظار را دارید که از سوی کشورهای اشغالگر تقدیر و تحسین شود و او سکوت کند و جوایز را پشت هم بنام "تضاد" از کشورهای اشغالگر بپیذیرد و گاهی هم از "نقش غیر موثر نیروهای آلمانی در افغانستان" صحبت کند، آقای مصباح؟؟

همینطور معاون پارلمان اروپا (از اشغالگران درجه یک کشور ما) خانم لویزا موگانتینی با حمایت معنوی اش از ملالی جویا در اعلامیه ای چنین نوشت "من پشتیبانی و همبستگی خود را از جویا اعلام میدارم که مثال مقاومت زنان بشمار میرود.... جویا که در لویه جرگه سال ۲۰۰۳ جنگسالاران را مورد نکوهش قرار داد، تا حال بخاطر آن سخنرانی‌اش به مرگ و تجاوز جنسی تهدید شده است، اما حال این تهدید های فردی به یک تصمیم سیاسی مبدل شدند که بعد از مصاحبه تلویزیونی‌اش پارلمان تصمیم به تعلیق عضویتش گرفت، که شدیدا به حق آزادی بیان ضربه وارد میکند."

(ملالی جویا و لویزا موگانتینی معاون پارلمان اروپا و جلاد کودکان هلمندی و تمام مردم افغانستان)

و در همین حال آگنولیتو عضو ایتالیایی پارلمان اروپا، جک لیتون رهبر حزب دموکراتیک جدید کانادا و عضو پارلمان کانادا، خانم الیکسا مک دونا عضو پارلمان کانادا، جکوپو وینایر عضو پارلمان ایتالیا و یک درجن عضو پارلمان آلمان که همه اعضای بلندپایه دولت های اشغالگر اند از ملالی جویا حمایت معنوی کردند، آیا این توهین به کشور و مردم ما نیست و آیا ملالی جویا بحیث فرزند این کشور حق دارد در برابر نوازش این استعمارگران سکوت و از همه بدتر آنرا از طریق سایت ها مختلف تبلیغ نماید، درست می گویم آقای مصباح؟

شما می نویسید:"هیچ مرجعی آلوده و ضد منافع مردم افغانستان به جویا پاداش نداده و نخواهد داد." آرزو ما هم همین بود و ای کاش هیچ مرجعی آلوده و ضد منافع مردم افغانستان به او پاداش نمی داد تا او قهرمانانه سمبول ضد اشغال می شد، ولی با درد که چنین نشد و ده ها پاداش – معنوی و مادی- به سان گلوله های شکر آلود به سوی او شلیک شد که آلوده و ضد منافع مردم افغانستان بود: اعطای مدال از سوی مجددی و حامد کرزی در لوی جرگه قانون اساسی، حمایت مارتین رییس ایالت ترنسکی ایتالیا و خانم پولیسترانی وزیر فواید عامه ایتالیا، اعطای جایزه دولت ایتالیا در 2004، اعطای تقدیرنامه افتخاری در 2006 از سوی شاروال شهر برکلی امریکا به خاطر شجاعت و کارخستگی ناپذیرش برای حقوق بشر، ستایش وزیر خارجه ایتالیا از او، ابراز همبستگی وزرای دفاع و خارجه اسپانیا با او، اعطای جایزه از سوی خانم ایدیت رو سکرتر وزارت امور اجتماعی و کار جمهوری هنگری، انتخاب او به حیث 250 رهبر جوان از سوی "مجمع اقتصادی جهان" ، کاندید جایزه حقوق بشر پارلمان اروپا، اعطای شهروندی افتخاری از سوی دولت ایتالیا، عکس های توام با لبخند و خنده با سناتوران و کانگریس مردان و زنان اشغالگر امریکایی، مقاله های سیستانی، سپنتا، مسعود فارانی، محمد نعیم بارز، اسحق نگارگر(همان شیر نر) و غیره به دفاع از او، همه چیزهای بود که آلوده و ضد منافع مردم افغانستان بود، چطور آقای مصباح؟




و گپ آخر این که: آقای مصباح حتما این خانم عینکی را می شناسید، ایمابونینو وزیر امور بین المللی و اروپایی ایتالیا و دومی اش هم معاون وزیر خارجه ایتالیا است،هر گاه توانستید این سنگر اشغال، موقعیتش در نقشه استعماری کشور ما نشان داده شده است، را فتح کردید، حق دارید دیگران را فرسوده، سست عنصر، کم ظرف، لفاظ و بیعمل بگویید، و اگر چنین بود و چنان؛ پس دیگران را حق بدهید صاف و ساده شما را یک سکرتر پوده ملالی جویا بگویند، درست؟؟

تا بعد.

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

شبانه های من (1)





دنیای ما از یکسو دنیای تعهد و آرمان است و از سوی دیگر سازش و تسلیم طلبی. در دنیای ما آنانیکه متعهد اند، از هر فرصتی برای مبارزه و اعتراض سود می برند و آنانی که بر درگاه سازش و تسلیم طلبی جبین می زنند، نه اعتراض می شناسند و نه مقاومت.

هنرمند دنیای سازش برای استبداد و ظلم حنجره پاره می کند و قلمبدستش با وجدان خفته تاریخ را تحریف می کند و برای ستمگران زمانه خامه پردازی کرده و افسانه و افسانه می سازد.

ولی دنیای مبارزه و تعهد بر بستر آرمان های مردمی شکل می گیرد و هنرمندانش چون، میکیس تئودور اکیس، ماریا فارانتوری، ویکتورخارا، مرسدس سوسا، پیترتاش، جوان بایز، جان لنون، مریم ماکبا، جان اسر، باب مارلی و... با حنجره های شان درد را فریاد و قلب موسیقی شان را در کره خاکی ما حک می کنند و قلمبدستانش چون پابلونرودا، ناظم حکمت، برتولت برشت، نزارقبانی، محمود درویش، غاده السمان، عزیزنسین، احمد شاملو، لنگستن هیوز، ژاک پره ور و دیگران با خون شان تاریخ را جاودانه ساخته و با عشق مردمی ماندگار می شوند.


و اما سخن در باره دنیای بزرگ تعهد و دنیای کوچک تسلیم طلبی از کجا آمد؟

امشب در باره سالهای 1968 مکزیک می خواندم که همزمان با برگزاری بازی های المپیک، اعتراض آزادی خواهی مردم مکزیک نیز آغاز شده بود و به شدت از سوی رژیم سرکوب می شد. شبانه امشب من نیز متاثر از تعهدی انسانهای است که حتی آنرا در ورزشگاه ها نیز فراموش نمی کنند و با مشت های گره شده در دنیای شکوهنمد تعهد جاودانه می شوند.

سال 1968 است و مسابقات المپیک جریان دارد. تومی اسمیت و جان کارلوس برنده مسابقات دوش اند و بر سکوی افتخار ایستاده اند: با دستکش های سیاه، با پا های برهنه، با مشت های افراشته و بلند ولی با سرهای افکنده که فقر سیاهان امریکا و قدرت آنان را به شکل نمادین نشان می دهد.




اما اینک، 2009 است و مدال پشت مدال گردن نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران و فلم سازان کشور مرا خم می کند و نه مشتی است استوار و نه پای است برهنه!

در حالی که پا پشت پا برهنه می شود، به همان اندازه مدال ها سنگین تر بر گردن ها می افتند و گردنها خمتر می شوند!

تا یک شبانه دیگر