۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

نوکرچه استعمار و توهین به میرویس خان هوتک



غوغای امپریالیزم جهانی برای انتخابات پوشالی و سرکاری رو به فزونی است و استعمار در تلاش است تا با پر زرق و برق ساختن پروسه انتخابات مردم ستمدیده ما را یکبار دیگر بفریبد. در کشوری که بیشتر از نودهزار چکمه پوش امریکایی و ناتویی فرمان میراند و زندان پشت زندان سر بلند می کند و هر روز جویباری از خون توده های ستمکش بر وجب وجب خاک ما شیار می بندد، مضحکه انتخابات چیزی جز تنگتر ساختن طناب اسارت بر گلوگاه مردم ما نیست و قبول و بدتر از آن شرکت در این پروسه در حقیقت پذیرش استعمار و جبین ماندن بر پای چکمه پوشان امپراتوری جهانی است.
حال که کوس انتخاباتی تندتر از چهارسال قبل از سوی امپراتوری جهانی و نهادهای مزدور آن کوبیده می شود، عده ای را شادی مرگک نوکری فراگرفته و در کنار نوکرچه های درشت استعمار(حامد، عبدالله و اشرف) نام نویسی کرده اند تا حلقه ای از غلامی "دموکراتیک" را آذین گردن سازند و به زغم خودشان مردم را رهبری کنند!!
بحث ما با نوکرچه های ریزه استعمار نیست و عجالتاً از سخن در مورد انتخابات و ماهیت پوشالی آن نیز می گذریم و یکراست توهین یکی از نوکرچه های درشت استعمار به میرویس خان هوتک را بررسی می کنیم.
چنانچه اشاره کردیم، بازار مکاره انتخابات سرکاری و پوشالی در کشور ما گرمتر شده میرود و هر کاندیدا با عکس های یک قد و نیم قد بالیودی سرگرم فریفتن مردم ما می باشد و در حالی که مردم ما از گرسنگی عاطفه های شان را به لیلام و حراج می گذارند، آنان با مصرف پول های هنگفت در و دیوار کشور ما را با چهره های کثیف شان پر ساخته؛ به آرزوها و امیدهای مردم ما ابلهانه دهن کجی می نمایند.
عبدالله، یکی از این نوکرچه های درشت استعمار است که پس از اشغال کشور ما بخت حاکمیت مافیایی شورای نظارش گل کرد و در چند سال گذشته جزوی حاکمیت استعماریی بود که جز فقر و بیکاری، اعتیاد و قتل، خیانت و جنایت چیزی نصیب مردم ما نکرده است. او که یکی از کادرهای مهم شورای نظار و صمیمی ترین دوست "اندیشه"( همان اندیشه ای فرشته حضرتی) بود، در تمام جنایت و خیانت این باند خاین سهم فعال داشت و دستش تا مرفق به خون مردم ما آلوده است. اینک او با تفاهم امپراتوری استعماری، پاچه بر زده است تا یکبار دیگر با "استاد"ش بر سرنوشت مردم و میهن ما چون اختاپوس بلمد و با خیانت به میهن، کشور ما را بیش از پیش به مرکز استعمار، مافیا، جنایت، کشتار و ارتجاع مذهبی مبدل سازد، چیزی که حامدخان پوشالی تا اکنون با صداقت تمام برای امپراتوری جهانی انجام داده است.
عبدالله در کنار چاپ عکس های خاین مردانی چون مسعود و کاظمی و عطا، از عکس میرویس خان هوتک، یکی از قهرمانان ملی کشور ما نیز در پوسترهای تبلیغاتیش استفاده کرده است که با تنفر و انزجار مردم ما روبرو شده و این اقدام را اهانت مستقیم به شخصیت مبارزاتی میرویس هوتک (فراموش نکنیم که میرویس هوتک با درنظرداشت ایدئولوژی حاکم فیودالی آنزمان دچار اشتباهاتی جدیی بود که بررسی آن کار تاریخ نویسان مردمی و متعهد ماست) به حساب آورده، آنرا یکی از حیله های تازه این نوکرچه استعمار می دانند. اما چه بهتر که نخست بر شخصیت مبارزاتی میرویس هوتک مکث نموده تا بعد به این جنایتکار حالی سازیم که میان او و میرویس هوتک فاصله ای عمیقی موجود است که با این نوع حرکات عق آور و ارتجاعی نمی توان آنرا پر کرد.
زمانی که صفوی های اشغالگر ایران کشور ما را مورد هجوم قرار داده بودند و گورگین یکی از نمایندگان ظالم و خونریز صفوی ها در کندهار حکمرانی می نمود و توده های کندهاری را از زیر تیغ اشغال و ستم می کشید، مردم این ولایت به ستوه آمده در صدد خیزش برای رهایی از این اشغال بودند. میرویس هوتک به حیث یکی از مردان استقلال طلب، رهبری جنبش ضد اشغال صفوی را بدست می گیرد و هزاران توده کندهاری به دور او جمع شده صفوف رهایی بخش او را مستحکمتر ساخته و استقلال کشور را با هم فریاد می کنند.
میرویس، گورگین و لشکر ظالم صفوی ها را شکست داد و پیام آزادی منطقه خودش را به دربار صفوی ها فرستاد و یکی از ماندگارترین حماسه استقلال طلبی را ثبت تاریخ کشور ما کرد و بیجا نیست که شاعری به یاد این قهرمان ملی سروده است:
و يس نيكو طرز حكومت كشيدروح نوين ضد شاهى در دمـيدعدل و مساوات نخست او گزیدشخص خود و توده به يك ديده ديدحـريت تازه خاور ازوست
روشن فكر نـکوتر ازوست

میرویس هوتک نماد استقلال طلبی و جنبش رهایی بخش بود. او در میان مردم با مردم به ضد اشغال رفت و زنجیرهای اسارت را شکست و تاریکی های اشغال صفوی را با نور استقلال روشن ساخت. اما نوکرچه بالیوودی ما با چاپ عکس او در کنار خودش بدترین توهین به میرویس و روح استقلال طلبانه او نموده است و مردم حق دارد این بچه گک هرزه را بخاطر این توهین درس و سبق لازم بدهد.
عبدالله خان یکی از جانیانی است که در چارچوب شورای نظار و با رهبری مستقیم احمد شاه مسعود جنایتکار، با تبلیغ فاشیزم مذهبی و ایدئولوژی ارتجاعی حیثیت و شرافت کشور ما را به حراج گذاشته؛ استقلال سیاسی ما را گاه بپای روسیه و فرانسه و هند و گاه هم به پای ایران و در حال حاضر به پای امریکا و انگلیس قربانی نموده است و در جنگ های خاینانه تنظیمی شورای نظارش با حمایت مستقیم ایران و روسیه جنایت پشت جنایت زایید و هلاکو وار به قتل مردم ما پرداخت؛ از اینرو او حق ندارد از تصویر کسی که بر ضد اشغالگران فریاد شد و استعمار را به خانه صفوی ها برگشتاند و مرد استقلال و آزادی بود نه نوکرمنشی و استعمار گرایی ، کار بگیرد.
عبدالله که یکی از مهره های درشت جاسوسی و استعماریزه کردن کشور ماست، با حمایت مستقیم امپراتوری جهانی در کنار حامد کرزی پوشالی پست های کلیدی اداره مستعمراتی را قاپید و در حالی که ملت ستمدیده ما زیر بمب های بی 52 به ابدیت می پیوستند او خرامان در دامان استعمار جورج بوشی، بر سرنوشت مردم ما قمار سیاسی میزد. اینک او با شعار "تغییر" پا به میدان گذاشته است تا ملتی را که از گیوتین استعمار می گذرد، زیر تیغ استبداد تنظیمی نیز قرار دهد."تغییری" که شورای نظار او در زمان جنگ های تنظیمی – مذهبی بمیان آورد به همگان روشن و هویداست و نیازی به بیان ندارد، از اینرو این نوکرچه اگر هزار بار هم عکس های مبارزین ملی چون میرویس هوتک را زیب و زینت پوسترهای تبلیغاتی اش بسازد از چهره خونی این جرثومه استعمار چیزی کم کرده نمی تواند .
"تغییر" این نوکرچه چیزی جز استحکام استبداد و استعمار و "امید"ش چیزی جز احیای حاکمیت فاشیزم مذهبی – تنظیمی نیست.

۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه

سیستانی، اکادمیک هرزه گر و دفاع ریاضی وار از ملالی جویا


به یاد ندارم چه زمانی و چه کتابی بود که در مورد ادوارد سعید می خواندم، ولی دقیقا به یادم است که در مورد شماری از روشنفکران بی مسلک ( هرزه گرایان سیاسی) گفته بود که هستند شماری از روشنفکرانی که تا حد جزم گرایی نااندیشیده از یک خدای سیاسی حمایت می کنند و پس از چندی که از آن سرخورده شدند برای خود خدای سیاسی جدیدی خلق می کنند و با همان جزم گرایی نااندیشیده قبلی از آن دفاع می کنند.
این سخن ماندگار ادوارد سعید، وضعیت مسخره اکادیمسین پرچمی (سیستانی) را به خوبی نشان می دهد. هرزه گر اکادمیک ما، گاه از راه "شورای انقلابی" نوکرانی چون کارمل و نجیب را خدای سیاسی اش ساخته و بپای آنان وجدانش را تبر می زند و پس از یک جنگ زرگری از این دو دلخور شده؛ جانی مردی کثیف چون مسعود را خدای فکر و ذکرش می سازد و تا می تواند برای پکول و مکولش می گوید و می نویسد و پس از یک سرخوردگی ، این بار برای شستن لکه های ننگین دامنش بپای ملالی جویا میرود و چنان مجذوب شهامت او می گردد که از انحرافات بسیار جدی ایدئولوژیکش چشم می پوشد و چون طفلک لجوج نق زده اکت و ادای دفاع از ملالی جویا می نماید و یکباره او را به خدای سیاسی اش تبدیل می کند. دفاع خشک و ریاضی وار یک پرچمی از ملالی جویا و سکوت او در مقابل این دفاع، سوالاتی را در ذهن خلق می کند که بایست خود ملالی جویا جواب بدهد.
در جهان سوم، شماری زیادی از اکادیمیسن ها به مرض مهلک پیروی متعصبانه دچار اند و استبدادگرایان تلاش می ورزند جای روشنفکران را به متخصصین و تکنیسین ها بدهد تا با اندیشه ویرانگر شان تجاوز و استبداد را رسمیت ببخشند و این شیوه ی است که در کشور ما، هم مالکان "شورای انقلابی" به آن توسل جستند و هم اکنون امپریالیست های غربی به آن توسل می جویند.
راسل جاکوبی به این باور است که در جوامع استبدادی و استعماری جای روشنفکران را تکنیسین های صنف های درس اشغال می کند، افرادی ساکت و صامت که فهم و درک شان ناممکن است؛ کسانی که از مجرای کمیسیون ها ("شورای انقلابی" ـ لمبه) استخدام می شوند و نگرانی شان راضی نگه داشتن ولینعمت ها و کارگزاران گوناگون خود است؛ کسانی که با دیپلوم های پوهنتونی و آمریتی اجتماعی روش تجاوزکارانه را پیش می گیرند. و اکنون دیده می شود که بهترین نمونه این نوع صامت ها و ساکت ها، سیستانی است و عده ای ظاهرا "شعله ای" نیز به او تاسی جسته، اندیشه ویرانگر را تبلیغ می کنند و باب امپریالیستی را بیش از پیش می گشایند.
بحث بر نوشته های سیستانی در باره مبارز مردانی چون سید حسن موسوی و داد نورانی و دفاع بت وارانه از ملالی جویاست. سوالی که ذهن کنجکاو را اشغال می کند، اینست که چرا داد نورانی و حسن موسوی مورد غضب و غیظ سیستانی، یاسر و چند تا "چپ" دیگر قرار گرفته و در پشت سنگر ملالی جویا این همه هیاهو راه انداخته و به زغم خود شان انقلاب را به پایان رسانده اند!!
واضح است. پس از آنکه داد نورانی از مدیر مسوولی نشریه روزگاران استعفا داد و سیاست های سازشکارانه آن را خبط سیاسی خواند و با خط فکری جدید نشریه مبارز "پیشرو" را روی دست گرفت و ضمن انتشار آن سیاست های سرابی، ویرانگر، ارتجاعی و سازشکارانه حاکم را به نقد کشید، یکباره رگ های گردن شماری پندید و هیاهوی بی معنی راه انداخته و زبان به بدگویی گشودند. مدال گیری از اتحادیه اروپا و کنگره امریکای اشغالگر، تحصن های یونامایی، شرکت در پارلمان اشغالی، شرکت در رژیم پوشالی، ابهام گرایی و مبارزه برای بورژواترین دمکراسی از مواردی بود که زیر شمشیر برنده نشریه "پیشرو" رفت و قلمبدستان مبارز پیشرو این اندیشه های ویرانگر پر زرق و برق را افشا کردند، نمی دانم مخالفت "پیشرو" چرا عده ای را به غیظ آورده است، در حال که این عده مدعی مبارزه ضد امپریالیزم نیز هستند؟؟
یکی از وظایف جدی روشنفکران در کشورهای مستعمراتی اینست که در کنار مردم قرار بگیرند و روشنگرانه مردم را در مبارزه بر ضد استبداد و استعمار رهبری کنند، نه اینکه با اندیشه های ویرانگر مردم را به سراب استبداد و استعمار ببرند و آنان را بر بازوان ستبر رهایی شان بی باور ساخته؛ کنگره های امپریالیستی، پارلمان های اشغالی و نهاد های استبدادی را مرجع نجات آنها دانسته و به این صورت به "پلورالیزم" سیاسی استعمار تن بدهند و باور مردم را بپای استعمار سر ببرند.
بدون شک یکی از افرادی که ناگزیر زیر این انتقاد می رفت، ملالی جویا بود. زیرا او بر بازوان ستبر توده ها باور ندارد و استدلال می کند که:"امریکا (اشغالگر کشور ما – لمبه) باید حمایتش را از جنگ سالاران و جنگ افروزها متوقف سازد (در آخرین دیداری که بوش از افغانستان داشت، با دست شوراندن سیاف ها و ربانی ها نشان داد که امریکا به این تیوری ها ! پشیزی ارزش قایل نیست) و کمک کند که انسانهایی مثل سیاف، ربانی، قانونی، فهیم، خلیلی، محقق، اسماعیل و دیگران به عوض نصب شدن در مقامات کلیدی، بمثابه جنایتکاران جنگی (به نظر ملالی جویا امریکا جنایتکار نه بلکه مرجع دادخواهی توده هاست) به محاکمه کشانیده شوند..."*
این طلب حمایت در حالی صورت می گیرد که ملالی جویا و همفکران گاه گاه از اشغال نیز صحبت بعمل میاورند، کدام عقل سلیم (البته منظور سیستانی و یاسر نیست) می تواند بپذیرد که در عین زمان هم مخالف اشغال بود و هم طالب حمایت از آن؟
این اصلی ترین نکته ی اختلاف است. در یک سو مبارزانی چون موسوی و نورانی و پورتال مردم گرا و ضد اشغال، افغانستان آزاد – آزاد افغانستان ایستاده است و با رسالت مبارزاتی به افشاگری و روشنگری میروند و در سوی دیگر پرچمی خاینی چون سیستانی و کرنشگران او با پورتال مرتجع جرمن جرمن کمین گرفته اند و در تلاش نهادینه نمودن استبداد و استعمار در کشور ما هستند.
حال خوانندگان قضاوت کنند: یکسو مبارزانی چون خلیل الله معروفی، داکتر میر عبدالرحیم عزیز، ملالی نظام، نسرین معروفی، موسوی، حمید انوری با پورتال افغانستان آزاد و داد نورانی با نشریه "پیشرو" ایستاده اند و به جنگ استعمار و استبداد میروند و اصول را قربانی دفاع ریاضی وار نمی سازند و اندیشه های ویرانگر را آماج قرار می دهند و در سوی دیگر سیستانی پرچمی، یاسر، عاصم سیف و... ایستاده اند و اندیشه های ویرانگر را تبلیغ می کنند و کاکا بوش را ناجی توده های ستمدیده افغانستان قلمداد کرده، از گرفتن هیچ مدالی دریغ نمی ورزند، حق با کیست؟
سیستانی جان، با تراشیدن خدای جدید سیاسی نمی توانی لکه های ننگین دامن خونین پرچمی گری ات را از دیده های انقلابیون پنهان کنی ولی بدون شک چنان که موسوی مبارز گفته است می توانی چپ های جامعه مدنی و سازشکار را بر محور "شورای انقلابی" ات جمع کنی و با قهرمان پروری های کور، استبداد را در کشور ما نهادینه بسازی؛ چیزی که راسل جاکوبی به خوبی به آن اشاره کرده است.

سیستانی، تو کجا و موسوی مبارز و داد نورانی انقلابی کجا!






* در همین حال خواهر مبارز نسرین معروفی نیز مدتی قبل مصاحبه ای با ملالی جویا در سایت افغان جرمن آنلاین انجام داده بود که ضمن برجسته ساختن اشغال کشور ما توسط نیروهای امریکایی و ناتو در چندین پرسش، ملالی جویا در پاسخ به ابهام گرایی رو می آورد که کلیت پاسخ ها ، آری گفتن به اشغال است. و این جدی ترین بحث با ملالی جویا و دیگران است.

۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه

سوات د بنسټپالۍ په اور كې بلهاري كيږي



د امريكا او انګليس د پلان له مخې د "ترهګرۍ ضد جګړې" د اور لمبې د افغانستان له پولو څخه لومړى شمالي او جنوبي وزيرستان، بيا باجوړ، خير ايجنسي، مهمندايجنسي او اوس سوات ته رسيدلي دي. د سوات ستراتيژيكه دره چې د اسلام آباد په ۸۰ ميلي كې موقعيت لري دا مهال د هغو طالبو بنسټپالو په لاس كې ده چې د القاعده سره ډيرې نژدې اړيكې لري.
د ترهګرۍ ضد جګړه چې د ترهګرو د نابودولو په پلمه پيل شوى، پر هغو ناوړو موخو ودريدلې ده چې يوازې بنسټپالان يې پلي كولاې شي او له همدې امله په دې سيمه كې بنسټپالي ورځ تر بلې په پراخيدو ده او انګلستان او امريكا چې په سيمه كې دوه غښتلي امپرياليستي ځواكونه دي له دې جګړې څخه د خپلې امپرياليستي ستراتيژۍ لپاره كار اخلي. انګلستان په لټه كې دى چې باجوړ، سوات، جنوبي او شمالي وزيرستان، خيبر او مهمند ايجنسيانې او نورې قبايلې سيمې ټولې طالبانيزه كړه او خپل مذهبي مرييان د امپرياليستي تګلارې د پلي كولو لپاره وكاروي. امريكا هم په سيمه كې خپلې ځانګړې ګټې لري چې كله د بنسټپالۍ په پياوړي كولو او كله هم د سيكولارانو په برياليتوب سره، نه غواړي دا ډګر يوازې انګلستان ته پريږدي.
كه څه هم انګلستان او امريكا په نړيواله كچه يو واحد ښكيلاكي سياست مخې ته وړي او دواړه هڅه كوي چې خپلې امپراتوريانې پراخه كړي، خو د ګټو خونديتوب هغه چاره ده چې دا ښكيلاكي سياست په ځينو حالاتو كې په متضاد امپرياليستي سياست اړوي او دا متضاد سياست په سيمه كې د شته ارتجاعي ځواكونو څخه د ملاتړ په بڼه كې راڅرګنديږي. په قبايلي سيمو كې كه له يوې خوا امريكايي پوځونه د بي پيلوټو الوتكو په مټ بمباري كوي، له بلې خوا انګلستان د خپلو پخوانيو ګټو په پام كې نيولو سره غواړي دا سيمې د بنسټپالانو د پياوړتيا له لارې په خپلو منګلو كې ولري او د ديموكلس د توري په شان يې وكاروي.
دواړه امپرياليستي سياستونه د ترهګرۍ او بنسټپالۍ د پراخيدو لامل شوي دي. په افغانستان كې د انګلستان او امريكا همدا ناوړه سياست سبب شوى چې دولتي بنسټپالي (جنګسالاران) او نادولتي بنسټپالي (طالبان) غښتلي شي؛ په پاكستان كې نه يوازې صوبه سرحد او صوبه بلوچستان بلكې پنجاب او آن سند د بنسټپالۍ خواته ودرومي او د دې هيواد څه باندې يو پر پنځم مساحت عملا د بنسټپالۍ په اور كې وسوځي، د ايراني آخوندي حضور پياوړى شي، په عراق كې كوچنې او لوې بنسټپاله ډلې زور ومومي، په فلسطين كې بنسټپالان د فلسطينيانو آزادي بخښونكي هيلې په خاورې بدلې كړي، په لبنان كې حزب الله پياوړې شي او سويلي آسيا په ټوليزه توګه د شخړو او كشالو سره مخامخ شي.
د همدغه امپرياليستي سياست له مخې، د سوات دره چې څو كاله مخكې يوه آرام او د كورنيو او نړيوالو سيلانيانو لپاره يوه ډاډمنه سيمه ګڼل كيده، اوس د اور په لمبو كې سوځي. د سوات طالبانو چې مشري يې مولانا فضل الله كوي په ۲۰۰۷ كال كې د شريعت د تطبيق په نامه په دې دره كې د پاكستان له حكومت سره جګړه پيل كړه چې د ۱۲۰۰ كسانو د وژل كيدو، د څه باندې ۳۵۰ زره كسانو د كډوالۍ او د انجونو د ۲۰۰ ښوونځيو د تړلو لامل شوه.
په داسې حال كې چې مولانا صوفي محمد (د مولانا فضل الله خسر) د انجونو څه باندې ۲۰۰ ښوونځي تړلي دي او دموكراسي د لويديځ يوه شيطاني پديده ګڼي؛ د پاكستان سكيولر ګوند، ملي عوامي ګوند، د يو تړون له مخې د صوفي محمد غوښتنو ته په ګونډو شو او په دې توګه يې د سوات خلك او ولس هغه شيطان ته وسپارل چې كلونه مخكې يې باجوړ د "تورپټكو" په اور كې سوځولې و. د ملي عوامي ګوند "سره اغوستنكو" رهبرانو سوات هغه مرتجع "تورپټكو" ته وسپارو چې دا دره يې دم ګړۍ په منځني پيړۍ كې ودرولى ده او دا كار ښكاره كوي چې سركاري ګوندونه نه د ولس د خدمت تابيه لري او نه هم ورته د ولس برخليك كوم ارزښت لري. دا ډول ګوندونه چې د سيكولريزم او پرمختګ پيښې كوي، يوازې د خپل خانخاني او د ښكيلاكګرو بادارانو د ګټو د خونديتوب په لټه كې دي او هره ګړۍ حاضر دي چې د خلكو پر ژوند قمار ووهي، او ملي عوامي ګوند د دې قماروهونكو يوه ښكاره څيره ده.
كه څه هم په دې وروستيو كې د پاكستان ولسمشر يوځل بيا اعلان وكړ چې د تندلارو بنسټپالو سره به جوړجاړى ونكړي او په ځانګړي توګه په سوات كې به اجازه ورنكړي چې د انجوني ښوونځي وتړل شي، خو د پاكستان په استخباراتي ادارو كې د بنسټپالو رغنده شتون او له دې ادارو څخه د امريكا او انګليس ښكاره ملاتړ او صوفي محمد ته د زرداري حكومت تسليمدل په ښكاره توګه ښيي چې دا يوازې لاپې او شاپې دي او څه چې دم ګړۍ په پاكستان كې پلي كيږي د پاكستان د بادرانو(انګلستان او امريكا) له سياست سره سم پلي كيږي او دا سياست به د القاعدې په ګټه دوام ولري.

ذوقزدگی و پوپولیزم حاکم در سیاست



انسان به مثابه موجود اجتماعی – سیاسی منطقا نمی تواند بر خط "بی تفاوتی سیاسی" حرکت کند، چون این خط خود نوع ابزار ایدئولوژیکی است در دست عده ای که می خواهند وضع را آنگونه که هست، حفظ نمایند و از آن بسود خود و ایدئولوژی طبقاتی شان بهره برداری نمایند.

از اینرو ما نیز نمی توانیم بر خط "بی تفاوتی سیاسی" حرکت کنیم و ناگزیر باید در جبهه ای قرار بگیریم. ولی گاه دوری و اجتناب از خط "بی تفاوتی سیاسی" سبب می شود تا زیر شعار های پوپولیستی بخزیم و ذوقزده، یا به خاطر وابستگی های"تشکیلاتی" و یا هم به خاطر ناچاری کودکانه و خودفریبی سیاسی، به طرح و سیاستی تن بدهیم که ناگزیر تا آخر عمر بار وجدانی آنرا به دوش بکشیم.

شعار پوپولیستی و حیله گرانه گزینش میان "بد، بدتر و بدترین"؛ مدتهاست به عادت شماری از ما تبدیل شده است و این عادت آنقدر دردناک در زندگی سیاسی ما جا باز کرده است که ما را به مجسمه های سیاسی بازار سیاه پوپولیزم ویرانگر تبدیل کرده و جز اینکه به استعمار و ارتجاع خدمتی کرده باشیم، چیزی دیگری نکرده ایم.

بحث بر ذوقزدگی و پوپولیزم حاکم در سیاست است و من خود یکی از قربانیان این دو بیماری خبیث بوده ام. شیفتگی و ذوقزدگی برای دموکراسی بنجلی غرب از یکسو و سیاست حاکم پوپولیستی از سوی دیگر، راه های هرزه ای بود که چهار سال و اندی قبل طی کردم و بارها زجر وجدانی آنرا کشیده و می کشم.

چهار سال و اندی قبل، با خیالبافی بد، بدتر و بدترین، رفتیم بپای صندوق های رای تا رییس جمهوری برای رژیم پوشالی "انتخاب" کنیم و شرکت مان را هم این پا آن پا کرده، بر بنیاد اصول کلاسیکران "تیوریزه" کردیم و نقل قولی نبود که از آستین نکشیدیم تا ملامت روزگار نباشیم، بدون اینکه بدانیم که در چه نوع جامعه ای حضور داریم و آیا حق داریم زنجیر های اسارت را خود بر گلوگاه ما و خلق ما سفتر و محکمتر ببندیم.

همه ی ما روشنفکران حیله گری بودیم که در مورد عین روند در جامعه ای دیگری (عراق) فضل فروشی های کاسبکارانه می کردیم در حالیکه در کشور خود همین روند را در پله ترازو خود ساخته "بد و بدتر و بدترین" وزن کرده، خود را تبرئه و انگشت ها را سیاه و اکثریت ما بپای صندوق های کرزی شخصیت های مبارزاتی مان را سر بریدیم و رای پشت رای ریختیم و تبریک و تهنیت گفتیم و بعد هم کشف بزرگ ما را بنام شکست بنیادگرایان و پیروزی کرزی لگدی بر جنگسالاران اعلام داشتیم!!

اینکه، آنانیکه بر این راه هرزه رفتند به چه نتیجه ای رسیده اند به خود آنان ارتباط می گیرد ولی جا دارد من منحیث کسی که نباید بر این راه هرزه می رفتم ولی رفتم و دچار ذوقزدگی کودکانه شدم و در منجلاب پوپولیزم، ناخودآگاه به ارتجاع و استبداد و استعمار خدمت کردم، از خود در برابر خلق انتقاد کنم چون به اندازه یک رای، بارملامتی خدمت به استعمار را بدوش می کشم که بایست آنرا در پروسه مبارزاتی جبران نمایم.

البته این انتقاد از خود ناشی از آگاهی سیاسی و وضعیتی است که در چند سال گذشته توده های فقیر ما را بطور مداوم قربانی خود نموده است (من به این وضعیت اشاره ای نمی کنم، چون گفته اند چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است). اگر از یک سو به گفته دوست بزرگوار و مبارز آقای سید حسین موسوی نفس شرکت در انتخابات در یک جامعه مستعمراتی خدمت به استعمار و ارتجاع است از سوی دیگر روشنفکر، اگر بتوانیم خود را روشنفکر بگوییم، نباید آرمان های مردم را به خاطر ذوقزدگی و چک چک زدن برای ارتجاع و استعمار حرام نماید. وظیفه روشنفکر است که به حیث سکاندار جامعه، نقش روشنگرانه اش را ایفا نماید و به جای نوشتن نامه های آبکی به اوباما و کمپاین تبلیغاتی و هیاهو راه انداختن به این کاندیدا و آن کاندیدا و شکایتنامه های گندیده، نقش سازنده و تاریخی اش را در هدایت مردم به سوی حقیقت بازی نماید.

ساده و آسان است که خود را به کوری و کری زد، ذوقزده شد، به دامن این و آن گل ریخت و هیاهو راه انداخت ولی این کار با درنظرداشت واقعیت پوشالی انتخابات قبلی و کنونی و حقیقت مستعمراتی کشور ما فقط از آن خدمه استبداد ساخته است که به غلط کلمه روشنفکر را یدک می کشند و ما که همه به غلط خود را کمتر از ادوارد سعید، صادق جلال العظم، محمود درویش، فیض احمد فیض، تسلیمه نسرین، جوان بایز، عزیز نسین، طاهر بن جلون، شارون اولدوز و ... نمیدانیم، شایسته نیست در گنداب پلورالیزم واندومی و جیمز باندی غرق شویم و سگریت جلادان را روشن کنیم. از اینرو من به نوبه خود یکبار دیگر به خاطر رای دادن به خرمهره های کثیف استعمار (حامد، ضیا و کریم) در انتخابات قبلی و شرکت در انتخابات پوشالی از خود انتقاد می کنم و از مردم و توده های زحمتکشم به خاطر این خبط سیاسی پوزش می خواهم.

تا بعد.

اسطوره های توده ای: مبارزه و پویایی


قلم در دست خادم شورای نظار است

نوشته "تاریخ نگاری یا جعل اسطوره های تاریخی" فرشته، همان فرشته مظلوم، را در کابل پریس خواندم. وقتیکه تعصب شرمندوک به سراغ فرشته جان می آید، فکر و اندیشه اش خجالتی می شود و چون خادم بنیادگرایی، کشتن نماد و سمبول آزادی و استقلال خواهی، خواه اسطوره و خواه حقیقت، را بجای ربانی، سیاف، فهیم، ملاراکتی، پیرم قل، خواصی، قانونی و ده ها جلاد دیگر بی مقدارانه مدیریت می کند.

نفی ملالی میوند، چه اسطوره و چه حقیقت، از سوی طالب زنی چیزی نیست جز نمایش خنده دار که اولتر از همه از گندچشمه تعصب آب می خورد و از سوی دیگر خرامیدن در طویله ارتجاع را نشان می دهد. این طالب زن، که در موارد بدتر از برادر ایدئولوژیکش ملاعمر و همسنگرش مرحومی"اندیشه" (همان مسعود عبدالله عزام) به کرامت و رسالت زن توهین می نماید، باید و باید در صدد کشتن سمبول ها و نمادهای مبارزاتی و استقلال خواهی مردم باشد، تا روح قهرمان پاگلینش آرام بگیرد و دل سیاف را بدست آرد.

من با این مساله که ملالی میوند یک حقیقت تاریخی است یا نه، کاری ندارم. بحث من بر ماهیت و نفس نوشته است که رندانه فکر استبدادی و ارتجاعی و ضد زن را القا می کند. در این روزگاری که امپریالیزم بر سرزمین ما شکم انداخته است، پرخاش در مقابل اسطوره تاریخی ملالی، هیچ چیز جز مزدور منشی و استعمارزدگی را نمی تواند نشان دهد. در این روزگاری که مردم پغمان عکس های یتیم سیاف را به آتش می کشند، فرشته جان چرا بر ضد سیاف نمی شورد، زیرا می داند که حمله بر سیاف حمله بر "مکتب" (احمدشاه مسعود) است و بنیاد "مکتب" ش را نابود می کند، از اینرو چون خادم شورای نظار و بویژه ربانی، تیغ حملاتش را بر گردن اسطوره های تاریخی حواله می کند تا همزبانی و همدلی اش را با سیاف و ربانی ابراز داشته باشد.

فرض محال بپذیریم که ملالی یک حقیقت تاریخی نه بلکه یک افسانه است، چنانچه از نوشته فرشته نیز چنین بر می آید که ملالی یک اسطوره ی جعل شده است. خوب، پس خانم فرشته لطف کند و بگوید که کجای این اسطوره جعل شده است؟ آیا یک اسطوره مترقی بوده و تاریخ نویسانی از نوع حبیبی و فرزانه مردی چون غبار آنرا به شکل ارتجاعی جعل نموده؟(چنانچه فردوسی در اشعارش اسطوره های مترقی را جعل نموده است) یا یک افسانه ارتجاعی بوده و تاریخ نویسانی آنرا در چارچوب اندیشه های روشنگرانه شان، جهت مترقی داده است و جعل کرده اند؟ فکر می کنم لازم می آید تا بانوی شورای نظار، اول فرق میان اسطوره و تاریخ را بداند تا بعد به حکم قطعی برسد. شاملو در باره اسطوره و تاریخ می گوید:

"اسطوره یا میت یک جور افسانه است که می تواند صرفا زاده ی تخیلات انسان های گذشته باشد بر بستر آرزوها و خواست های شان، و می تواند در عالم واقعیت پشتوانه ئی از حقایق تاریخی داشته باشد، یعنی افسانه ای باشد بی منطق و کودکانه که تار و پودش از حادثه ای تاریخی سرچشمه گرفته و آنگاه در فضای ذهنی ملتی شاخ و برگ گسترده صورتی دیگر یافته..."

حال باید بار دوم از فرشته جان پرسید، این اسطوره، تکرار می کنم اسطوره، بر بستر کدام آرزوها و خواست ها و تخیلات انسانی شکل گرفته است؟ آرزوها و خواست های ارتجاعی یا مترقی؟ خرافاتی یا جهشی؟ حماسه و شجاعت و بیداری و روشنگری یا ترس و بزدلی و کنیزی؟ شوری نظاری و سیافی یا مردمی و توده ای؟

اسطوره های زیادی در تاریخ داشته ایم که شاعران آنرا جعل کرده اند و روح روشنگرانه، مردمی و ضد استبدادی آنرا به استبداد و ضد مردم تبدیل کرده و بالاخره یک چیزی ارتجاعی به خورد مردم داده اند. فردوسی یکی از این استادان جعلکار اسطوره هاست و تا جای خرافاتی می شود که اسطوره ضحاک را که یک اسطوره مردمی و نمایانگر منافع طبقاتی توده های زحمتکش بود به ضدش تبدیل می کند و دو تا مار را بر شانه های ضحاک سوار می کند که باید بخاطر آرامی شان مغز سر جوانان زنده را بر آنها بخوراند و به این گونه انقلاب طبقاتی ضحاک را با تردستی پنهان می کند، عجب وقاحتی! و در مقابل فریدون ستمگر را نمادی از عدالت و برابری به خورد مردم می دهد و بر بنیاد افکار قبیله ای و فیودالی اش فریدون باید بخاطر فر شاهنشهی اش به سلطنت برسد و این تنها ضحاک مبارز است که در میان همه تاجداران شاهنامه فردوسی، نمی گوید:

منم شاه با فره ی ایزدی/ همم شهریاری، همم موبدی

به گفته شاملو چه کنیم قلم در دست دشمن مردم (فردوسی) است و ضحاک عنصر مردمی را ستمگر و کاوه را که ستمگر است عنصر مردمی قلمداد می کند.

و اکنون قلم در دست خادم شورای نظار است. رگ های گردنش را باد داده است و گلو می دراند که چرا زنی اسطوره شده است و در تاریخ نرینه اش نقش مبارزاتی را بدوش کشیده است و چنان در روح و روان مردم جا گرفته و در ذهن توده ها شاخ و برگ دوانده است که زدودنش کاری هر قلمچه ای نیست و به تاریخ تبدیل شده است. ادوارد سعید فلسطینی زیبا گفته است: تاریخ را نمی توان مانند نوشته های روی تخته سیاه پاک کرد و آینده خود را بر روی آن نوشت و دیگران را مجبور به پیروی از آن کرد و حال فرشته حضرتی تلاش بیجا به خرج می دهد، اسطوره ای که به تاریخ تبدیل شده است و نمادی از حضور مبارزاتی زن در تاریخ ماست، را پاک کند. او حق دارد آنرا از تخته سیاه ذهنش پاک کند، چون منافع خانوادگی و شوری نظاری اش ایجاب می نماید. وقتیکه منافع خانوادگی و سمتی و زبانی و همرنگی به سراغ قلمچه های ما می آید، کور و کر می شوند و بدون تامل در اندیشه های شان، چپ و راست را با شمشیر دو تیغه می زنند و گاه حتی سر دوستان خود نیز می برند، چنان که فرشته در این نوشته سر قهرمان ملی اش را بریده است که در پایان به آن اشاره خواهد شد. وقتی جعفر رضایی کور و کر و در گنداب تعصب ملیتی تا سر غرق می شود، بر تمام پشتون ها می تازد ولی چنگیز خان وحشی را که ریشه های تمدن را در جهان نابود کرد، قهرمانش می سازد و بر تمام زشتی های مزاری لبش را بخیه می زند و خاک پای جانیانی چون خلیلی و محقق را سرمه چشمش می سازد. وقتیکه لطیف پدرام در قوغ انتقام گیری از توده های پشتون می سوزد، بر تمام ترقی و پیشرفت تف می ریزد و بچه سقاو را قهرمانش می سازد که این امر رگه هایی از نوکر منشی را به درگاه انگلیس با خود حمل می کند.

فرشته، که در دری را به پای گند و مند چون مسعود و مزاری می ریزد، چرا باید از اسطوره ای که برای مردم و بویژه زنان کشور ما درس مبارزاتی، استقلال خواهی، پویندگی و مقاومت و استواری می دهد، نه نالد و غوغا براه نیاندازد. او هنوز یک مرتجع بنیادگرا است که در کنام شورای نظار و سیاف می چرد و منطقا نمی تواند با استقلال، آزادیخواهی و مبارزه ضد استعمار کنار بیاید، چون رهبرانش همین اکنون ستون های استعمار را در کشور ما حمل می کنند. و اگر چنین نیست، چرا باید او برای نفی این اسطوره مترقی، خواه هر کسی نوشته و یا خلق کرده، یخن پاره می کند و بر نقش مترقی آن خط بطلان می کشد؟

او چون فردوسی رند، حق دارد. زیرا فردوسی نیز در دربار شاهان چنان گرد و خاک چاپلوسی راه انداخت که به مشاطه گر نظام فیودالی و ضد مردم تبدیل شد و تا که توانست قلمش را در خدمت جابران و مستبدین به کار انداخت و قلمچه شورای نظار نیز چنان در باتلاق تعصب و بنیادگرایی فرو می رود که تحمل هیچ نماد مبارزاتی را نداشته و بر همه روشنایی، چه اسطوره و چه تاریخ، تاریکی های بنیادگرایانه و شورای نظاریی اش را می ریزد، نکند که اسطوره او بچه سقو، سلطان محمود غزنوی و احمد شاه مسعود باشند؟؟

فرشته می نویسد، تاریخ دوصدو پنجاه سال افغانستان (البته تا زمان نوشته خودش) با فقر، استبداد، قتل و غارت گره خورده است... موردی در آن به چشم نمی خورد که افتخار بر انگیز باشد، راستش مسعود و مزاری مگر افتخار برانگیز نیستند؟؟

وقتیکه می نویسد، تاریخ دوصد و پنجاه سال افغانستان، موردی افتخار بر انگیز نداشته است، دروغ می گوید. برای من موارد افتخار برانگیز تاریخ افغانستان اینها است: امان الله خان، عبدالرحمن لودین، ملاکاتب هزاره، عبدالخالق قهرمان، عبدالولی دروازی، ملالی، میرمسجدی خان، میرغلام محمد غبار، محمودی، سرور واصف، عثمان خان پروانی، جوهر خان غوربندی، غلام نبی خان چرخی، مولوی واسع، بسمل، صفا، جلوه، شیون و ده ها مبارز دیگر جنبش مشروطه و میلیونهای انسانی که در راه استقلال کشور جان باخته اند.

و موارد افتخار برانگیز فرشته جان؛ مسعود، مزاری، سلطان محمود غزنوی، بچه سقاو، ربانی، سیاف، دوستم، پدرام، ببرک کارمل، عطا، داوود، پیرم قل، دستیگر پنجشیری و ده ها جانی دیگر است.

تا بعد.

نياكان قيام، نياكان ما نيستند

مسعود قيام را مي شناسم. اين نوشته يا از خودش نيست و يا موادی كه برای برنامه گزارش شش و نيم تهيه می كرد از ميان صحبت و سخن درجن ها کارشناس، به گفته ی مردم ما کش میرفت. چون این نوشته، چه از لحاط شکل و چه از لحاظ مضمون سطح پایین و کم سوادی مسعود جان را به نمایش می گذارد. با خواندن این سیاه نامه بی ریخت نفهمیدم که نواسه یا کواسه یا نبیره یا ندیده ی عبدالرحمن خان جلاد و شاه شجاع مزدور (چون خود مسعود جان آنانرا نیاکانش می داند) چه را می خواهد خط کند و بالاخره از این صحبت های غیرعلمی به کجا می خواهد برسد؟

من بشکل گذرا به نکاتی از این لاطائلات پریده از دماغ فیل می پردازم و مشت بسته قیام را باز خواهم کرد، چون او در این سطور و مطور رندانه تلاش ورزیده است:1. نیاکانش را تاریخ سازان کشور ما علم کند،2. مرزهای طبقاتی در جامعه ما را خلط کند و محمدزایی های ستمگر را با محمدزایی های ستمدیده در یک تنور بسوزاند، 3. نقش پشتون های استقلال طلب و مبارز را بی رنگ جلوه نماید، 4. جلادان چون محقق، مزاری، فهیم، مسعود، اسماعیل، قانونی، گلبدین، سیاف (این دو چرا؟؟) و... را نه دستپروردگان ارتجاع منطقه و جهانی، بلکه معلولی از جنایات 261 ساله زمامداران پشتون جا بزند ، 5. از همه زننده تر تلاش میورزد نقش مردم و زحمتکشان کشور ما را، خواه از هر ملیتی که باشد، استبدادی و ارتجاعی قلمداد نماید. در یک کلام او با ارزیابی مجرد پدیده های جامعه بشری بی گدر به آب زده است و خواسته ناخواسته به استعمار و استثمار کنونی چون مطبوعاتی بی مزد (شاید هم مزد دار) آستین خدمت بر زده است.

نیاکان قیام، جنایتکار و حرامزاده اند: هیچ آدمی با وجدان و نیمه باسواد سیاسی ایی در افغانستان، چه پشتون و چه غیر پشتون، پیدا نخواهد شد که امیر عبدالرحمن خان کثیف و جلاد، شاه شجاع مزدور، بچه سقاو و دیگر استعمارچه های تاریخ افغانستان را نیاکان خود بداند و بار مسوولیت جنایت های آنها را بر دوش بکشد. این تنها نازدانه طلوع ماست که حرامزادگان تاریخ ما را نیاکانش می داند (این حقش است، چون تا دیروز خود نیز چون نیاکانش برای استعمار و استثمار میزبان مطبوعاتی شده بود و از طریق مرشدش سعد خان به بوت پاکی خلیلزاد مشغول بود و ویزای نبود که بر پاسپورتش نخورد) و از همه چتل تر اینکه آنها را نیاکان تمام پشتون ها می داند (و این حقش نیست، چون پشتون ها مانند دیگر ملیت های افغانستان در مقابل انگلیس ها، اربابان نیاکان مسعود جان (امیرعبدالرحمن خان و شاه شجاع) رزمیدند و امپراتوری ای را که غروب نداشت، در میان سیل از خون بزانو در آوردند. (آیا شما نیز مثل چند تا جوانک سوسیال سرگردان سپنتا، استقلال را یک واژه کلاسیک نمی دانید؟)

نیاکان مردم ما آنانی بودند که در سنگرهای استقلال، سه بار انگلیس را ذلیل ساختند، به سکندر درس دادند، در جنگ استقلال علیه چنگیز خان حماسه آفریدند، در مقابل یورش قاجاری ایستادند، روسها را شکست دادند و .... . و اگر امروز مردم ما از نیاکان شان می گویند، دقیقاً منظور آن میلیون ها نیاکان گمنام ما هستند که به نواسه های شان درس استقلال طلبی دادند نه استعمار نوازی. چه فاصله عمیقی بین نیاکان ما و نیاکان مسعود جان وجود دارد!

تاریخ را نیاکان ما ساخته است نه نیاکان مسعود: بدون شک مسعود میداند (راستی میدانی یا نه؟) که تاریخ را توده های مردم می سازد نه شخصیت ها. شخصیت ها می توانند روند تاریخ را تسریع یا کند کنند، چیزی که نیاکان مسعود همیشه در تلاش کند نمودن آن بوده اند. چنان که خود می نویسد هر گاه متجاوزی حمله کرده است، مردم (خواه از هر قومی بوده باشد) در مقابل این تجاوز ایستاده اند و بار آنرا به دوش کشیده اند. این مردم بوده است که تاریخ استقلال خواهی و مبارزاتی کشور ما را رقم زده است. در شمال، در جنوب، در شرق و در غرب مردم ما به دفاع از سرزمین شان پرداخته اند و می توان ده ها نمونه از مبارزه هزاره در کنار پشتون، پشتون در کنار تاجیک، تاجیک در کنار پشه ای و پشه ای در کنار نورستانی را به مسعود جان نشان داد تا بداند که فقط نیاکان خودش ریگی در کفش داشتند نه نیاکان هزاره، پشتون، تاجیک، نورستانی و پشه ای ما. اگر بخواهیم روند تاریخی جامعه را جدا از نقش مهم و اصلی توده ها بررسی کنیم از بررسی دیالکتیکی به بررسی متافیزیکی می افتیم، چیزی که نیاکان مسعود همواره تلاش کرده اند با استخدام تاریخ نگاران درباری در این منجلاب تا فرق غوطه بزنند و حال مسعود، وارث اصلی نیاکانش نیز در بررسی اش به چنین خط فکری پناه می برد.
پشتون های زمامدار، ستمگر و توده ها پشتون، ستمدیده: مسعود میداند (راستی میدانی؟) که در یک جامعه طبقاتی، هیچ چیز فراتر از منافع طبقاتی قرار نمی گیرد. طبقات حاکمه به خاطر تامین این منافع حاضر اند به هر ترفند و خدعه ای دست بزنند. جامعه ما در روند تاریخ عمدتا یک جامعه فیودالی بوده و طبقه حاکمه فیودال برای تامین منافعش از هر وسیله ای سود می برده است. ملیت، زبان و مذهب از وسایلی مهمی بوده اند که فیودال ها و زمامداران از آن سود برده اند و از احساسات مردم استفاده سو کرده اند. امیر عبدالرحمن خان، شاه شجاع و دیگر زمامداران نه برای منافع ملیتی که به آن تعلق داشته اند، خون ریختانده اند و کشته اند، بلکه برای منافع طبقاتی شان دست به جنایت زده اند و در این میان بدترین جنایات را در حق مردم پشتون روا داشته اند. این زمامداران (نیاکان مسعود) تلاش می ورزنده اند که پشتون ها را در جهالت، عقب افتادگی و زندگی بدوی نگه دارند تا بر دوش آنان ستون های استبداد شان را آباد نمایند، ولی در این میان پشتون ها در مقاطع گونه گون تاریخ، رهبران واقعی شان را یافته و بر ستون های استبداد یورش برده، نوید زندگی مدرن و انسانی را داده اند. ولی با تاسف که باز هم زمامداران طبقه فیودال، البته از ملیت دیگری برخاسته و زندگی مدرن را به پای استعمار سر بریده است. پس ناشیانه و کودکانه خواهد بود که نیاکان خودتان را سمبول ملت ستمدیده پشتون می دانید. برادر ملامجاهد، ملا حامد، ملا شاه شجاع، ملا نجیب الله، ملا عبدالرحمن، برادران شما است و با شما پیوند خونی دارد نه با مردم ما. برادران و نیاکان تو بوده اند که با استفاده از پسوند "زی" قرنها بر ملت پشتون استبداد رانده اند. ملیون های زی فقیر، دربدر، خانه بسر در کشور ما وجود دارند که زندگی برزخی می گذرانند ولی چند طفیلی "زی" که خون شاهی دارند (راستش به گفته زنده یاد شاملو من تا کنون فورمول کیمیاوی خون شاهی را نفهمیده ام) عصاره تن آنان را با جنایتکاران غیر پشتون دیگر مکیده اند و می مکند. جنایت، اپیدمی یا طبقاتی؟ جنایت، جنایت است. نه قوم می شناسد و نه زبان و نه ملیت. از اینرو این استدلال شما که وحشت زمامداران پشتون در قرن ها سبب وحشی سازی اقوام دیگر شده است، به دو دلیل خنده دار و مضحک به نظر می رسد: اولا، مگر احمق بود و قبول کرد که اقوام افغانستان، دیگر وحشی شده اند و چیزی بنام مدنیت و استقلال خواهی نمی شناسند و فقط نازدانه طلوع نخبه زمان است و دیگران باید در آخور جنایت بچرند و به ارشادات بیمار نخبه شان گوش بدهد، ثانیاً حبیب الله کلکانی غیر پشتون در زمامداری اش که با حمایت مستقیم انگلیس و فیودالان پشتون و غیر پشتون همراه بود تا توانست جنایت کرد و اولین دولت مدرن افغانستان را به پای استبداد فیودالی اش سر زد و نشان داد که وحشی سازی نه پدیده ملیتی، بلکه پدیده طبقاتی است و هر روزنه ای که سبب تغییر نظام طبقاتی فیودالیته شود، باید بسته شود. راستش بودند شماری زیادی از فیودالهای پشتون که در رکاب بچه سقو غیر پشتون بر ضد مدرنیت که رگه های از نظام سرمایه داری را با خود داشت، شمشیر و ماشنه زدند و نظام طبقاتی شان را حاکم ساختند. همین طور بودند ده ها روشنفکر و مبارز غیر پشتون که در کنار امان الله خان پشتون برای مدرنیت و توسعه رزمیدند و تلاش کردند و خون دادند. و خدای بزرگ مسعود جان پس از آنکه بر نوشته اش قهقه سر خواهد داد، با دیدن این عبارت از خنده روده بر و گرده کفک خواهد شد.

"من فکر میکنم اگرمناطق پشتون نشین جدا از مناطق تاجیک ها و هزاره ها واقع می شد و خدای بزرگ بر تقدیر اقوام اطراف پشتون همسایگی را با این قوم نمی نوشت، مطمئنا تاجیک ها وهزاره ها و ازبک ها اکنون به موفقیت های بیشتر نایل می شدند و به مراتب نسبت به وضعیت حاضر شان، انکشاف و پیشرفت می نمودند . من امیدی برای رهایی اقوام دیگر از شر قوم خود ندارم. زیرا مطمئن هستم که هیچگاه طوفان نوح در این کشور اتفاق نخواهد افتاد وصبح هنگامی این قوم را خدای بزرگ زیر و زبر نخواهد کرد."

بیچاره مسعود!

۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

رسانه های آشغالی و ستون سازی استبداد


ماکسیم رودنسون در کتاب "جاذبه اسلام" می نویسد که غرب همواره می کوشد در برخورد با ملت های استعمار زده، آنچه را که در حیات فرهنگی و معنوی روزمره آنان از مصرف افتاده و کهنه شده باشد، حفظ نماید و به هر اندازه ی که اسلام جهان مسلمان از عصر کنونی دورتر باشد و بیشتر به عقب بازگشت کرده باشد برای غرب جاذبه ی بیشتری دارد.

در همین حال، صادق جلال العظم در کتاب "سلمان رشدی و حقیقت در ادبیات" با صراحت ابراز می دارد که به نظر غربی ها، ما شرقیان را آنچه شایسته است چیزی جز استبداد شرقی و ارزش های معین آن و دینداری قرون وسطائی و کورپروری ها و عیب زدگی های آن نیست.

بحث رسانه ها و سیاست گذاری غرب در این زمینه دقیقا از همین دیدگاه آب می خورد. در کشور ما نیز مسوولیت رسانه ها چیزی جز حفظ استبداد، کورپروری، تعصب، تخدیر و تفرقه نیست. همانطوریکه در جهان امروز بجای دموکراسی اطلاعاتی، استبداد رسانه ای حاکم است و از پنج انحصار کنونی امپریالیستی یکی هم انحصار تکنالوژی اطلاعاتی و رسانه ای است که هدف آن کنترل اذهان عمومی جامعه می باشد؛ در افغانستان نیز این انحصار بوضوح دیده می شود و طبقات حاکم فیودالی و سرمایه داری انحصار رسانه های کشور ما را در دست دارند.

در نظام های استبدادی، تفنگ و تازیانه از وسایلی اند که سردمداران برای پیاده کردن ایدئولوژی شان از آن سود می برند، اما در نظام های "دموکراتیک" این وسایل تبلیغاتی است که جای تازیانه را می گیرد و افکار جامعه را در خط منافع طبقاتی خود قرار می دهد. در حال حاضر استعمارگران از وسایل "دموکراتیک" سرکوب افکار عامه در افغانستان سود می برند و به این منظور یکی از دستاوردهای چشمگیر شان را توسعه رسانه ها قلمداد می نماید.

افغانستان که اکنون زیر پوزه بی پنجاه و دو به تمرین دمکراسی، جامعه مدنی و پلورالیزم غربی مصروف است، یکی از کشورهای منطقه به شمار میرود که در کمترین مدت بیشترین نرخ روییدن سمارقی رسانه ها را شاهد است. در این کشور که بیشتر از هفتاد و پنج در صد مردم آن زیر خط فقر زندگی می کنند، بیشتر از 300 نشریه، 15 شبکه تلویزیونی، ده ها رادیو و سایت های گونه گون انترنیتی راه اندازی شده است که هدف همه یکی است: کنترل اذهان عامه.

رسانه های افغانستان عمدتا بر دو خط فکری در حرکت است که نتیجه اش یک کل است. خط کپیتلستی و خط فیودالی که هر دو خط در نقطه واحد استبداد به تلاقی می رسد. این رسانه ها عمدتا از سوی ایالات متحده امریکا، اتحادیه اروپا و ایران راه اندازی، تمویل و سیاست گذاری می شود. در میان این همه آشغال، تلویزیون ها و رادیو ها بیشترین اثر گذاری را بر مردم داشته و از خوبترین وسایل تبلیغاتی هر دو خط فکری به شمار میرود. تلویزیون ها و رادیوهای افغانستان نه تنها به تبلیغ استبداد شرقی بلکه به تبلیغ استبداد غربی و به قول صادق جلال العظم به تبلیغ دینداری قرون وسطایی و کورپروری ها مصروف می باشد و تلاش دارد تا به گفته رودنسون چیزی های را که دیگر در فرهنگ ما مرده اند یا از مصرف افتاده اند، دوباره تولید و احیا نمایند. هدف از این تلاش ایجاد تماشاچیان دموکراسی ، تخدیر مردم، از بین بردن ارزش های انسانی، حرام ساختن ایده های مترقی ، جلوگیری از تشکل جامعه، محو ایدیولوژی های پویا و مردمی و کنترل اذهان عامه است.

ایالات متحده امریکا از انحصارگرایان دست اول رسانه ها و تکنالوژی اطلاعاتی در جهان به شمار میرود. در این کشور شرکت های نفتی و صنعتی هر کدام رسانه هایی را در انحصار خود قرار داده اند. یکی از رسانه های مشهور این کشور صدای امریکا است که در حال حاضر در سراسر جهان بیشتر از 115 ملیون شنونده دارد که در سال 2006 برای کنترل افکار عامه بیشتر از 166 ملیون دالر به مصرف رساند. این رادیو در افغانستان نیز به سه زبان پشتو، دری و انگلیسی نشرات می نماید. امریکا یکی از عمده ترین تمویل کنندگان رسانه های افغانستان به شمار میرود که این ماموریت عمدتا از طریق اداره توسعه جهانی ایالات متحده امریکا پیش برده می شود. یکی از بارزترین شبکه های که بیشترین حمایت اداره توسعه جهانی ایالات متحده امریکا و بویژه سفارت امریکا را دارد، شبکه های تلویزیونی طلوع و لمر است. سعد محسنی، افغان تبار استرالیایی و برادرانش (جاهد و زید) و خواهرش(وژمه) و نجیب نام، از لمیده گان ارگ ریاست جمهوری با حمایت مستقیم خلیلزاد از گردانندگان این شبکه ها به شمار میروند که وظیفه نامقدس تبلیغ سیاست های استعماری امریکا را بر دوش می کشند.( فراموش نشود که خلیلزاد و مقامات بلند پایه یو ایس ای آی دی چندین بار از تلویزیون طلوع دیدن نموده و سعد خان ضمن دیدار مالکان طلوع، لوحه های "تحفه مردم امریکا به افغانستان" را بر در و دیوار این تلویزیون نصب می نمود).

بهتر خواهد بود که با مرور گذرا بر برنامه های تلویزیون طلوع سخن رودنسون را به محک بگذاریم و ببینیم آنچه که رودنسون در مورد سیاست گذاری های چتل و خرافه گرایی غرب می گوید، بهترین نمونه اش تلویزیون طلوع (این شبکه را بخاطر نمونه می گیریم که بیشترین حمایت امریکا را با خود دارد و به حیث تربیون سفارت امریکا عمل می نماید) نیست؟

خرافه گرایی (سریال های؛ زمانی خشو هم عروس بود، امتحان زندگی، وراثت، تجارت های خانوادگی، اسرار دنیا، رازهای این خانه، بعد چهارم، قصه هر خانه، ....) که از امواج طلوع به جامعه عرضه می شود، چیزی جز پیروی نعل به نعل از سیاست های غربی در کشور استعمار زده ما نیست. من با برداشت چتل خرمی از سریال های این تلویزیون مخالفم، ولی سخت باور دارم که سیاست تخدیر کننده آشکار این سریال ها، به اندازه استعمار نظامی خطرناک و کشنده است. این تلویزیون با تعقیب سیاست "وصف العیش نصف العیش" در برنامه های از نوع هاپ، لس، ستاره ها و ده ها گندو مند دیگر در صدد ایجاد مدینه فاضله شهوانی است و اندیشه و فکر را می کشد و جامعه را بسوی هیپی گری و الکلیسم سوق می دهد و بالاخره جوانانی تربیه می کند که حاضرند چکمه هر جلاد را برس بکشند.

امروز استعمارگرانی که در کشور ما حضور دارند، ضرورت دارند تا جوانان سرزمین ما نپرسند که چرا بیشتر از 60000 مهاجم بر خاک شان شکم انداخته اند و زیر چکمه های شان هست و بود این وطن را لگدمال می کنند، نپرسند که چرا کشور ما به آشپزخانه هیرویین جهان تبدیل شده است، نپرسند که چرا این کشور به جاسوسکده مبدل شده است، نپرسند که چرا بیشتر از 75 در صد مردم ما زیر خط فرق به سر می برند، نپرسند که یو ایس ای آی دی، جی تی زید، ای ایم ایف، بانک جهانی، آی ایف سی و سایر لانه های استعماری در کشور ما چه می کنند، نپرسند که چرا پدران ما فرزندان شان را لیلام می کنند، نپرسند که چرا در غور و فاریاب و سرپل مردم ما علوفه می خورند، نپرسند که چرا سیاف، قانونی، ربانی، فهیم، راکتی و دیگر جنایت بچه ها لگام رهبری این کشور را در دست دارند، نپرسند که چرا بازارهای جهانی سلاح از برکت کشور ما و عراق از دوره های رنسانس می گذرد، نپرسند، نپرسند و نپرسند....و رسانه های کشور ما این ضرورت استعمارگران را با برنامه های بند تنبانی و تختخوابی و دیگر برنامه های مبتذل پاسخ می گویند.

دموکراسی رسانه ای غربی ها در افغانستان محدود به جنگ های زرگری است و بگومگو های فردی را مورد نقد قرار می دهد و هیچگاه بر سیستم استعماری حمله نمی برد. در هفت سال گذشته هیچ رسانه ای مساله اشغال کشور ما را بالا نکرده است و بعوض تلاش صورت گرفته است تا ستون های استبداد را مستحکم نمایند. وقتی که قهرمانان رسانه های ما سعدخان، بیات خان، آصف خان، نجیب خان، افغان خان، برهان خان، خرم خان، کریم خان، محقق خان، رشید خان، رحیمی خان و ده ها سرجاسوس و دنبالچه های سیاست استعماری باشند، عاقلانه نخواهد بود که از رسانه های افغانستان امیدی برای ایفای نقش مترقی در تحول جامعه داشت. رسانه های ما با دستکش های مخملی غرب کشور ما را بپای استعمارگران سر می برد و ستون های استبداد را بر در و پیکر این سرزمین میخ می کنند.

اگر از یکسو رسانه هایی با اکت و ادای پیشرفت و ساز و سرود و رقص و پایکوبی، به تبلیغ ایدئولوژی استعماری مصروف اند، از سوی دیگر "تمدن" محسنی و "نور" ربانی و "راه فردا" محقق که هر سه حمایت غربی ها را نیز دارند، مصروف تبلیغ دینداری و لاطائلاتی هستند که فقط به درد ببو و بابه خود شان می خورد. هر دو خط تبلیغاتی در نهایت به استبداد می انجامد چیزی که برای غربی های در کشور ما پر جاذبه است و حضور شان را در کشور ما تداوم می بخشد.

فرشته حضرتی، گلوی ارتجاع و بنیادگرایی


احمقانه خواهد بود اگر به نقش زنان در تحول فرماسیون های مختلف اقتصادی ـ اجتماعی بهایی قایل نشد و این قشر سازنده را چون رهبران فرشته جان حضرتی، ماشین های زاد و ولد و ناقص العقل نامید.من، چون سیمین بهبهانی موافقم که مظلوم شمردن زن توهینی است از جمله ده ها توهین دیگر که چه در جامعه فیودالی ما و چه در جوامع سرمایه داری غرب در حق زنان روا داشته اند، ولی برای یکبار اجازه بدهید که خلاف عقیده و باورم فرشته جان را بخاطر بازیچه شدن شورای نظار، مظلوم بنامم.

در افغانستان زن ستیز، مرد ستیز، کودک ستیز، انسان ستیز؛ وقتی می بینی بین اینهمه مردانه جنایت و پشم و پکول و دستار و لنگی و تسبیح، زنی بر می خیزد و صدایش را بر می آورد، به وجد می آیی، ولی وقتی می بینی جنایت زنانه می شود و در کنار قوماندان کفتر، زنانی چون قدریه، اتمر، هاشمی، طالع، نسرین، فرشته و دیگر خاله زنک هایی که چشم به زبان و قلم جنایتکاران دوخته اند چون سماروق در بنجلزار دموکراسی غرب میرویند، عق ات می گیرد و به گفته مینا اسدی دلت می خواهد هزاربار عق بزنی .

بحث بر فرشته حضرتی است، بانوی افغان تبار از شهرهای شیطان های زرد. این بنجله ی بازار سیاه شورای نظار که تربیون رادیو پیام زن را با خاکستری ها و یورو های شورای نظار قاپیده است، نمونه تپیک از جنایت زنانه است. فرشته، بعنوان قلمچه شورای نظار در حالیکه خود در تعصب، جنایت و زننده ترین تفکر ارتجاعی تا فرق غرق است، اکت و ادای دموکراسی کرده و با دیده درایی به ارزش های انسانی و حقوق همجنسانش دهن کجی می نماید.

از نوشته ی "شهید احمد شاه مسعود تفکر جاودانه تاریخ" اش آغاز می کنم. از استفراغ واژه های ستایش گونه اش می گذرم و یکراست به نکات مهم این نوشته میروم:

ـ"... مسعود در تعاملات سیاسی – اجتماعی جامعه ما به عنوان یک مکتب و اندیشه ی رهایی بخش نقش آفریده است."

شاید این خانم معنی مکتب را نه فهمد ورنه چنین ناشیانه یک جلاد و یک آدم نیمچه با سواد را مکتب و آنهم مکتب رهایی بخش نمی نامید. مکتب رهایی بخش مکتبی است که بر ایدیولوژی مترقی و فلسفه پیشرونده و اندیشه مردمی استوار است؛ نه بر فاشیزم مذهبی، تعصب، تحجر، افکار ارتجاعی القاعده ای و قرون وسطایی و طبیعی است که قهرمان فرشته جان مکتب رهایی بخش چه که مدرسه رهایی بخش هم نبوده است. مدرسه چی مذهبی فرشته نه ایدیولوژی مترقی داشت (قهرمانش عبدالله عزام القاعده ای و سید قطب اخوانی بود)، نه بر فلسفه ی پیشرونده باور داشت (چون به گفته یتیم بچه اش، عبدالرب سیاف، او به دموکراسی و تحول باوری نداشت و فقط با نرخ روز نان می خورد) و نه هم اندیشه مردمی داشت (چون تنها در قتل عام افشار بیشتر از هزار انسان را نیست و نابود کرد). دیده می شود که مرحومی نه مکتب بوده نه هم مدرسه و نه هم اندیشه ای بوده و نه هم تفکری؛ صاف و ساده یک جانی، خاین، مرتجع، اخوانی و خاین به مردم و مکتب رهایی بخش بوده است. (فرشته جان، اگر با این لبان ماتیک زده و گیسوان بازت ترا می دید، خدا می داند که اندیشه اش چه حالی بر سرت می آورد، خوب شد که رفت ورنه هر چه نبود پدر سیاسی عبدالرب سیاف بود!)

-"... اهلی کردن سازه های قدرت، تجرید تفکر انحصار از معادلات قدرت، ترمیم و تعمیم روابط نابسامان اجتماعی، ایجاد یک نظام مبتنی بر ارزش ها و باورهای مردم، از جمله گزاره های فردی ایشان بود که برای تامین آن با تمام توان مبارزه کرد."

فرشته جان، آب در هاون نکوب. بازی با کلمات معصومانه دری و ریختن آن بپای خوکان، کاری هر نازنی (نامردی) است. "اندیشه" کجا و اهلی کردن و آنهم اهلی کردن سازه های قدرت. چنانچه گفته شد "اندیشه" منطقا نمی توانست چیزی را اهلی کند و برخلاف، وحشی سازی سیاسی ـ اجتماعی ـ نظامی کشور جنونش بود. با ریختن به کابل؛ چور کرد، چپاول کرد( رساله "فاتح جنگ سرد" را بخوانید) و بخاطر قدرت کشور ما را به نیستی کشاند (کشوری که ویرانی هایش به کشورهای پس از جنگ دوم جهانی تشبیه شد، حتما شنیده اید). برای شهوت قدرت خون ریختاند، سوختاند، کشت، درید، معامله کرد، استادش(ربانی) طالبان هفکرش را فرشته های صلح خواند و قانون چماق را رسمیت بخشید. "مکتب" نه تنها که مخالف تفکر انحصاری نبود، بلکه در این راستا شب و روز نمی شناخت و چندین سال برای این تفکرش "جهاد" کرد و در نتیجه همین جهاد تفکر انحصاری بازمانده های "مکتب" در دومین ورود شان به کابل قدرت را چون مایملک "اندیشه" تصرف کردند و از یک ولسوالی کوچک سه تا وزیر و درجن ها معین و کارمند بر اریکه قدرت لمیدند و به حق به "اندیشه" و "مکتب" و تفکر انحصاری اش وفادار ماندند. او فقط در چارچوب تفکر انحصاری اخوانیزم و بنیادگرایی می اندیشید و اندک تحمل ایدیولوژی مخالف را نداشت.

روابط اجتماعی قهرمان تان با قاچاق، تفنگ، افکار ارتجاعی، وابستگی، اسلام زدگی جنونبار، تجاوز بر دختران و زنان(در حال حاضر پیروان صادق "اندیشه" هر هفته در ولایات شمال کشور بر دختری نوجوان و جوان تجاوز می کنند) و کشتار گره خورده بود و این روابط نه بر ارزش های انسانی استوار بود و نه هم بر باورهای مردمی. از اینرو "اندیشه" خود یکی از عاملین نابسامانی های اجتماعی در کشور ما بود.او و شرکا بودند که در جریان جنگ های خونبار تنظیمی شان که ناشی از تفکر انحصاری بود، هزاران زن را بیوه و به بازار روسپیگری، درویزگری و قاچاق سوق دادند و هزارن کودک بی سرپرست ناگزیر به جاده ها ریختند و سرنوشت شان با جنایت گره خورد. این "اندیشه" و یاران بودند که زمینه ورود دایناسورهای طالبیرا فراهم ساختند و بعد همین "هممکتبی های" "اندیشه" تان بودند که در ازای ده ها میلیون دالر در تاجکستان داغ سیاه اشغال کشور ما بوسیله امپریالیزم جهانی را بر جبین های خون آلود شان حک کردند.

-"دوستان نامردش هم یک مجموعه ای از کسانی اند که در سایه توجه شهید مسعود به نام و نشان و موقعیت رسیدند اما امروز ناجوانمردانه در تقابل با ارزشهای قرار گرفته اند که شهید مسعود برای آن مبارزه کرد و حتی نقد جانش را در این بستر هزینه کرد."

اولا: نگفته اید که این دوستان نامردش کی ها هستند: فهیم، سیاف، ربانی، محقق، خلیلی، قانونی، عبدالله، محسنی، انوری، پیرم قل، بلخی، قاضی کبیر، داود، عطا، دین محمد، دوستم، ملک، اسماعیل، شینواری، اسامه، قاضی حسین احمد، اعجاز الحق، خامنه ای، رفسنجانی، رحمانف، چکری، احمدزی، نورزی، بسم الله، بابه جان، دلاور،جرات و...؟؟ ثانیاً: نگفته اید که "اندیشه" با این دوستان نامردش چه تفاوت های داشت. مسعود در جوانی حلقه غلامی پاکستان به گوش زد، در جنگ های خونین تنظیی قهرمان معرکه بود، قهرمانش عبدالله عزام القاعده ای بود، به قاچاق زمرد دست زد، کتابسوزی کرد، کابل را ویران کرد، بر ناهید ها تجاوز کرد، کشور ما را به مهمانسرای القاعده مبدل ساخت، مکتب سوزی کرد، قتل عام کرد، مبارزین را کشت ( به نوشته خوشیوال در کابل پریس مراجعه کنید)، طیاره های افغانستان را به کولاب برد، مارکیت قاچاق را توسعه داد، کمین زد، توطئه کرد، مسایل قومی و ملیتی را دامن زد، حکومتش از جنرال حمید گل آی. اس. ای خواستار مشاوریت شد، در وابستگی با فرانسه، هند، ایران و روسیه بسر برد، گلبدین را در آغوش گرفت، با سیاف، ربانی، خلیلی، مزاری، دوستم و خاین مردان دیگر نشست، شعر گفت و مشوره کرد ، ضد حقوق زن، دموکراسی، آزادی بیان و ارزش های انسانی بود (چون اخوانی بود)، پوک و جاهل بود (به فلم های مقاومت اش نگاهی بیاندازید)، برادارانش را در بازار سیاه "جهاد" و "مقاومت" به سوداگران منطقه تبدل کرد و ... و فرشته جان اکنون بر شماست که بگویید دوستانش با "اندیشه" چه تفاوت های دارند، به نظر من این نامردان، پیروان اصلی "مکتب" هستند و فیل "اندیشه" موش نزاییده است(اگر با ماه نشینی ماه شوی اگر با دیگ نشینی سیاه شوی) و همه دوستان نامردش با دیگ نشسته بودند و سیاه شدند، درست می گویم؟ قهرمان تراشه ما می نویسد:

ـ "نگارنده به عنوان یک زن.... آنچه را که تا هنوز از زبان و قلم نویسندگان و سیاست گزاران، در تعامل با ارزش های دموکراتیک، جامعه مدنی، حقوق زن و سایر ارزشهای انسانی و اسلامی خوانده و شنیده ام، در حقیقت تکرار همان باورهای بوده اند که در متن آرزوهای شهید احمد شاه مسعود قرار داشت و ایشان برای تامین و تطبیق آن تلاش می ورزید..."

تا هنوز دیده نشده است که اخوانی ها برای تامین ارزش های دموکراتیک مبارزه کنند، بل اخوان المسلمین همیشه در تلاش بوده است تا ریشه های کوچکترین ارزش های دموکراتیک را بخشکانند و امپراتوری اسلامی شان را توسعه دهند. مسعود هم به مثابه یکی از چهره های چماق بدست اخوانی نه به دموکراسی باور داشت و نه هم چیزی از ارزش های دموکراتیک می فهمید. وقتی او یار و یاور عبدالله عزام، مهماندار اسامه بن لادن، دوست و شفیق سیاف، شاگرد ربانی و قهرمان خلیلی، محقق، عطا و صدیق خان باشد، معلوم است که به چه اندازه به ارزش های دموکراتیک باور داشته است. او به مجرد رسیدن به پنجشیر به قلع و قمع آنانی دست زد که به ارزش های دموکراتیک باور داشتند و بعوض راه را برای اخوانیزم باز کرد. مسعود (یا همان "اندیشه" فرشته جان)، زن را کالا می دانست و با تفکر بازاری با زن برخورد می کرد. مسعود اگر زنها را خاتون، سیاه سر، بز، عاجزه و ناقص العقل نمی دانست، یکبار هم که می شد اجازه می داد تا زن خودش وارد اجتماع شود و یا هم زنان نقش چشمگیری در تنظیمش پیدا می کردند (البته نه عروسک های خیمه شب باز) چیزی که نه احمدشاه به آن باور داشت و نه عبدالرب و نه پیر خراباتش برهان. امروز نیز قانونی، سیاف، عبدالله، محقق، خلیلی و... از حقوق زن و دموکراسی حرف می زنند و در مراسم هشتم مارچ چنان اکت و ادا می کنند که در حقوق زن دستان کاکا بوش شان را از پشت بسته اند ولی ابدا برای زن ها و دختران خود شان اجازه حضور در اجتماع را نمی دهند و از سه زنی و چهار زنی خمی بر ابروی نمی آورند. مسعود هم چنین بود و چنین تفکری از روسپی های سیاسی ایی ساخته است که شعار می دهند و می فریبند و چاق و فربه می شوند.

فرشته در تجلیل نامه اش از سیاه سنگ می نویسد:"...اما نمی خواهم پوشیده بگذارم که سخن او هرگز از یادم نمیرود که گفت: برای من شهید مسعود و گلبدین حکمتیار یکسان اند..."

معلوم می شود که هنوز از قلم سیاه سنگ (فعال سیاسی و سرودگر خوب – فرشته) نخوانده است:

"... و اتفاقا آن سوتر در گستره حقیقی شهر کابل (که به مساحت خیرخانه و کارته پروان خلاصه شده) آنکه خوب میدود و خوب می تازد، و به گمانم بیشتر پنجشیرتازی می کند تا ترکتازی، جواهر فروش مشهور و معروف احمدشاه مسعود است... واضحا که در پشت این همه پشم و پکول و پروفیسور بازیها، چیزی جز اندیشه نابود ساختن فرهنگ و فرزند این دیار از شش جهت نمی تواند وجود داشته باشد... جنگیدن جهادیها حقیقت دارد، ... تصادفا آنها خوب هم می جنگندف خوب می کشند و خوبتر از کشتن، میدزند، چور و چپاول می کنند،...."

فرشته جان، چطور؟

مسعود بدتر از اینهای بود که سیاه سنگ نوشته است، ولی به گفته زنده یاد شاملو بیماری شرم آور و کودکانه تعصب، سبب شده است که شماری ناشیانه بت های خبیث بر پا کنند و پیرامون آن برقصند و هیاهو راه بیاندازند و نامش را بگذارند قهرمان ملی و شهید ملت و بابا ملت و بعد مویه سر دهند و او را رهبر کاریزماتیک (راستی رهبر افغانستان یا جهان؟؟) بنامند! (باز یاد تان می دهم که اگر رهبر کاریزماتیک شما را در اوج دختر ربایی شورای نظاری اش در کابل با این لبان ماتیک زده و گیسوان باز می دید، امروز هرگز اور را رهبر کاریزماتیک نمی گفتید). بحث تعصب پیش آمد. فرشته حضرتی با وجودیکه در نوشته هایش از تعصب نفرت دارد ولی به معنی واقعی کلمه متعصب شرمندوک است. او در تلاش است همه گلوی های کثیف خادی و جهادی را علیه یک ملیت خاص خط کند. مرا فعلا با اعظم سیستانی کاری نیست. ولی در نوشته ای که این خانم علیه سیستانی ترتیب داده است چند باری تعصب شرمندوکش گل می کند. او با آنکه ادعا دارد که غم و مصیبت یک پشتون هلمندی برایش دردآور است، ولی در همین نوشته مردم شریف کوچی را با عبارات چون "کوچی خصلتی" و "شترچرانی" با وقاحت و دیده درایی توهین می کند. او در تلاش است انتحار را جزو فرهنگ جنوب جا بزند، بدون اینکه بداند فرهنگ چیست. و آیا درست خواهد بود که انتحار چند مرد بنیادگرا (همفکران" اندیشه" فقید) را فرهنگ میلیون ها کودک، زن، دختر و مرد جنوب بدانیم؟ اگر پاسخ بلی باشد، در این صورت تجاوز بر دختران در شمال کشور، جزو فرهنگ شمال خواهد بود، چطور خانم حضرتی؟؟؟

بیچاره فرشته حضرتی!

"نړیواله ټولنه»، دوستان که دښمنان؟

د سپټامبر د یولسمې نیټې وروسته، زمونږ هیواد د «نړیوالې ټولنې» لخوا ونیول شو. د بن د ناستې سره سم د «نړیوالې ټولنې» په پخلنځي کې د جهادیانو، خلقیانو او پرچمیانو او د لویدیځ پلوه تکنوکراتانو آش پوخ او زمونږ خلکو ته وړاندی شو.

دې لاسپوڅو په تیرو اوو کلونو کې هڅه کړی چې د «نړیوالې ټولنې» اصطلاح زمونږ په سیاسي فرهنګ کې دود کړي او خلکو ته داسې وښيي چې ګواکې «نړیواله ټولنه» زمونږ دوستان دي او ښایي چې د درناوی په سترګه ورته وکتل شي. د «نړیوالې ټولنې» افغاني ایډیولوګان کوښښ کوي چې خپل نړیوال ملګري زمونږ د خلکو په ذهنیتونو کې د دموکراسۍ اتلان او د مدنی ټولنې پهلوانان انځور کړي.


دولتي چارواکي او د سیاسي، اقتصادي، ټولنیزو او کلتوري چارو ځینې کارپوهان او فرهنګیان، لیکوالان او حتی ځینې عادي وګړي په ویاړ سره په خپلو خبرو کې « د نړیوالې ټولنې د دوستانو» عبارت کاروي، څه چې په سیاسي فرهنګ کې ورته نړیوال امپریالیزم ویل کیږي. دا چارواکي، شنونکي او کارپوهان کوښښ کوي چې د امپریالیزم اصطلاح د سیاسی فرهنګ څخه وکاږي او پر ځای یې « نړیواله ټولنه» دود كړي او په بیشرمۍ سره «نړیواله ټولنه» زمونږ د هیواد دوستان ګڼي.

«نړیوالې ټولنې» یا هماغه امپریالیزم، په تیرو اوو کلونو کې داسې کانی ږمونږ د وطن سره کړي دي، چې د هر افغان کرکه یې راپارولی ده او هغې ته د دښمن په سترګه ګوري، څه چې یوازې جهادیان او تکنوکراتان یې خپل ملګری بولي:

« نړیوالې ټولنې» یا هماغه امپریالیزم، په تیرو اوو کلونو کې زمونږ د هیواد د نیواک سره جوخت داسې یو ناوړه کمپرادور ـ فیوډالي حکومت زمونږ پر خلکو وتپو چې له جنایت او خیانت پرته د بل څه فکر نلري. همدې «ټولنې» یو ځل بیا د جنایت، تیري، لوټنې او وژنې ډایناسوران لکه سیاف، رباني، خلیلي، محقق، قانوني، فهیم، دوستم او ... چې د ځنکندن په حال کې و، راژوندي او زمونږ د خلکو د داړلو لپاره یې میدان ته کړل، دې خونړیو ډایناسورانو د لاسپوڅو تکنوکراتو سره یوځای د ستراتیژیک تړون په لاسلیک کولو سره، زمونږ هیواد د خپلو «نړیوالې ټولنې د دوستانو» پښو ته بلهاري کړ.

«نړیوالې ټولنې» په تیرو اوو کلونو کې د فساد، اختلاس، نشه ای توکو، درویزګرۍ، بدلمنۍ، بیوزلۍ، وزګارتیا، نا امنۍ او د بمبارۍ لپاره هلې ځلې کړي او زمونږ هیواد یې د نشت پر پوله ودرولی دی. يه تیرو اوو کلونو کې د «نړیوالی ټولنې» په شتون کې، د روږدو شمیره یو نیم میلیون تنو رسیدلی، ۷۵٪ خلک په بیوزلۍ کې ژوند کوي او په دې وروستیو کې دولتي چارواکو اعلان وکړ چې ۴ میلیونه نور کسان به هم د بیوزلو په کتار کې ورډیر شي، نژدې ۵ میلیونه انسانان بیکاره دي، د ماشوم پلورنی «بازار» د پراختیا په لور درومي، یوازې ۰،۱۵ ٪ ځوانان لوړو زده کړو ته لاسرسی لري، افغانستان د نشه ای توکو پخلنځی دی او دا وخت د نړۍ ۹۳٪ نشه ای توکي تولیدوي، یوازې ۶٪ وګړي بريښنا لري، هره ورځ په منځني توګه ۶۵ میندی د امیدوارۍ پر مهال مري، ۱۳۲ ولسوالیو کې امنیت نشته، د «نړیوالې ټولنې» دولت یوازې په ۸۲ ولسوالیو کې سمبولیک حضور لري، د «نړیوالی ټولنی» او د ګاونډي هیوادونو د جاسوسانو کړۍ پراخیږي، د هیواد اقتصاد د څو کورنیو په منګلو کې ښکیلیږي، ۷۰۰۰۰۰ ماشومان د ښوونځي مخ لیدلی نشي، په هر دوو ساعتونو کې یو افغان مري، د دولت ۴۰۰۰۰۰ کارکونکي په میاشت کې ۳۰۰۰ افغانۍ عاید لري، په داسې حال کې چې دولتي لوړپوړي چارواکي څو چنده معاش تر لاسه کوي، طبقاتي تفاوت مخ په ډیریدو دی، د هر وژل شوي افغان د وینې بیه ۲۰۰۰ ډالره اټکل شوی ده، افغانان لا د نړیوالو کډوالو ۲۳% جوړوي، ۵۰٪ میرمنې د تاوتریخوالی سره مخ دي، ۸۰٪ وګړی بی سواده دي، انتحاری حملې په ډیریدو دي، قومي، ژبني او ملیتي اختلافونو ته لمن وهل کیږي، د جنایتکارانو کړۍ بشپړیږي، زمونږ هیواد د ترموباریک او ګنګوري او تش شوی یورانیم په آزمایښتځی بدل شوی او...
د دې ناورینونو څخه دا پایله لاسته راځي چې «نړیواله ټولنه» هماغه خونړی امپریالیزم دی چې زموږ هیواد یې په خپلې مستعمری بدل کړی او د نړیوالو اقتصادي ټولنو د سیاستونو له لارې زمونږ خلک استثماروي او د خپلو امپریالیستی مقصدونو لپاره زمونږ د بی ګناه خلکو وینه پر ځمکه تویوي. «نړيواله ټولنه» زمونږ د ولس دوستان نه، بلکې دښمنان دي

هژمونیزم پشتون یا هولوکاست پشتون ها؟؟


بصیر بگزاد در نوشته اش بنام "زوال مارشال فهیم، افول جنرال دوستم و هژمونيزم پشتون!" بنجل های را در سطح خودش به دفاع از "مارشال" اش و دیگر موجودات نایابش پشت هم ردیف کرده است، که من عجالتاً از کشتن وقتم در این زمینه جلوگیری می کنم، ولی می خواهم بحثم را بر "هژمونیزم پشتون" متمرکز کنم.
آیا واقعاً هژمونیزم پشتون وجود دارد؟ آیا آنانیکه از هژمونیزم پشتون و حاکمیت پشتونها صحبت می کنند، آب در هاون نمی کوبند و گردباد طفلانه راه نیانداخته اند؟ آیا شرافتمندانه خواهد بود که موجوداتی از نوع سیاف و احدی و کرزی را بزرگان پشتونها بدانیم و آیا احمقانه تر نیست که ربانی، فهیم، اسماعیل خان ، دوستم ومحقق را از بزرگان اقوام تاجیک، ازبیک و هزاره قلمداد کنیم؟ و بالاخره کجاست آن هژمونیزم پشتون که نمی تواند سدی شود برای هولوکاست پشتون ها، آقای بیگزاد؟؟
در کشور ما تحصلیکرده ها ( به خودم اجازه نمی دهم که از کلمه روشنفکر استفاده کنم، زیرا شاملو ارزنده ترین تعریفی از یک روشنفکر ارائه کرده است، او می گوید که روشنفکر در جهان ما کسی است که بر ضد استبداد در کنار خلقش قرار بگیرد؛ ولی تحصیل کرده های ما چنین نیستند و برخلاف تعریف زنده یاد شاملو نه در کنار خلق، بلکه در کنار استبداد قرار می گیرند و از اینرو نمی خواهم به کلمه روشنفکر توهینی روا بدارم) چه شئونیست های پشتون و چه ناسیونالیست های غیر پشتون گردباد را می اندازند و خاینان کشور ما را به ملیت شان منسوب ساخته و بر تمام ملیت می تازند و عقده های فاشیستی شان را فرو می نشانند و بدین صورت ماهی های دلخواه می گیرند.
دولت (حکومت، پارلمان، قضا) ماشین سرکوب طبقات محکوم بوسیله طبقه حاکم است. هیچ دولتی نمی تواند ماورای طبقاتی برخورد کند و سوای منافع طبقاتی اش بیاندیشد. دولتی که امروز در افغانستان حاکم است با در نظرداشت جامعه طبقاتی افغانستان تضمین کننده منافع طبقه معین است. در جامعه طبقاتی، تضاد میان طبقه حاکم و طبقات محکوم آشتی ناپذیر است و از اینرو به دولت (ماشین سرکوب) نیاز دیده می شود.
دولت کنونی از لحاظ ماهیت سیاسی اش متشکل از کمپرادورها و فیودالهای مذهبی است. عده ای از منافع کمپرداورها دفاع می کنند و عده ای هم از منافع فیودال ها و هر دو از منافع امپریالیزم جهانی. از اینرو اگر حق استفاده از اصطلاح هژمونیزم را داشته باشیم، بایست آنرا از حیطه قومی کشید و رنگ طبقاتی داد و از هژمونیزم طبقاتی سخن گفت.
اتمر، احدی، رامین، عادل، امین رسول، سنگین، فاطمی، پشتون، خدایداد، قرقین، سپنتا، اعظم و...عروسک های خیمه شب باز هژمونیزم سرمایه داری کمپرادور هستند و برهان الدین، یونس، رسول، اسماعیل، جبار، خلیلی، محقق، داود، عطا، دین محمد، دوستم، پیرم قل، حضرت علی، فهیم، نورزی و... خاله مردکهای هژمونیزم فیودالی. این دو هژمونیزم با آنکه تضاد های سلیقه ای دارند، ولی در کل برای منافع امپریالیزم جهانی تلاش می ورزند و هر یک وظیفه دارد تا بر گرده های قوم شان سوار شده به دهل امپریالیزم برقصند.
از اینرو کسانی که عقل شان در چشمشان است، گردباد راه می اندازند و کف بر دهن، بجای هژمونیزم طبقاتی از هژمونیزم پشتون صحبت می کنند و در دو جبهه همچون خدمت گزاران بی مزد خدمت می کنند: یکی برای آنانی که به خاطر سودهای طبقاتی شان بر گرده های همتبار خود سوار اند و خون آنان را می ریزند و دوم برای "دوستان جامعه جهانی" شان، تا از این اختلاف سود برده و چون عراق کشور ما را به جغرافیای محدود ملیتی و زبانی تقسیم کنند تا بهتر و آسانتر سود ببرند.
اینجا هژمونیزم طبقاتی و اقتصادی است، نه هژمونیزم ملیتی و سمتی. احدی و اتمر و شینواری و مجددی و خلیلی و دوستم و فهمیم و ربانی و کرزی و مسعود و قانونی همه و همه بر دسترخوان واندوم دموکراسی! پوز گرفته بر اقوام شان می خندند و تعهد می سپارند تا بیشتر بکشند، بیشتر غارت کنند، بیشتر بدزند، بیشتر تفرقه بیاندازند و بیشتر کشور را مستعمره واندوم دموکراسی نمایند.
امروز در کنار اینکه تمام اقوام ستمدیده کشور ما بدترین ستم ملی و طبقاتی می کشند، ولی هولوکاست مدرن واندوم دموکراسی، ملیت پشتون را به پرتگاه تاریخ سوق داده است.اگر هولوکاست دیروز را هیتلر براه انداخت هولوکاست امروزی پشتونها از سوی ریمبوهای دموکراسی در شکل مدرن آن راه اندازی شده است. وقتی که بمب های ترموباریک و خوشه ای بهتر می تواند انسان را از پا درآورد، نیازی به کوره های آدم سوزی هیتلر نیست!
امروز پشتون ها در کنر، ننگرهار، پکتیا، پکتیکا، زابل، خوست، غزنی، هلمند، کندهار، زرنج، فراه، هرات، ارزگان، باجور، وزیرستان شمالی و جنوبی، ایجنسی های مومند و خیبر، پشاور و... بمبارد می شوند، در عملیات انتحاری نوکران مذهبی واشنگتن و لندن کشته می شوند، نسل اندر نسل در مزرعه های کوکنار زندگی برزخی می گذرانند، شفاخانه های و مکاتب شان می سوزد، معلم شان سر بریده می شود، بر مراسم عروسی شان بمب می ریزد و یورانیم تهی شده می خورند و هولوکاست قرن بیست و یکم بنام پشتون ها مسمی می شود؛ کجاست آن هژمونیزم پشتون، آقای بیگزاد؟
کرزی، اتمر، احدی، یوسف، سنگین، وردک (به طاقت دو)، سیاف و شینواری پشتون با محقق، قانونی، ربانی، عبدالله، فهیم، خلیلی، ضیا مسعود و اسماعیل غیر پشتون؛ هولوکاست پشتون ها و ستم ملی و طبقاتی بر پشتون ها، تاجیک ها، هزاره ها، پشه ای ها، بلوچ ها، ایماق ها، نورستانی ها را در چوکات پیمان ستراتیژیک با امریکا امضا کرده اند و از این جهت هیچ منطقی نیست که از هژمونیزم پشتون سخن راند و روده درازی کرد.
اگر شهروند صدیق افغانستان هستید، ایجاب می نماید که از این بازهای بچگانه بگذرید، هژمونیزم "جامعه جهانی" تان را آماج قرار داده و بر هژمونیزم طبقاتی تف بریزید، نه بر پشتون ها.